غصه ها قسمتی از قلب منند

 

همسایه ی چشمانم

 

همنشین تنهایی های بزرگ وکوچکم

 

ساده نیست تکاندن شان برای رسیدن به بهاری که

 

معلوم نیست کی از راه می رسد

 

ساده نیست دل کندن از غصه هایی که عطر وبوی عزیزترین عزیزانم را می دهد

 

تاب نمی آورم بدون اشک بروم سراغ تصویرها وعکسهایی  که برایم یادآور

 

آغوش های مهربان و چشمان تسکین دهنده است

 

تاب نمی آورم از چیزهایی که در فراقشان وجودم آتش گرفته حرف نزنم

 

تاب نمی آورم از تو ننویسم

 

از تو ترانه نسازم

 

از تویی که مدتهاست فهمیده ام حتی در خیالهای کوچکت جایی ندارم

 

حتی به اندازه ی یک خاطره تلخ

 

یک بخش کوچک آزار دهنده ی دردآور

 

وچقدر است مضحك است فريب دادن قلبم !

 

فريب دادن چشمانم!

 

فريب دادن فكرهايم!

 

دستهايم!

 

عاشقانه هايم!

 

بعضی وقتکها دلم می خواهد مثل تو

 

قلبم را لای عقل بی خاصیتم بپیچانم تا براي هميشه متروكه شود!

اين روزها صداي بغض وبارانت  ديوانه ام مي كند

وقتي كه نمي توانم ساحل آرامي باشم براي درد هايت

براي سنگيني حرفهايت

براي سكوتت

نوميدي و كم آوردنهاي ناباورانه ات

من كه بارها گفتم اين راه باران گير وسخت است

گفتم صبر ايوب مي خواهد

گفتم تحمل حزن مي خواهد

از  فاصله اي كه  آوار مي شود روي تمام خوشيهاي كوچك وبزرگت حرف زدم

از اينكه عشق همين است ديگر

همين شكستن ودوباره بند خوردن

همين روياهايي كه چشمانت را براي يك خواب آرام ،بدرقه مي كند

همين خيالهايي كه صبح به اميدشان به زندگي سلام مي كني

حالا اين من وتو وبهشت خيالهايم

اين من وتو وصبر وسكوت و بارانم

اين من وتو وتمام گلايه هايت

فقط سر بر شانه ي شعرم بگذار وباران شو

دلم باران چشمان تو را مي خواهد

اندوهت را با گنجشكان بهشتم قسمت كن

اندوهت را با خيالهاي عاشقانه ي از آب گذشته ام قسمت كن

من آغوش شده ام برایت مهربانم!

....................

این خطها مخاطب خاص دارد!

گرم ترین اشتیاق در رویاهای من نشسته است

در آیینه، در خواب ، در اشك هايم

هوس كرده ام چشمانت را ببوسم 

به پاس  اين روياهاي شيريني كه به من بخشيده اند.

 بگذار اضطراب فاصله ها را فراموش  كنم

و پناه  ببرم به همين چشماني كه از آن من است.

همين چشمان حادثه ساز دوست داشتني !

بگذار هميشه ميزبان آرام ِ تو باشم بي دلهره و احتمال و ترديد

ميزباني كه با گرمي دستانت غريبه نيست

كه با  فواصل درد واشك وباران وبغض باز هم

كنار قلب زلال تو اتراق كرده است.

بگذار در روياي واژه هايم ،تماشايت كنم.

فقط تماشايت!

من به ناگهان هاي قلبم ايمان دارم

وتو يك ناگهان دوست داشتني گرمي

پنجره ي نگاهت را نبند

بگذار تا ابد به روي دوستت دارم هاي من باز بماند!

 

 

 

انگار نگاهم را تازه كوك كرده باشي با هوای خیالت

دلم مي خواهد ترتيب يك ترانه ي تازه را  بدهم

شعري كه برازنده ي  چشمان تو باشد

 

هرجا و هر کجای جهان که باشم

باز به بسترِ بی‌خواب  خود برمی گردم،

باز این عطر و اسم توست

که مرا

به مرور واژه‌ها می‌خواند.

من از شروعِ تو بوده

که شب را

برای رسیدن به صبح می‌خواهم.

 

و تو

هر جا و هرکجای جهان که باشی

باز به رؤیاهای من بازخواهی‌گشت.

تو مرا ربوده، مرا کُشته

مرا به خاکسترِ خواب‌ها نشانده‌ای

هم از این روست که هر شب

تا سپیده دم بیدارم.

دشوار است!

کسی باورنخواهدکرد،

اما تو

تکلمِ خواناترین کلمات را از من ربوده‌ای،

تو

دل و دیده‌ی دریا پَرَست ِ مرا از تخیل تشنگی ربوده‌ای.

حیرت‌آور نیست

عشق گاهی به شکلِ دوست می‌آید

عشق گاهی به شکلِ ... زبان‌ام لال!

 

به من بگو بی‌انصاف

این چه خوابی‌ست

که دست از ربودن رؤیاهای من برنمی‌دارد!

 

عشق

همین است در سرزمین من،

من کُشنده‌ی خواب‌های خویش را

دوست‌می‌دارم.

 

حالا هزاره‌هاست

خانه به خانه وُ

کو به کو،

هی می‌گردم و باز

بازت نمی‌یابم به این جهان.

جهان

این جهانِ بی هر کجا

که مرا در مرارتِ کلمات ِ خود

کشته‌است.

 

سيد علي صالحي

نگاهي كه از آسمان به من حواله مي كني

قلب مرا گرم مي كند

اصلاَ تمام چيزهايي كه فرستنده اش تو باشي

وقاصدش باران

وگيرنده اش  پهناي  تنهايي من

قلبم را گرم مي كند

حتي اگر بوي عشق ندهد

از ابرهاي سرگردان  سكوت تو گرفته

تا سلامهاي بي پاسخ  مانده ي من

 ومن ساده تر از هميشه

 دست تمام قاصدكهايي را مي بوسم

كه از سمت نگاه تو ،آمده باشند

گرچه پيغامشان فراموشكاري تو باشد...

خيالي نيست

هر وقت كه اهالي دنيا ، از عشق  حرف مي زنند وكام مي گيرند

من به ياد تو مي افتم

به ياد تو و قلب خاطره ساز خيال باف خودم!

...................

قول دادم هنگام شنیدن نام تو باوقار باشم

خواهش می کنم از قول وقرارهای گذشته آزادم کن

چون هر وقت نام تو را شنیدم

مثل پیامبران صبور بودم تا فریاد نزنم......" نزار قبانی"

 

آرام نوشت: فردا روز عشق است.این روز رو به دوستان دوست داشتنیم

 

ستاره، تسنيم، هنگامه، سايه ،پرشان،زرين،ساغر وهمه ي كساني كه از عشق

 

مي نويسند ،يا با عشق نفس مي كشند و يا عاشقي كردن را دوست دارند  تبريك ميگم

 

با انبوهي حرارت عاشقانه و تبسم  و بوسه ، آرزومند آرزوهايتان هستم  

سالها رو در روی رؤیا و رایانه زمزمه کردم
و کسی صدای مرا نشنید!
تنها چند سایه ی سر به راه،
همسایه ی صدای من بودند!
گفتم: دوستی و دشمنی را با یک دال ننویسید!
گفتم: کتاب ِ تربیت ِ سگ و تربیت ِ کودک را
در یک قفسه نگذارید!
گفتم: دهاتی حرف ِ بدی نیست!
گفتم : تمام این سالها
صادق و سهراب برادر بودند
می شود صدای پای آب را،
از پس ِ پرچین ِ نیلوفر پوش بوف کور شنید!
هرگز حرفهای قشنگ نگفتم!
نگفتم: چرا در قفس همسایه ها کرکس نیست!
کبوتر و کرکس را در آسمان می خواستم!
گفتم: قفسها را بشکنید
و با نرده های نازکش قاب ِ عکس بسازید!
و جواب ِ این همه حرف،
سنگ و ریسه و دشنام بود!
ولی، این خط! این نشان!
یک روز دری به تخته می خورد!
باد قاصدکی می آورد،
که عطر ِ آفتاب و آرزوهای مرا می دهد!
این خط ! این نشان!
یک روز همه دهاتی می شویم،
سقفهای سیمان و سنگ را رها می کنیم
و کنار ِ سادگی چادر می زنیم!
این خط ّ این نشانّ
یک روز دبستان بی ترکه و ستاره بی هراس می شودّ
کبوترها و کرکس ها،
در لوله های خالی توپ تخم می گذارند
و جهان از صدای ترقه خالی می شود!
یک روز خورشید پایین می آید،
گونه زمین را می بوسد
و آسمان ِ آرزوهای من،
آبی می شود!
باور نمی کنی؟
این خط!
این نشان! ?

یغما گلرویی

......................

این وقت صبح هیچ چیزی به اندازه ی  "خطوط خیس یغما" نمی چسبه

خیال برم داشته انگار

 

خيال تو باز هم

 

در حول وحوشم هیچ کس نیست

 

هیچ کس

 

وتنها صدایی که می پیچد

 

صدای آرام یک موسیقی ست که زمینه ی تنهایی ام شده

 

همه چیز را از ابتدا مرور می کنم تا به آخر

 

حساب گرانه هم که نگاه کنم کسری ندارد

 

همه چیز با دستان شعرم زود روبه راه می شود

 

در مدار تو قرار می گیرم

 

آغاز می شوم برای هزارمین بار

 

ولحظه ها به من  هوای تورا تزریق می کنند

 

اما من از هواي تو مي ترسم

 

دلواپس هجوم دوباره ات مي شوم 

 

آخر اين روزها دارم نماز صبر مي خوانم 

  

تا وسوسه هايم آرام بگيرند.

 

 

 

 

 

 

حالم خوب نیست

باران قطره قطره بام چشمهایم را خیس می کند

و برای آرزوهایم پناهی نمی ماند تا

از زیر بارش بی امان اشکهایم شانه خالی کنند

حالم خوب نیست

امروز فهمیدم خاصیت آرزو همین است

همین آرزو ماندنش

همین برآورده نشدنش

همین که برای همیشه در حد آرزو می ماند

حالم خوب نیست

می خواهم مشق عاشقی ام را  دوره کنم

می خواهم بدانم اشتباههای قلبم

با چه پاک کنی پاک می شود!

 

می گوید: تا پیدا شدن وسایل گمشده ام،

 

سفرم را به تعویق می اندازم.

 

شاید پیدا شدند.

 

و من،با تمام حجم دل، با آخرین توان

 

زیر لب دعا میکنم:

 

خدا کند این وسایل گمشده

 

تا آخر دنيا            

                    

پيدا نشوند.....

                         شيوا بلوريان

دلم مي خواهد مجال عبوري باشد

تا از سد چشمانت به آساني بگذرم

بي آنكه  سنگيني اين فاجعه ،قلبم را بلرزاند

بي آنكه آب از آب تكان بخورد

بي آنكه بيمار شوم

بي آنكه رخوت تنم ،نوازش تو را طلب كند!

بي آنكه تشنه شوم

 بي آنكه خوابهاي آشفته ببينم!

ميدانم چيزي شبيه به معجزه خواهد بود

گذشتن من از نفسهايي كه زنده ام مي كند !

شايد اين آغاز دوباره ي دوست داشتن است!

 

با نگاه تو

همه ی چیزها برایم رنگ تازه ای دارند

و آرزوهایم عطر تازه ای

نگاه تو

 قشنگ ترین مرز عاشقانه ایست

که می تواند میان من و دلتنگی هايم واسطه شود

نگاه تو

 امن ترين نشانه است

 براي  دوراهي پيچيده زندگي با اينهمه علامت ممنوع

مي خواهم در نگاه تو عاشقانه ،اتراق كنم!

 

 

 

 

 

من به همه ی کلاغهای کاج نشین عادت کرده ام

به صدای غار غارشان که می پیچد لای فکرهایم

انگار جای سکوت وصبوری من، آنها از ته دل حرف مي زنند

مثل يك موسيقي غمگين

شايد هم يك شعر  تلخ عاشقانه

كه با صداي محزون شاعرش خوانده مي شود....

انگار به قلبم كسي چنگ مي اندازد

بيقرارم مي كند  

وسوسه ي آغوشت به سرم مي زند

هوس  يك عشق بازي زمستاني مي كنم

همه چيز را زيرورو مي كنم تا نشانه اي پيدا كنم

تا خاطره اي الهام بخش جانم را تازه كند

اما چيزي جز هراس

جز ترس وبي تابي

جز سوختن وآب شدن ،

دستم را نمي گيرد در اين خيال بافي رنج آور

خوب ميدانم در آستان خيالت كه مي نشينم

 باران تنها چيزيست ، كه مي توانم از كف دستانت بردارم

تا از آغوش خيالي ات  بگيرم

اما با همه ي اينها نميدانم چرا

باز هم دلم مي خواهد

تو تنها كسي باشي كه  با خيالهايم بازي مي كني ؟!

ومن تنها كسي باشم كه بي تو

هراسي ندارم  از راه باران گير عشق !

خیابان پر شده از باران

وکوچه ها جایی برای  در آغوش گرفتن روح بی تاب من

باران هم مثل من پنجره را بیشتر از هر دروازه ای دوست دارد

وقتی از راه می رسد به شیشه ی انتظارم می کوبد

تا با خاطره ها آشتی ام دهد

دلم می خواهد به باران بگویم چقدر دوستت دارم

وچه روزهای عاشقانه ای را ، با روياي تو آفريده ام

دلم مي خواهد به باران بگويم به دين تو در آمده ام

دلم مي خواهد باران هم بداند

در بند نگاه تو ام و بيقرار باورت

دلم مي خواهد باران بجاي من بيايد و

دليلهاي دست وپاگيرت را بشويد ودلت را زلال

تا انعكاس فريادهاي عاشقانه ام به جانت بنشيند

مي دانم باران تنها آرامشي ست كه تنهايي تو دوستش دارد

كه به خلوتت راهش مي دهي

كه مي تواند قاصد خوشبختي من باشد

پس سلام به باران وعطر آشتي اش!

 

آرام قلبم !

 

دنيا بي تو ،بوي التهاب مي دهد

 

 

 

 

 

 

بوي صبح به مشامم كه مي خورد

دلواپس مي شوم

دلواپس قلب عاشقم

قلبي كه تو را با تمام كاستيهايت ، دوست دارد.

....................

تو فکر می کنی هنوز حالم خوب نیست؟

هنوز رویا می بافم؟!

باد می آمد یا نمی آمد نمی دانم 
 اما دو کبوتر دلگیر
زیر سایبان شکسته ی بی حصیر
داشتند حرف می زدند
 یکیشان کمتر خسته خاموش
آن دیگری بی حواس پرگو بی پروا
هوا پر از تنفس تیغ و ردپای پرنده بود
 می گویند
 گربه های گرسنه هم خواب می بینند
داشتم چه می گفتم
ناگهان صدای سه تار کهنه شکست
یک نفر گفت
 تمام کودکان زنان و پیران خسته
باید در خانه بمانند
هوا آلوده است
شهر آدمی آسمان آلوده است
سه ماه و دو هفته و چند روز تمام بود
که دیگر باد نمی آمد
یادم آمد
یکیشان پر زده رفته بود
اما آن دیگری بی حواس پرگو بی پروا
داشت با خودش هنوز
 هنوز داشت با خودش حرف می زد
گربه
به سایه بان شکسته ی بی حصیر رسیده بود

سید علی صالحی

دقيقه هايي هست كه جهان برايم تنگ مي شود

انگار حس تعلقم را به همه ي چيزهاي دوروبرم از دست مي دهم

انگار دلم مي خواهد دنيا بشود يك گهواره ي آرام

تا من تمام خستگيها و ضعفهايم را درونش جا بدهم

وبه چشمانم خوابهايي را برگردانم كه تو مدتهاست از من ربوده اي

همين حالا

همين حالايي كه نفسم ،بوي بغض گرفته

همين حالايي كه سقف عاشقانه هايم ابريست

دلم يك عاشقانه ي آرام مي خواهد

عاشقانه اي كه با انگشتان بي مانند تو آفريده شده باشد.

...............................

میروم روبروی آینه تا انعکاست را در نگاهم ببینم

اما باران هم پرده می شود میان من و چشمان تو

کاش اندازه ی یک سلام ساده

 

یک آیینه ی کوچک پیش پا افتاده

 

 دوستم داشتی !     مریم اسدی

به اندازه ي زندگي

به اندازه ي تمام روزها وفصلها وسالهايي كه

عمرم را رقم مي زند ،هوس تو را دارم

چشمانم را مي بندم وبه بازي واژه هايم  فكر مي كنم

واژه هايي كه بوسه بارانم مي كنند از عشق

از خواهش ،از آرامش

چشمانم را مي بندم و

به دلي فكر مي كنم كه  هنوز روشن است به داشتنت

دلي كه  هيچ وقت خدا  بيراهه نرفته است

دلي كه تنها آرزوي بزرگش اين است كه

گاهي موسيقي مهرباني ات ، تارهايش را بنوازد

مي بيني محبوبم ؟!

اين تمام دلتنگي من است

وآرزوي محالي كه حرفش را مي زنم....

سخت نيست هوايي كردن يك دل كوچك ساده

يك دل كه آرام مي گيرد در بستر يك تبسم بي ريا

يك حضور بي ادعا

يك دل كه دلخوش مي شود به دقيقه اي نگاه

به لحظه اي  عشق

بگذار براي هزارمين بار اعتراف كنم دوستت دارم

وتو با سكوتت به روي قلب عاشقم چشم بپوشي

براي من همين كافي است

همین چشم بستن تو به روی نفس کشیدن های عاشقانه ام!

 

گفتي ميروي وبا اولين برف ساده مي آيي

ابر همان برف ساده آمد وآب شد وباريد

اما تو نيامدي آرامش كني!   

                                              "قاسم اورنگی"

روزنه اي  كوچك نگاهم را گرم مي كند

آرامشي به وسعت تمام ترانه هايم به من مي دهد

روزنه اي كه شايد  درتعبير يك خواب پيدايش مي كنم

يا در عطر استخاره هايي كه مي گيرم

نمي دانم حس خوبي است يا نه؟

اما هرچه هست  به تو نزديكترم مي كند

انگار در وجودم شعله مي كشي

دلم مي خواهد همان جا توقف كني

دلم مي خواهد راه عبورت را ببندم

دلم مي خواهد تمام جانم را به پاي حضورت بريزم

دلم مي خواهد براي هميشه مهمان اين ضيافت عاشقانه ام بماني

دلم مي خواهد جادويت كنم

تا پاي دلت در ، در دام دلم گرفتار شود

دلم مي خواهد ابدي شوي

نه مثل خواب

نه مثل رويا

نه مثل خيال ...

مثل زندگي

پر از عطر وبوي بهشت

پر از نگاه

پر از عشق وعلاقه هاي بلند وناتمام

بگذار ايمان بياورم به پايان شكيبايي

به پايان باران ورنگين كمان

به پايان هرچه قرارداد وپيماني كه با دل بسته مي شود

بگذار ايمان بياورم به خواهش هاي قلبم

دلم نمي خواهد ترديدهاي دست وپاگير سستم كند

 و اين احساسي كه در وجودم ريشه دوانده است را بخشكاند!

چشمان تو

هر روز تقویم عاشقانه هایم را تاریخ میزند

ومن پابه پایت ورق می خورم

 

كاش از راه دور

از همان جايي كه ايستاده اي

با وجود تمام فاصله ها

با  وجودتمام  حصارهاي  دلتنگي

ساده

ساده تر از هر صدايي

آرام تر از هرآرامشي

صدايم كني

ومرا از برزخ اين همه آه و آرزو ، بيرون بكشي

كاش دستان غيبي براي  خالي دستانم ،راهي كني

ومرا با زندگي آشتي دهي

كاش برايم كمي لحن عاشقانه حواله كني

كمي از آن شعرهايي كه به رويا ،آويزانم مي كند.

چيزهايي شبيه به زندگي

چيزهايي با عطر دلچسب عشق.....

ميدانم كه انبوهي از خواسته هايم در چمدان قلبت ،وجود دارد

در كوله باري كه هميشه همراهي ات مي كند

مي دانم با سخاوت بيگانه نيستي

با بخشيدن  چيزهاي خوبي  كه از آن توست

پس سخاوتمندانه دستي به آرزوهايم بكش!

حتي نيمكتهاي بي ساكن پارك

هم دلتنگ ،خلوت من وخاطره مي شوند

وقتي روزه ي  تو را مي گيرم

انگار همه ي چيزهايي كه دارم

به تو وشعرهاي عاشقانه ي  پر از دلتنگي من ،عادت كرده اند

انگار هوا هم نمي تواند بي تو مرا به شوق بياورد

اين روزها

اين روزهاي سرد خاكستري

اين روزهايي كه فقط بوي دوري ميدهد ودرد

مثل آدمهاي منتظرم

منتظر صدايي آشنا ،كه لحن گرم عاشقانه اش ،گيجم كند

منتظر نگاهي كه هوايي ام كند

منتظر لبخندي كه مستم كند از رايحه ي زندگي

منتظر حرفي ،كلامي ،خبري كه هوسهاي قلبم را ، بخواباند

وتنها تو ميداني كه منتظر ماندن، چقدر سنگين ورنج آور است.

راهي بلد نيستم جز انتظار

جز ماندن

جز تحمل تنهايي وسكوت

كاش روزي  ،جايي ،ياد تو پر شود از من !

از من وآرزوهاي ساده ام

تا اين انتظار كشنده ،در آغوش بي تكلف تو به پايان برسد.