دقيقه هايي هست كه جهان برايم تنگ مي شود

انگار حس تعلقم را به همه ي چيزهاي دوروبرم از دست مي دهم

انگار دلم مي خواهد دنيا بشود يك گهواره ي آرام

تا من تمام خستگيها و ضعفهايم را درونش جا بدهم

وبه چشمانم خوابهايي را برگردانم كه تو مدتهاست از من ربوده اي

همين حالا

همين حالايي كه نفسم ،بوي بغض گرفته

همين حالايي كه سقف عاشقانه هايم ابريست

دلم يك عاشقانه ي آرام مي خواهد

عاشقانه اي كه با انگشتان بي مانند تو آفريده شده باشد.

...............................

میروم روبروی آینه تا انعکاست را در نگاهم ببینم

اما باران هم پرده می شود میان من و چشمان تو