غصه ها قسمتی از قلب منند
همسایه ی چشمانم
همنشین تنهایی های بزرگ وکوچکم
ساده نیست تکاندن شان برای رسیدن به بهاری که
معلوم نیست کی از راه می رسد
ساده نیست دل کندن از غصه هایی که عطر وبوی عزیزترین عزیزانم را می دهد
تاب نمی آورم بدون اشک بروم سراغ تصویرها وعکسهایی که برایم یادآور
آغوش های مهربان و چشمان تسکین دهنده است
تاب نمی آورم از چیزهایی که در فراقشان وجودم آتش گرفته حرف نزنم
تاب نمی آورم از تو ننویسم
از تو ترانه نسازم
از تویی که مدتهاست فهمیده ام حتی در خیالهای کوچکت جایی ندارم
حتی به اندازه ی یک خاطره تلخ
یک بخش کوچک آزار دهنده ی دردآور
وچقدر است مضحك است فريب دادن قلبم !
فريب دادن چشمانم!
فريب دادن فكرهايم!
دستهايم!
عاشقانه هايم!
بعضی وقتکها دلم می خواهد مثل تو
قلبم را لای عقل بی خاصیتم بپیچانم تا براي هميشه متروكه شود!