من ِ همیشه دلتنگ ، تا جایی که یادم می آید...

تا جایی که خودم را می شناسم....

توی نوشته هایم ،شوق های کوچک وبزرگی داشته ام...

همان جایی که پای عطر خاطره ها را وسط کشیده ام...

آنجا که از حرارت آغوشت، عاشقانه ،نوشته ام...

آن جاهایی که از دوستت دارم هایم ذکر ساخته ام...

از دلتنگیهایم ،رویا...

 از حسرت هایم ،آرزوهایی شیرین...

 از کابوس هایم ،خوابهایی لبریز از رایحه ی حضورت...  

من ِ همیشه دلتنگ، جانم به جان ِ این دوستت دارمها بسته است...

دلم، وسط این عاشقانه ها ،دارد نفس می کشد...

دارد زندگی می کند با لذت هایی که نوشتنی نیستند...

 شاید هم ، من ،از پس ِ نوشتن شان بر نمی آیم...!!

من، تنها می دانم دلتنگیهایم،باران چشمهایم،کلمه هایم،این خانه ی عاشقانه را ،دوست دارم

چون گوشه گوشه اش، بوی تو را می دهد...

چون می دانم از ،نَفس ، به من نزدیک تری

وحیف که این کلمه ها،این خط ها ،این خانه ،این من ِ همیشه دلتنگ،آنقدرها هنر نداریم

که بی توضیح و بی حاشیه ، ریشه های بلندِ دوست داشتن را بِدوانیم به جان ِ ساکنین اینجا....!!