نتوانستم بیایم...
مرا ببخش
من هم دلم تنگ بود...
خیلی تنگ بود...
آنقدر تنگ که یک عالمه نامه برای جناب مرگ نوشتم
یک عالمه فحش اش دادم...
یک عالمه نفرینش کردم
باور میکنی ؟
من ِبیزار از بد خواستن ، دستم به نفرین برود؟!
نتوانستم مسافر یکی از آن قطارهای عهد بوقی شوم و ریلها را پشت سر بگذارم وبیایم
نتوانستم بیایم وشهریور را با بوی خانه ات تمام کنم...
نتوانستم بیایم وشهریور را با بوی خیابانت تمام کنم...
نتوانستم بیایم چون می دانستم خانه ات را خالی کرده اند
خیابانت را ترک کرده اند
نتوانستم بیایم وسامان خانه ات را چمدان پیچ ببینم
نتوانستم بیایم و ببینم که عطر تنت را بقچه پیچ کرده اند
و خانه ات را آماده ی فروختن...
خودت بگو ؟ آن خانه با آنهمه یاد و رایحه ، فروشی ست؟!
با تنها مسافر ِ خانه ات که من باشم چه می کنند ؟!
دلتنگی که شاخ ودم ندارد
دلتنگی همین است که گریبان مرا گرفته ورهایم نمی کند
که درصدایم به شکل خستگی پیچیده
که حوصله ام را به صفر رسانده...
که دنبال بهانه می گردم تا با آدمها در بی افتم...
که حوصله ی هیچ چیز وهیچ کسی را ندارم...
که دوستت دارمهایم را غمگین کرده ...
که دلم می خواهد یکی از آن عاشقانه های پر حرارتم را بنویسم اما جای خالی ات نمی گذارد
نمی گذارد از لذت ِدوست داشتن ، از عطر علاقه ، از خواستن های بی حد وحصرم بنویسم...
که جای خالی ات ،نمیگذارد بنویسم از شوق های دلم...
از شوق هایی که کنار تو به توان ِابدیت می رسید
که جای خالی ات آنقدر بزرگ شده که با تمام آدمهای مهربان دنیا پُر نمی شود...!!
وگرنه هنوز که هنوز است منم ویک دل ِلبریز از دوست داشتن
منم و یک دنیا سطر ِعاشقانه که به احترام جای خالی ات ،سکوت کرده اند
منم و همان دستهای تشنه
همان چشمهای دیوانه...
همان دستها که وقتی می نوشتند "دوستت دارم " پروانه ی دلم از پیله ی تنهایی در می آمد
که وقتی می نوشتند " تو آرزوی بلندی ودست ِ من کوتاه " دست می گذاشت روی دل عاشق ها ...
منم و همان عاشقت هستم های همیشه ام ...
منم و همان رشک وحسرتهای عاشقانه ام...
دعایم کن...
به دعای تو محتاجم برای تحمل اینهمه دلتنگی،برای اینهمه عشقی که در جانم ریشه کرده...
به دعای تو محتاجم تا از پس ِ این دل زودرنج بربیایم
تا بادنیا وآدمهایش کنار بیایم...
دعایم کن ...!!