بوی خانه را گرفته ام...
بوی اتفاقاتی که توی این مساحت هشتاد وچندمتری می افتد...
بوی سکوت...
هر روز ،هم نشین چند کلمه ی تکراری ام برای مکالمه...
احساس می کنم دایره ی لغاتم محدود شده اند به چند واژه ی تکراری از پیش تعیین شده...
آنقدر توی خانه مانده ام که می ترسم مسیرها ومحله ها از ذهنم پاک شده باشند..
چه برسد به مرکزهای خریدی که از اول هم میانه ای نداشتم با زرق وبرق شان...
دلم می خواهد بزنم بیرون...بزنم به خیابان...به کوچه های ناامن...به دل ِمحله های ناشناس
به دل این شهر ِبی تفریحگاه ِبی فضای سبز ِبی خانه ی کودک ِبی همه چیز ...
بی همه چیز را از ته دل گفتم...
دلم یک آدم دوپا می خواهد که بنشانم ش و برایش گریه کنم...
وهمه ی حرفهایی که همیشه با خانه و دیوارها زده ام را به خورد گوش هایش بدهم...
یک آدم دو پای غریبه که دعوتش کنم به صرف شنیدن یک مشت دیوانگی
و بخواهم که دقایقی از عمرش را بدهد به حرفهای من، بی آنکه وحشتی در دلم بنشاند
یک آدم دوپا که توانش را داشته باشد لغات مهجورم را از انبار دلم بکشد بیرون...
که سکوتم را بشکند...
بغضم را بترکاند وخلاصم کند از هم نشینی ام با چند کلمه ی تکراری هرروزه...
بعدش، خیلی ساده برود پی ِ کارش ...
برود ومرا وحرف هایم را همان جایی که نشسته چال کند و گمان کند کابوس دیده...!!