خانه از صدای تو خالیست

شهر از صدای  تو خالیست...

زندگی ام از وجود ِ قابل لمس ِتو خالیست

  تن ِتو، آغوش تو یک دنیا از دنیای من ، فاصله دارد...

نمی دانم یک دنیا چند فرسخ است...؟!

چند شهر و روستا مابین دستهایم ودستهایت افتاده...؟!

هیچ کس نمی داند...

هیچ کس راه آن دنیا را بلد نیست...

توی هیچ نقشه واطلسی ،وجود ندارد...

برای همین چاره ای ندارم جز اینکه توی خاطره هایت راه بروم...

ناچارم به یادت،تکیه کنم...

پناه ببرم به گذشته هایی که نمی گذارم بگذرد.که نباید بگذرد

حال ِ من با همین استمرار در گذشته ی تو ،خوب می شود...

آشفته  شده ام...

چند روزی ست آشفته شده ام...

مثل مرغ سرکنده

روزهای داغ ِمرداد

 و بیهوشی کشدار تو وآن بیمارستان لعنتی وآن بخش مراقبتهای ویژه ، در یادم زنده شده اند

آن دم ودستگاه ها ولباسهای آبی ...

صدای پرستارها و جابجایی شیفتهایشان...

هم اتاقیهایت...

آنهایی که معجزه شد وچشم باز کردند

آنهایی که مثل تو ،تصمیم گرفته بودند بروند...

چشم باز کردن ِ ناگهانی ِچند روز مانده به رفتنت...

فشردن دستهایم توی دستهایت ...

دکتری که می گفت تمام حرکتهایت غیر ارادی ست واین حرفش که خیلی مضحک بود برایم

 وحرکت دستهایت وپلکهای لرزانت واشک های گوشه ی چشمهایت  که چیز دیگری می گفت...!!

تو ،جانت را ریخته بودی توی دستهایت تا توی دستهایم بگذاری اش...

تو ،عطرت را ریخته بودی توی نگاه های آخرت که پر از مهربانی بود...

دکتر

وآن اتاق پر دَم ودستگاه

وآن پرستارهای یخی 

هیچ وقت نفهمیدند تو چقدر با دستهایت ،با من، بی صدا ، حرف زدی...!!