حتماً برای شما هم اتفاق افتاده .البته آنهایی که مثل من، مادر یک هفت ساله بوده اید یا هستید.دیروز، وقتی مربی مهربان وهنرمند دخترم می گوید نقاشی های هفت ساله ی من، پر از خلاقیت است ،دوست دارم دنیا همانجا ،توی همان لحظه ی شادی آور ، توی ذوق چشمهایم،توی شوق چشمهایش،توی همان لحظه ای که برایش تمام هفت ساله های کلاس به نشان تقدیر کف می زنند،توی لبخند روی لبهای مربی اش ،توقف کند.جلوتر نرود.من عاشق همان لحظه ی عصرگاهی دیروزم که تمام خستگی وگرمازدگی از جانم با شنیدن حرفهای مربی اش رخت بر بست. من نقاشی های قشنگش را عاشقم ودستها و روپوش رنگ رنگی اش را و پالت رنگش را و نوک بینی اش را وقتی آبی شده ...من خنده های نقاشی شده اش را عاشقم.من می خواهم دنیا بماند.بایستد .بگذارد حسابی شادی کنم.حسابی جثه ی کوچکش را بغل کنم.حسابی ببوسم.حسابی دورش بگردم.حسابی قربان صدقه اش بروم.آنقدر که کلمه کم بیاورم.آنقدر که از شادی بمیرم...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۱ ساعت 7:36 توسط آرام
|