من به همه ی کلاغهای کاج نشین عادت کرده ام
به صدای غار غارشان که می پیچد لای فکرهایم
انگار جای سکوت وصبوری من، آنها از ته دل حرف مي زنند
مثل يك موسيقي غمگين
شايد هم يك شعر تلخ عاشقانه
كه با صداي محزون شاعرش خوانده مي شود....
انگار به قلبم كسي چنگ مي اندازد
بيقرارم مي كند
وسوسه ي آغوشت به سرم مي زند
هوس يك عشق بازي زمستاني مي كنم
همه چيز را زيرورو مي كنم تا نشانه اي پيدا كنم
تا خاطره اي الهام بخش جانم را تازه كند
اما چيزي جز هراس
جز ترس وبي تابي
جز سوختن وآب شدن ،
دستم را نمي گيرد در اين خيال بافي رنج آور
خوب ميدانم در آستان خيالت كه مي نشينم
باران تنها چيزيست ، كه مي توانم از كف دستانت بردارم
تا از آغوش خيالي ات بگيرم
اما با همه ي اينها نميدانم چرا
باز هم دلم مي خواهد
تو تنها كسي باشي كه با خيالهايم بازي مي كني ؟!
ومن تنها كسي باشم كه بي تو
هراسي ندارم از راه باران گير عشق !
+ نوشته شده در شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۹ ساعت 8:46 توسط آرام