خیابان پر شده از باران
وکوچه ها جایی برای در آغوش گرفتن روح بی تاب من
باران هم مثل من پنجره را بیشتر از هر دروازه ای دوست دارد
وقتی از راه می رسد به شیشه ی انتظارم می کوبد
تا با خاطره ها آشتی ام دهد
دلم می خواهد به باران بگویم چقدر دوستت دارم
وچه روزهای عاشقانه ای را ، با روياي تو آفريده ام
دلم مي خواهد به باران بگويم به دين تو در آمده ام
دلم مي خواهد باران هم بداند
در بند نگاه تو ام و بيقرار باورت
دلم مي خواهد باران بجاي من بيايد و
دليلهاي دست وپاگيرت را بشويد ودلت را زلال
تا انعكاس فريادهاي عاشقانه ام به جانت بنشيند
مي دانم باران تنها آرامشي ست كه تنهايي تو دوستش دارد
كه به خلوتت راهش مي دهي
كه مي تواند قاصد خوشبختي من باشد
پس سلام به باران وعطر آشتي اش!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹ ساعت 7:24 توسط آرام