کلمه ها کم می آیند.حس ها نصفه نیمه،جا می شوند توی نوشته ها...
نه می شود دلتنگی را همان اندازه ای نوشت...نه هیچ حس دیگری را...
غمهای بزرگی که دل و روح خودت هم ، عَرصه اش را ندارد ...
دوست داشتنی که در خودت هم جا نمی شود چطور می شود در سطرها جایش داد؟!
این نوشتن ها، تنها ،حُکم التیام را دارد...
مرهمی که روی زخمهایت می گذاری تا صدایت در نیاید...
مرهمی که با کمکش ،غصه هایت را کمرنگ کنی...
مرهمی برای دوستت دارمهای دلتنگت...
مرهمی برای دلتنگیهای دوست داشتنی ات...
برای فراموش کردن همه ی جدایی ها وفاصله هایی که توی زندگی ات، پیش آمده...
برای رام کردن ،شیفتگی ات...
برای آرام کردن دستهای خسته ات...خستگیهای جانت...
این نوشتن ها حکم مرهم را دارد
مرهم خوب است...
جانم به جان ِ همین مرهم بسته است
وگرنه کاسه ی صبر ِ من کجا و اینهمه هراس ودلتنگی ودوست داشتن و تن دادن به مصیبت کجا؟!