کاش توی قانون مواد وتبصره هایی هم وجود داشت برای مجازات دل شکستن

جریمه های هنگفتی تعیین می شد تا آدمها،اینهمه ،وقیحانه وبی محابا ،دل نشکنند...

تا مراقب پاها و رفت وآمدشان ولگد کردنشان باشند

تا بفهمند تاوان یک دل شکستن خیلی سنگین تر از  شکسته شدن ،شیشه های در وپنجره ی شان است...

تا بفهمند شیشه ی شکسته را می شود بند زد.عوض کرد. اما دل را نه...

تا آنهمه نزدیک نشوند به قلب کسی وبعد  یکهویی بزنند روی ترمز...

تا یکهویی نیایند وبشوند جان ِدل کسی وبعدش  همان جان را بریزند توی چمدان و بروند...!!

کاش مجازات  دل شکستن ، جان دادن می بود

آنوقت آدمها می دانستند عزیز از دست دادن، مثل  جان دادن می ماند

و منصفانه ترین جریمه ی جان گرفتن ،جان دادن خواهد بود !!

 

 

 

دل که غرور سرش نمی شود

دل که راه خانه ی دلیل را بلد نیست...

دل که هیچ نسبت ِخونی با سنگ ِخارا ندارد

دل ،دل است ...

یک مساحت به ظاهر کوچک اما وسیع

آنقدر وسیع که می شود همه ی دوست داشتن را یکجا، تویش جا داد

که هرچه دوست داشتن بزرگ شود، پابه پایش می آید و

 جا باز می کند برای بزرگ شدن و رشد کردنش...

تپیدن را خوب می داند...

اصلاً با تپیدن است که  زنده می ماند

تپیدن به وقتهای قشنگ ِعاشقانه

تپیدن به وقتهای قشنگ ِ دیدار

تپیدن به وقتهای با شکوه ِ دلتنگی

دل ، دل است جانم !

مثل شیشه می ماند

نازک و شکننده ...

برایش از دلیل بگویی می رنجد. بغض می کند...

باید بلد باشی  جلوی چشمهایش ، منطق را سر ببُری تا کیف کند...

باید بلد باشی با احساسات درونش دوست شوی از صمیم جانت

باید عاشق شدنش را، پاس بداری

باید دلتنگ شدن اش را، بغل کنی...

باید از کوره در رفتنش را بگذاری پای نازکی ِاحوالش...

باید گرم نگهش داری تا از پا در نیاید...

باید هوایش را داشته باشی ...

بغضش را، اندوه های کوچک وبزرگش را، نوازش کنی...

ذوق هایش را کور نکنی...

به انتظارات نامعقول و بچگانه اش نخندی...

بهانه گیر می شود یک وقتهای ناجوری

محتاج است...

نیازمند است...

نیاز مبرم به تپیدن دارد

باید زنده نگه اش داری با دوست داشتن،با تعلق ِخاطر،با مهربانی،با همه ی چیزهای خوش ِ زندگی!!

 

غم که باشد باید غمگساری هم باشد تا بار غم هایت را از روی دوش چشمهایت بردارد

غمگساری که وقت حرف زدن از غم هایت ،دل به دلت بدهد وحرف را عوض نکند. نپیچاند

غم گساری که غم هایت را ، نوازش کند و عزیز بدارد...

غم گساری که فقط آرزوی خیر وشادی وخوشی برایت نکند.

خودش خیر وشادی هایت را به توان ابدیت برساند...!

غم گساری که عمق غم هایت را،اندازه ی غم هایت را، بفهمد . درک کند.

خودش را جایت بگذارد

وگرنه تظاهر به همدلی ،همراهی ،غمگساری بدجوری دل ِآدم را غصه دار می کند...

روزنه ی امیدت را کور می کند

ناچارت می کند به سکوت کردن  غمهایت ...

 مجبورت می کند لال شوی و برای همیشه واژه ی  غم گسار را از ذهنت دور بریزی...

 

" نه غمی

              نه غم گساری

                                 نه به انتظار یاری

                                                       نه ز ِ یار انتظاری "

 

ه.ا.سایه

 

 

بدرقه ای که با  عطر ِبوسه تمام نشود

بدرقه ای که به تو فرصت ندهد مسافر عزیزت را از زیر ِآیه های مقدس بگذرانی...

بدرقه ای که ناگهانی در خانه ات را بزند وتا بیایی به خودت بجنبی اتفاق افتاده باشد

بدرقه ای که  مجبورت کند به جای در آغوش کشیدنی گرم ، تن ِ یخ زده ی عزیز جانت  را به بر بکشی

بدرقه ای که مجال دیدار بار آخر را از تو بگیرد...

بدرقه ای که به جای آب ریختن پشت ِپای  مسافرت،

 مجبورت کند گلاب ِ گریه های بهت زده ات را نثار راهش کنی

تمام خوشیهای زندگی را

تمام خنده های از ته دل را

برای همیشه از قلبت  می گیرد...!!

من از دستهای سرد واهمه دارم

از همان روزی که سردی دست و تن و نگاه عزیزهایم را دیدم ترس بزرگی ریخت توی دلم...

ترس بَرَم داشت...ترس توی روحم رخنه کرد...لانه کرد...

دلم شد آشیانه ی ترسهایم..نکند هایم...

دلم شد پاتوق اگر اینجوری شَودهایم...من می میرم هایم...

من از نبودن ،تا حد ِمرگ می ترسم...

من از رفتن، تا مرز جنون، هراس دارم...

باید کشیده باشی تا بدانی از کدام هراس، حرف میزنم...؟!

باید جای من باشی تا بدانی جای خالی ، چه مساحت بزرگیست...؟!

باید یک روزی

یک جایی ،جانت را کسی با خودش برده باشد تا بدانی هراس ِ از دست دادن ،چقدر جانکاه است!

باید جای من باشی تا بدانی

 وسط لحظه های اشتیاقت،ترس های ریز ودرشت ،راه بروند وذوقت کور شود یعنی چه؟

باید جای من باشی که بدانی وقتی می نویسم  " تو مثل آفتاب داغ تابستان می مانی " 

و ترسهایم را ذوب می کنی با گرمی بودنت

وغصه هایم را پَر می دهی با خنده هایت معنی اش چقدر بزرگ  ومقدس است...!!

باید جای من باشی تا بدانی دوست داشتن با همه ی رنجش،چه رنج های بزرگی را از شانه ات بر می‌دارد

چه اطمینان گرمی را در دلت ،روشن می کند...

چه حال ِ خوشی برای ناخوشی های رنگارنگت ، می سازد...

باید جای من باشی تا بدانی زندگی...

بی دلتنگی ،بی دوستت دارم، بی هرم نفس، بی دستهای داغ ، نمی‌چرخد

پس ،به این اعتراف های ساده ی دوست داشتنم ...

به این التماس های عاشقانه ام ...

به هراس هایم ،به ستوه آمدن هایم، دل تنگ شدن های بی حدم ،با چشم ِدلت نگاه کن...

چون با چشم سر دیدن اش به خنده وا می دارد آدم را...!!

 

 

وقتی یک چیزی بزرگ باشد نوشتنش سخت می شود...

کلمه ها کم می آیند.حس ها نصفه نیمه،جا می شوند توی نوشته ها...

نه می شود دلتنگی را همان اندازه ای نوشت...نه هیچ حس دیگری را...

غمهای بزرگی که دل و روح خودت هم ، عَرصه اش را ندارد ...

دوست داشتنی که در خودت  هم جا نمی شود چطور می شود در سطرها جایش داد؟!

این نوشتن ها، تنها ،حُکم التیام را دارد...

مرهمی که روی زخمهایت می گذاری تا صدایت در نیاید...

مرهمی که با کمکش ،غصه هایت را کمرنگ کنی...

مرهمی برای دوستت دارمهای دلتنگت...

مرهمی برای دلتنگیهای دوست داشتنی ات...

برای فراموش کردن همه ی جدایی ها وفاصله هایی که توی زندگی ات، پیش آمده...

برای رام کردن ،شیفتگی ات...

برای آرام کردن دستهای خسته ات...خستگیهای جانت...

این نوشتن ها حکم مرهم را دارد

مرهم خوب است...

جانم به جان ِ همین مرهم بسته است

وگرنه کاسه ی صبر ِ من کجا و اینهمه هراس ودلتنگی ودوست داشتن و تن دادن به مصیبت کجا؟! 

خانه از صدای تو خالیست

شهر از صدای  تو خالیست...

زندگی ام از وجود ِ قابل لمس ِتو خالیست

  تن ِتو، آغوش تو یک دنیا از دنیای من ، فاصله دارد...

نمی دانم یک دنیا چند فرسخ است...؟!

چند شهر و روستا مابین دستهایم ودستهایت افتاده...؟!

هیچ کس نمی داند...

هیچ کس راه آن دنیا را بلد نیست...

توی هیچ نقشه واطلسی ،وجود ندارد...

برای همین چاره ای ندارم جز اینکه توی خاطره هایت راه بروم...

ناچارم به یادت،تکیه کنم...

پناه ببرم به گذشته هایی که نمی گذارم بگذرد.که نباید بگذرد

حال ِ من با همین استمرار در گذشته ی تو ،خوب می شود...

آشفته  شده ام...

چند روزی ست آشفته شده ام...

مثل مرغ سرکنده

روزهای داغ ِمرداد

 و بیهوشی کشدار تو وآن بیمارستان لعنتی وآن بخش مراقبتهای ویژه ، در یادم زنده شده اند

آن دم ودستگاه ها ولباسهای آبی ...

صدای پرستارها و جابجایی شیفتهایشان...

هم اتاقیهایت...

آنهایی که معجزه شد وچشم باز کردند

آنهایی که مثل تو ،تصمیم گرفته بودند بروند...

چشم باز کردن ِ ناگهانی ِچند روز مانده به رفتنت...

فشردن دستهایم توی دستهایت ...

دکتری که می گفت تمام حرکتهایت غیر ارادی ست واین حرفش که خیلی مضحک بود برایم

 وحرکت دستهایت وپلکهای لرزانت واشک های گوشه ی چشمهایت  که چیز دیگری می گفت...!!

تو ،جانت را ریخته بودی توی دستهایت تا توی دستهایم بگذاری اش...

تو ،عطرت را ریخته بودی توی نگاه های آخرت که پر از مهربانی بود...

دکتر

وآن اتاق پر دَم ودستگاه

وآن پرستارهای یخی 

هیچ وقت نفهمیدند تو چقدر با دستهایت ،با من، بی صدا ، حرف زدی...!!

 

 

 

 

چقدر اصرار کنم

که من به گرمای گفت و گوی تو محتاج و

پرنده به آفتاب آهسته ی پاییز...؟!

 

" سید علی صالحی "

دلم نمی خواهد

وسط دوست داشتنهایم ،خوابهای آشفته جولان بدهند

دلم نمی خواهد وسط دوست داشتنهایم ،خستگی ها ،پرسه بزنند

دلم نمی خواهد وسط دوست داشتنهایم ،حرف ِ اضافه ای آمد وشد داشته باشد.

دوست دارم ،این رویا،این تنها تکه ی قشنگِ زندگی ،بچسبد به سینه ام.به دلم...

دوست دارم تمام لحظه هایم صرف ِمراقبت از این رویا شود...

دوست دارم دردهایش را به جانم، بخرم...دلتنگی هایش را طاقت بیاورم...

دوست دارم همه جای ِ این کلمه ها تو باشی

حتی آنجا که غمها احاطه ام می کنند

و هراس ها ، یکهویی ، پیدایشان می شود

و زخمها سر باز می کنند

باید پای ثابت این دوستت دارم ها باشی

حتی آنجا که احمقانه قصد،می کنم ، ننویسم ات

حتی توی سکوت و قهر ِواژه هایم ...

بی تو

 این دقایق ، این ثانیه ها ،از سر ِ هیچ ساعتی نمی گذرند...

اگر جانی هست

اگر حرف تازه ای توی این حروف ِالفبا

اگر شوق ِ نفس کشیدنی ...همه اش معجزه ی بودن توست...!!

پس به دستهایم آبرو بده

به کلمه هایم عمری عاشقانه...

به دلم ، اطمینان

به خاطر ِحزینم ، شیدایی...!!

برای نوشتن از تو ،از دوستت دارم ،از عاشقت هستم ، از دوری ،از  فاصله ها ،از  مصیبتهایم ،از دلم،  از تنگ شدن اش ،این ِ خانه را ،این فضای چند وجب در چند وجب ِمجازی را انتخاب کردم تا بنویسم...ساده ، بدون ِ افاده های طبق طبق ِمدعی های سواد وفرهیختگی ...بدون ِهیچ ادعایی در نویسنده گی،شاعری...نه قصدی پشت ِاین نوشتن هایم هست نه غرضی ونه مرضی.منظورم مرض وغرضهای مجازیست...کلمات ِ کمی در تصرف انگشتانم هستند که جای خالی دستهایش را، جای خالی چشم هایش را، جای خالی آغوشش را برایم پر می کنند...وقت ِ نوشتن از غصه هایم ،به هیچ چیزی فکر نمی کنم جز همان غصه هایم...وسط نوشتن ،گاهی های های گریه می کنم...حین ِنوشتن، گاهی از دلتنگی،درد می زند به استخوانم... گاهی هم ، وقتِ نوشتن از دوستت دارم ، شوق ِقلبم را ،هیجان نبضم را حس می کنم...

محض ِ رضای خدا ، تو که پاشنه ای این خانه را از جا کنده ای و ادعا می کنی  تنها رهگذری گاه گاهی هستی ، برای سبک وسیاق نوشتنم ،برای ِ گلایه هایم ، برای کافر شدنم لای کلمه ها،برای از دست رفتن ِ احساس قلمم ، برای هیچ چیز این نوشته ها، این خانه وصاحبش،نسخه نپیچ ...

باور کن زحمت زیادی نمی خواهد به تاریخ این خانه ورفت وآمدهایش که نگاه کنی می بینی آدم ِ تعریف شنیدن وکیف کردن هم نیستم...فقط دلم می خواهد گاهی نوشته هایم همانطوری که باری از دوش ِدلتنگیهای خودم بر می دارند شانه ی بغض کسی باشند...یا فضایی مملو از عطر ِ دوست داشتن ،تا به شامه ی کسی بخورد وحالش خوش شود...

اگر قصد کردم نویسنده ی مهمی شوم...اگر قصد کردم این نوشته ها را منتشر کنم ...اگر قصد کردم آدم ِ دیگری شوم... آدم ِ دلخواه ِتو با این اسمهای مختلف بی رسمت، حتماً خبرت می کنم... از استادی تو ، از قدرت نویسندگی وشاعری تو ، از سواد تو ،استفاده کنم ودر محضرت سبک وسیاقهای نویسندگی را یاد می گیرم...

آرامی که من باشم حوصله برایم نمانده برای  شنیدن اراجیف...

والسلام...

نامه تمام...

 

خیس ِدلتنگی که می شوم

کافیست بغلت کنم...

کافیست بخندی برایم...

کافیست دعوتم کنی به بازیهایت...

کافیست صدایم کنی با همان لحن ِکودکانه ات...

کافیست صورتت را بچسبانی به صورتم...

کافیست دستهای کوچکت را دور گردنم حلقه کنی ...

همین ها کافیست تا زندگی را از سر بگیرم...!

 

عطر ِزندگی ام !

                   قشنگ ِ روزگارم!

                                       تولدت مبارک ...

پست مطلب ِجدید را می زنم. صفحه ی سفید روبرویم منتظر مانده تا بنویسم. تا سکوت سفیدش را بشکنم. توی دلم خیلی چیزها،هست... خیلی چیزها که دوست شان دارم... داشتن شان را... دوست داشتن شان را.... نوشتن شان را... من به این کلمه های همیشه حی وحاضر مدیونم... من به این کلمه هایی که نه خاموش می شوند و نه سایلنت مدیونم... من به این کلمه هایی که عین خودم ماندن را بلدترند مدیونم... من به این کلمه هایی که عین خودم، وفادارند مدیونم... من به این کلمه هایی که از دسترس خارج نمی شوند مدیونم... من به این کلمه هایی که عین خودم لبریز از خواستن اند مدیونم...من به این کلمه هایی که به موقع ،بغلم می کنند مدیونم...من به این کلمه هایی که از تنهایی دَرم می آورند مدیونم...من به این کلمه هایی که به جای تک تک آدمها ، با من حرف می زنند مدیونم...من به این کلمه هایی که خسته نمی شونداز چشمهای خیسم..که کلافه نمی شوند از بودن ِمدامم ...که اخم نمی کنند... که عبوس نیستند مدیونم... من به این کلمه هایی که عین خودم ، از دوستت دارم لبریزند مدیونم...من به این کلمه هایی که هراس هایم را می فهمند مدیونم...من به این کلمه هایی که وقت وبی وقت، دست ِ دلم را می گیرند مدیونم... من به این کلمه هایی که زحمت نامه هایم را می کشند مدیونم...من به این کلمه هایی که غصه ام را ،قصه میکنند مدیونم...من به این کلمه ها که از التهابهایم ،دلتنگیهایم ،دردهایم،داغ هایم،عاشقانه می سازند مدیونم...من به این کلمه های آشنای ِدلم  بیشتر از حضور " تو " مدیونم ...!!

 

دعا کنم

آلزایمر بگیری

یا با زبان خوش  فراموش می کنی عاشقم نیستی ؟!

" محدثه هدایتی "

این طور نگاهم نکن

روزی روزگاری

دست داشتم

پا داشتم

گمشان کردم در دوست داشتنت

 

" جلیل صفربیگی "

روزهای دوری سخت می گذرند،روزهای دوری، دیر می گذرند، روزهای دوری زهرماری اند. تلخ وکُشنده...روزهای دوری سردند حتی  چله ی تابستان...روحت یخ می بندد.بوی فاصله را دوست ندارم. از همان بچگی هم ،بوی فاصله را دوست نداشتم...حتی فاصله ی بالشت خوابم با صدای قلب ِپدرم...حتی فاصله ی خانه تا مدرسه ام...حتی فاصله ی تنم ، با عطر تن ِمادرم...بوی فاصله را دوست ندارم...فاصله، وقت ِ دلتنگی،وقت خسته شدن،وقتِ قرار از کف دادن،وقت هوایی شدنت محض دیدن ِعزیزت، تنها گزینه ی نا مناسبی ست که وسط ِبغضهای آدم جولان می دهد وتو نمی توانی پَسَش بزنی...فقط ناچارت می کند توی خاطره ها وعکسها و فیلمها ویادگاریهایت چمباتمه بزنی وکز کنی و توی دلت، به راه ،به جاده ،به مرگ،بد وبیراه بگویی...همان جاده ای که گاهی هم،بهترین شوق هایت را برایت ساخته...همان راهی که گاهی هم راهِ رسیدنت به تمام چیزهای ِخوب ِپرستیدنی زندگی ات بوده است...!!

 

" وقتی تو نیستی

زندگی را نمی شود هر صبح در آغوش گرفت "

 

 

در گویش محلی ما واژه ای هست به نام ِ " اِراز "  مجموعه  آرزوهای به دل مانده را می گویند...

آرزو مانده به دلم یک چیزهایی...یک چیزهایی ...یک چیزهای خوب ِ دور از دسترسی ...

من ِ همیشه دلتنگ ، تا جایی که یادم می آید...

تا جایی که خودم را می شناسم....

توی نوشته هایم ،شوق های کوچک وبزرگی داشته ام...

همان جایی که پای عطر خاطره ها را وسط کشیده ام...

آنجا که از حرارت آغوشت، عاشقانه ،نوشته ام...

آن جاهایی که از دوستت دارم هایم ذکر ساخته ام...

از دلتنگیهایم ،رویا...

 از حسرت هایم ،آرزوهایی شیرین...

 از کابوس هایم ،خوابهایی لبریز از رایحه ی حضورت...  

من ِ همیشه دلتنگ، جانم به جان ِ این دوستت دارمها بسته است...

دلم، وسط این عاشقانه ها ،دارد نفس می کشد...

دارد زندگی می کند با لذت هایی که نوشتنی نیستند...

 شاید هم ، من ،از پس ِ نوشتن شان بر نمی آیم...!!

من، تنها می دانم دلتنگیهایم،باران چشمهایم،کلمه هایم،این خانه ی عاشقانه را ،دوست دارم

چون گوشه گوشه اش، بوی تو را می دهد...

چون می دانم از ،نَفس ، به من نزدیک تری

وحیف که این کلمه ها،این خط ها ،این خانه ،این من ِ همیشه دلتنگ،آنقدرها هنر نداریم

که بی توضیح و بی حاشیه ، ریشه های بلندِ دوست داشتن را بِدوانیم به جان ِ ساکنین اینجا....!!

 

خیابان ها آنقدر داغ هستند که  نشود بروی سراغ پاتوقت،حتی غروب ها و شب ها...

بوی خانه را گرفته ام...

بوی اتفاقاتی که توی این مساحت هشتاد وچندمتری می افتد...

بوی سکوت...

هر روز ،هم نشین چند کلمه ی تکراری ام برای مکالمه...

احساس می کنم دایره ی لغاتم محدود شده اند به چند واژه ی تکراری از پیش تعیین شده...

آنقدر توی خانه مانده ام که می ترسم مسیرها ومحله ها از ذهنم پاک شده باشند..

چه برسد به مرکزهای خریدی که از اول هم میانه ای نداشتم با زرق وبرق شان...

دلم می خواهد بزنم بیرون...بزنم به خیابان...به کوچه های ناامن...به دل ِمحله های ناشناس

به دل این شهر ِبی تفریحگاه ِبی فضای سبز ِبی خانه ی کودک ِبی همه چیز ...

بی همه چیز را از ته دل گفتم...

دلم یک آدم دوپا می خواهد که بنشانم ش و برایش گریه کنم...

وهمه ی حرفهایی که همیشه با خانه و دیوارها زده ام را به خورد گوش هایش بدهم...

یک آدم دو پای غریبه که دعوتش کنم به صرف شنیدن یک مشت دیوانگی

و بخواهم که دقایقی از عمرش را بدهد به حرفهای من، بی آنکه وحشتی در دلم بنشاند

یک آدم دوپا که توانش را داشته باشد  لغات مهجورم  را از انبار دلم بکشد بیرون...

که سکوتم را بشکند...

بغضم را بترکاند وخلاصم کند از هم نشینی ام با چند کلمه ی تکراری هرروزه...

بعدش، خیلی ساده برود پی ِ کارش ...

برود ومرا وحرف هایم را همان جایی که نشسته چال کند و گمان کند کابوس دیده...!!

 

تکراری می شود اگر من هر روز اینجا بنویسم دلتنگم؟!

بنویسم من، این دلتنگیهای دوست داشتنی  را به جان ِبی مقدارم می خرم چون چراغ یادت را در دلم روشن می کنند؟!

 بنویسم هرچه فکرش را می کنم می بینم زندگی من به همین دلتنگی های معروفم سرپاست؟!

خسته کننده می شود اگر من هر روز به افتخار دلتنگیهای مدامم بنویسم و به این دلتنگیها ببالم؟! وجانم دَر برود برای این دلتنگیهای معطرم به رایحه ی تو ؟!

با همین تن مریضم آمدم بنویسم ، بگذار دنیا به نام دیوانه صدایم کند... بگذار دنیا خیال کند من مبتلا به افسردگی ام...تلخم .غمگینم...بگذار برایم نسخه بپیچد ....توصیه کند دل به جاده وسفر بدهم... بگذار دنیا بگوید دست از سر ِ این دلتنگیها وبغضهایم بردارم... بگذار دنیا توصیه کند بچسبم به سرگرمیها و تفریحات ِ این دوره وزمانه و حواسم را پرت ِ قسمتهای دیگر زندگی کنم....من که خودم می دانم این دلتنگیهایم  با همه ی دردها ونفسگیری هایش، قشنگ ترین بخش زندگی منند...چقدر مرا دست در دست تو می کند...شانه به شانه ات... هم آغوشت...هم خانه ات...همراهت...همدمت...همنشینت...

من که می دانم همه ی سرگرمیها و دل مشغولیها هم که ردیف شوند برای پر کردن لحظه هایم باز هم هیچ چیزی نمی تواند دورم کنداز تو ...جاده شود بین مان...و فاصله بی اندازد میان من و خاطره بازی هایم....

بگذار دوستت دارم هایم به چشم دنیا کش دار ِ مضحک بیاید...بگذار عطرت ما بین این نوشته های دلتنگم ، هوش از سر خودم ببرد و حوصله از سر ِ بقیه...

من این دوستت دارمهای دلتنگم را با هیچ توصیه و نسخه و پیشنهادی تاخت نمیزنم...حتی یک ثانیه اش را...

 

 

" من شما را به شکلی درک ناشدنی

 

به شکلی غیر قابل توضیح

 

آنچنان که خودم از بزرگی آن در هراس افتاده ام

 

دوست دارم  "        

 

( مصطفی مستور)

 

 

برای یغما که نمی شناسم اش...

که فقط مجموعه ای از نامه هایش را خوانده ام ..که خانه ی مجازی اش را بلدم

که نمی شناسم اش...اما دلم می خواهد یکی از نوشته های این خانه به نامش رقم بخورد...

این تصمیم را همین حالا گرفتم که دلم برای نامه هایش خیلی تنگ شده...

نامه هایی که تمام وقتهای تنهایی ام ،شریک ِغصه هایم بودند...رفیق دردهایم...

نامه هایی که با من چای نوشیدند....با من بغض ترکاندند...

سطرهایی که انگار آشنای هزار ساله ی دلم بودند...

عاشقی را از همان سطرها،یاد گرفتم...

 چطوری دوست داشتن، در من ، همان وقتها ، پا گرفت...

همان وقتهایی که می خواندم :

"  تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!


اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،


از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست! "

همان وقت، که  وقت خواندن ِ واژه واژه اش به دلم رجوع می کردم

ودلم می خواست عجز ِنوشتنم  " تو " باشد ...

همان وقتی که التماس ِ علاقه ام را در جان ِ سطرهایش پیدا کرده بودم

همان وقتی که با حریر ِ دلتنگیهایش ، همذات پنداری می کردم

همان جا که خوانده بودم :

باور کن به دیدار ِ آینه هم که می روم،


خیال ِ تو از انتهای سیاهی ِ چشمهایم سوسو می زند!


موضوع دوری ِ دستها و دیدارها مطرح نیست!


همنشین ِ نفسهای من شده ای!


با دلتنگی ِ دیدگانم یکی شده ای!
 

 همان  وقتی که از عمق جانم می فهمیدم  وقتی می گوید :

 

" دستم نه،


اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد! "   معنی اش چیست...

 

همان وقتهایی که از تراکم ِ تنهایی وانتظارش ،چشمهایم به گریه نشسته بود

 

حتی آنجایی که نوشته بود :

"شیر آشپزخانه ی  خانه ی  ما چکه می کند

و من از صدای مداوم قطره ها خوابم نمی برد!


همین بهتر!


سه هفته تمام است،


که حتا به خوابم نیامده ای!


وقتی خانه  ی خوابها


از رد پای رؤیای تو خالی باشند،


دیگر به کفر ابلیس هم نمی ارزند!

باز گلی به جمال هر چه بیداری بی دلیل! "

 ومن 

 یاد خانه ام وشیر آشپزخانه ام و بی رویایی  شبانه ام افتاده بودم

وبغض کرده بودم...  

مدتها بود که یک جور بی دلیلی دلخور بودم از اینهمه توجه م به ترانه ها ونامه های یغما...

وغبطه هایی که همیشه وقت ِ خواندنش گریبان دلم را می گرفت

برای همین خواندن به تکرارش را ترک کردم...

وحالا دلم هوس ِ آن صفحه ی سبز ذخیره شده توی سیستم را کرده

آن رفیق ِ روزهای ِ دلتنگی وشبهای ِبارانی ام...

آن خط های عاشقانه ی مغموم ِ لبریز از عطر علاقه وانتظار و دلتنگی  

مجموعه  نامه های یغما گلرویی ....




 

 

دلم تنگ می شود

دلم همیشه تنگ می شود...

زیاد تنگ می شود

همه چیز را بهانه می کنم برای توجیه این دلتنگی هایم...

هوا را...دوری را...تنهایی را...خستگی را...آدمها را...

اما خودم بهتر از هرکسی می دانم که همه ی اینها بهانه است...

این دلتنگی ِ مدام ِ من معنی اش چیز دیگری است

این به در ودیوار کوبیدنهایم مثل پرنده ی اسیر درقفس...

این نوشتن های هر روزه ی غم انگیزم...

این تلخی  خلق وخوی ام ...

خودم که بهتر از هر کسی میدانم ،اینها همه به دوستت دارم هایم بر می گردد

به قلبم که دارد می ترکد از حجم  دوست داشتن...

تصمیم گرفته ام به قلبم  ببالم

به قلبم ببالم که هنوز می زند...

که با وجود تمام زخم ها ودردهایش، دارد می تپد

که دارد دوستت دارم های مرا زنده نگه می دارد

که دارد بهانه هایم را صبوری می کند

باید به قلبم ببالم

به خاطر  هم خانه گی اش  با  " تو "

به خاطر تحمل ِ قرار از کف دادنهای ِ من...

به خاطر رنجهایی که روی دوشش انداخته ام

به خاطر دوام آوردنش...

به خاطر مهربانی بی حد وحصرش...

به خاطر ِعشقی که توی رگهایم می ریزد...

به خاطر ِفرمانهای عاشقانه ای که به مغزم می دهد

که دستورات عاقلانه ی مغزم را به خودش بر می گرداند...

به خاطر حسهایی که به دستهایم می دهد...

به خاطر برق دوستت دارمی که توی چشمهایم می کارد...

باید به قلبم ببالم به خاطر همین دلتنگیهای مدام

همین دلتنگیهای  هر روزه ای که عطر ِ تو را دارد

و هیچ کس نداند خودم که می دانم 

 هوا و آدمها وتنهایی و خستگی ها و دوریها ، فقط، دستاویزهایی هستند برای توجیه اش...!!