روزهای دوری سخت می گذرند،روزهای دوری، دیر می گذرند، روزهای دوری زهرماری اند. تلخ وکُشنده...روزهای دوری سردند حتی چله ی تابستان...روحت یخ می بندد.بوی فاصله را دوست ندارم. از همان بچگی هم ،بوی فاصله را دوست نداشتم...حتی فاصله ی بالشت خوابم با صدای قلب ِپدرم...حتی فاصله ی خانه تا مدرسه ام...حتی فاصله ی تنم ، با عطر تن ِمادرم...بوی فاصله را دوست ندارم...فاصله، وقت ِ دلتنگی،وقت خسته شدن،وقتِ قرار از کف دادن،وقت هوایی شدنت محض دیدن ِعزیزت، تنها گزینه ی نا مناسبی ست که وسط ِبغضهای آدم جولان می دهد وتو نمی توانی پَسَش بزنی...فقط ناچارت می کند توی خاطره ها وعکسها و فیلمها ویادگاریهایت چمباتمه بزنی وکز کنی و توی دلت، به راه ،به جاده ،به مرگ،بد وبیراه بگویی...همان جاده ای که گاهی هم،بهترین شوق هایت را برایت ساخته...همان راهی که گاهی هم راهِ رسیدنت به تمام چیزهای ِخوب ِپرستیدنی زندگی ات بوده است...!!
" وقتی تو نیستی
زندگی را نمی شود هر صبح در آغوش گرفت "
در گویش محلی ما واژه ای هست به نام ِ " اِراز " مجموعه آرزوهای به دل مانده را می گویند...
آرزو مانده به دلم یک چیزهایی...یک چیزهایی ...یک چیزهای خوب ِ دور از دسترسی ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۲ ساعت 22:47 توسط آرام
|