بنویسم من، این دلتنگیهای دوست داشتنی را به جان ِبی مقدارم می خرم چون چراغ یادت را در دلم روشن می کنند؟!
بنویسم هرچه فکرش را می کنم می بینم زندگی من به همین دلتنگی های معروفم سرپاست؟!
خسته کننده می شود اگر من هر روز به افتخار دلتنگیهای مدامم بنویسم و به این دلتنگیها ببالم؟! وجانم دَر برود برای این دلتنگیهای معطرم به رایحه ی تو ؟!
با همین تن مریضم آمدم بنویسم ، بگذار دنیا به نام دیوانه صدایم کند... بگذار دنیا خیال کند من مبتلا به افسردگی ام...تلخم .غمگینم...بگذار برایم نسخه بپیچد ....توصیه کند دل به جاده وسفر بدهم... بگذار دنیا بگوید دست از سر ِ این دلتنگیها وبغضهایم بردارم... بگذار دنیا توصیه کند بچسبم به سرگرمیها و تفریحات ِ این دوره وزمانه و حواسم را پرت ِ قسمتهای دیگر زندگی کنم....من که خودم می دانم این دلتنگیهایم با همه ی دردها ونفسگیری هایش، قشنگ ترین بخش زندگی منند...چقدر مرا دست در دست تو می کند...شانه به شانه ات... هم آغوشت...هم خانه ات...همراهت...همدمت...همنشینت...
من که می دانم همه ی سرگرمیها و دل مشغولیها هم که ردیف شوند برای پر کردن لحظه هایم باز هم هیچ چیزی نمی تواند دورم کنداز تو ...جاده شود بین مان...و فاصله بی اندازد میان من و خاطره بازی هایم....
بگذار دوستت دارم هایم به چشم دنیا کش دار ِ مضحک بیاید...بگذار عطرت ما بین این نوشته های دلتنگم ، هوش از سر خودم ببرد و حوصله از سر ِ بقیه...
من این دوستت دارمهای دلتنگم را با هیچ توصیه و نسخه و پیشنهادی تاخت نمیزنم...حتی یک ثانیه اش را...
" من شما را به شکلی درک ناشدنی
به شکلی غیر قابل توضیح
آنچنان که خودم از بزرگی آن در هراس افتاده ام
دوست دارم "
( مصطفی مستور)