خستگی از سرو رویم می بارد . از چشمهایم.از دستهایم. نیروی مضاعفی می خواهم برای اینکه شادابی را به چشمهایم برگردانم.خنده ی واقعی ام را گم کرده ام. خودم نیستم. رنگ زردم ، خنده های پلاسیده ام، ضعف بنیه ام ، زیادی توی ذوق میزند.زیادی ،آینه را مایوس می کند،زیادی روزهایم را بیرنگ ... تا حالا شده دلت بخواهد تنهایی ، از خودت وفکرهایت وخیالهایت چمدانی برداری وبزنی به یک گوشه ی ناشناخته ای چیزی؟! من چند روزی می شود دلم می خواهد یک گوشه ی ساکت وامن دنیا صدایم کند.یک گوشه مرا بخواند .ومن بشود که بروم.بتوانم ...
+ نوشته شده در جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۱ ساعت 22:24 توسط آرام
|