برای یغما که نمی شناسم اش...
که فقط مجموعه ای از نامه هایش را خوانده ام ..که خانه ی مجازی اش را بلدم
که نمی شناسم اش...اما دلم می خواهد یکی از نوشته های این خانه به نامش رقم بخورد...
این تصمیم را همین حالا گرفتم که دلم برای نامه هایش خیلی تنگ شده...
نامه هایی که تمام وقتهای تنهایی ام ،شریک ِغصه هایم بودند...رفیق دردهایم...
نامه هایی که با من چای نوشیدند....با من بغض ترکاندند...
سطرهایی که انگار آشنای هزار ساله ی دلم بودند...
عاشقی را از همان سطرها،یاد گرفتم...
چطوری دوست داشتن، در من ، همان وقتها ، پا گرفت...
همان وقتهایی که می خواندم :
" تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست! "
همان وقت، که وقت خواندن ِ واژه واژه اش به دلم رجوع می کردم
ودلم می خواست عجز ِنوشتنم " تو " باشد ...
همان وقتی که التماس ِ علاقه ام را در جان ِ سطرهایش پیدا کرده بودم
همان وقتی که با حریر ِ دلتنگیهایش ، همذات پنداری می کردم
همان جا که خوانده بودم :
باور کن به دیدار ِ آینه هم که می روم،
خیال ِ تو از انتهای سیاهی ِ چشمهایم سوسو می زند!
موضوع دوری ِ دستها و دیدارها مطرح نیست!
همنشین ِ نفسهای من شده ای!
با دلتنگی ِ دیدگانم یکی شده ای!
همان وقتی که از عمق جانم می فهمیدم وقتی می گوید :
" دستم نه،
اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد! " معنی اش چیست...
همان وقتهایی که از تراکم ِ تنهایی وانتظارش ،چشمهایم به گریه نشسته بود
حتی آنجایی که نوشته بود :
"شیر آشپزخانه ی خانه ی ما چکه می کند
و من از صدای مداوم قطره ها خوابم نمی برد!
همین بهتر!
سه هفته تمام است،
که حتا به خوابم نیامده ای!
وقتی خانه ی خوابها
از رد پای رؤیای تو خالی باشند،
دیگر به کفر ابلیس هم نمی ارزند!
باز گلی به جمال هر چه بیداری بی دلیل! "
ومن
یاد خانه ام وشیر آشپزخانه ام و بی رویایی شبانه ام افتاده بودم
وبغض کرده بودم...
مدتها بود که یک جور بی دلیلی دلخور بودم از اینهمه توجه م به ترانه ها ونامه های یغما...
وغبطه هایی که همیشه وقت ِ خواندنش گریبان دلم را می گرفت
برای همین خواندن به تکرارش را ترک کردم...
وحالا دلم هوس ِ آن صفحه ی سبز ذخیره شده توی سیستم را کرده
آن رفیق ِ روزهای ِ دلتنگی وشبهای ِبارانی ام...
آن خط های عاشقانه ی مغموم ِ لبریز از عطر علاقه وانتظار و دلتنگی
مجموعه نامه های یغما گلرویی ....