محبوب ِ سطرهای دلتنگ ِ من!

ببخشید که این همه دست وپا گم کرده ام با دردهایم...با ترسهایم...با دلهره های دوری...

ببخشید که تا می آیم از عطرت بنویسم دلتنگی هایم ، سد راه می شوند...

ببخشید که برای تفسیر دستهایت، اینهمه بی سوادم...

ببخشید که اینهمه ناتوانم برای نوشتن از لذت گرم ِ آغوشت...

ببخشید که این روزها  آلزایمر ِ کلمه گرفته ام  و به غم نشسته ام

 و نمی توانم برایت بنویسم مرهم دردهای من،توی دستهای توست ...

ببخشید که  نوشتن خوبیهایت را بلد نیستم. پر از غلط می نویسم اش...

ببخشید که دیوانگی هایم جا تنگ کرده اند به  عاشقانه هایم...

ببخشید که اینهمه دوستت دارم را نمی توانم جا بدهم توی کلمه های اندکم...

ببخشید که حرارت دلم  نوشتنی نیست...

ببخشید که نمی دانم چطور بنویسمت که حق ِزیبایی ات ادا شود...

جان ِ بی مقدارم برایت بگوید:

" تو " آغوش امن منی

" تو" تسلای خاطر ِ حزین منی  

" تو" پناه ِ ترسهای منی...

" تو " را مومنم...

"تو " را می پرستم...!!

ببخشید اگر مختصر...

اگر خلاصه...

اگر ناچیز...

هیچ وقت

هیچ کس نخواهد فهمید

 که من

 تمام این روزهای نبودنت...

تمام این روزهای دوری...

 با دیدن هر پیر مرد قد خمیده ی عصا به دست ،موسفید ِمهربان

چه حجم عظیمی از دلتنگی به قلبم هجوم می آورد

وچقدر اشک از کنج دلم پا باز می کند به چشم هایم

وچقدر درد ،قفسه ی سینه ام را می فِشُرد

وچقدر عجز ِبی پناهی، پاهایم را سست می کند

وچقدر ِغصه هایم سر باز می کنند

وچقدر در زنده شدن خاطرت ، می میرم...!! 

دوستت دارم

و پنهان کردنِ آسمان، پشتِ میله‌هایِ قفس آسان نیست!

 

" شمس لنگرودی "

روز بی درد سراغ ندارم

تقویم روزهایم را که ورق می زنم روز بی درد...

روز بی غصه ،روز بی حرص،روز بی انتظار کشیدن ، روز بی دلتنگی پیدا نمی کنم

روزی که از صبح الی الطلوعش خرسندی وشوق بیاید بنشیند کنج دلم

واین خرسندی تا شب کِش بیاید...

تا بوده همیشه صبحهایم با بغض شروع شده

شبهایم با دلتنگی های غریبی ، تمام...

هیچ کس دلش نمی خواهد به استقبال غصه برود...

هیچ کس از جانش سیر نشده هی ذکر ِ مصیبت بگوید...

مگر می شود کسی شادمانی را دوست نداشته باشد؟!

روز بی غصه را دوست نداشته باشد؟!

روز بی درد ، امیدوارش نکند به زندگی؟

مگر می شود کسی امید را نخواهد برای روزهایش...؟!

مگر می شود کسی درد ِ غصه  خوردن داشته باشد؟

مگر می شود کسی دلش بخواهد همه ی غم های بزرگ دنیا ، بنشیند توی ِتقدیرش؟!

از چند تا اتفاق می شود جلوگیری کرد؟

مگر زور آدم به مرگ می رسد؟!

مگر می شود

 هرجوری که دلت خواست،هرجایی که دلت خواست ،هر وقتی که دلت خواست به دنیا بیایی

وهر جوری دلت خواست، هرجایی که دلت خواست، هر وقتی که دلت خواست بمیری؟!

مگرآدم چقدر توان می ماند برایش با از دست دادن های پیاپی؟

قوی ترین زن ِ جهان هم که باشی وسط یکی از همین غم های بزرگت ،کم می آوری

خسته می شوی ...

ودلت می خواهد خستگی هایت را قسمت کنی

از خستگی هایت بنویسی

از خستگیهایت حرف بزنی

خستگیهایت را گریه کنی...!!

 

" گریه کار کمی ست برای توصیف نداشتنت

به رفتار پر شکوهی شبیه مرگ می اندیشم "

خروس آشفته ای در بام روبروی مان خانه دارد. خروس ِ محزونی که تمام شب بیدار است و صدا میزند. آنقدر صدا می زند که نزدیکی های صبح ، یعنی همان خروس خوان سحر که تازه باید شغل شریفش شروع  شود، نَفَس اش بالا نمی آید وناله وارصدا زدنش را کنارمی گذارد... دلم می گوید خروس ِبی محلی نباید باشد . حس می کنم فقط ، شب و روزش را گم کرده. فکر می کنم  آلزایمر گرفته وخروس خوان سحرش را فراموش کرده . شاید هم از آن خروس هایی باشد که قرص های خوابش اثر نمی کند وشب را تا صبح ابراز وجود می کند تا تنهایی اش را پر کرده باشد. شاید هم به خاطر ترس از تنهایی وتاریکی صدایش را می بخشد به یک محله ی خاموش وسوت وکور، تا محله را بیدار باش نگه دارد...هرچه هست خروس ِدلتنگی ست...خروس غمگینی ست...خروس آشفته و بیمار وتبداری ست که آنوقت از نیمه های شب اینهمه ضجه می زند و خروس خوان نشده ،نای خواندن نمی ماند برایش...!! کافیست حالت خوش نباشد...کافیست حال دلت خوش نباشد...کافیست شب دلتنگی داشته باشی...کافیست شبت از آن شبهای دلشوره و اضطراب باشد آنوقت است که صدای این خروس ِ عجیب ِهمسایه می شود همدم فکرهای تا دم ِصبحت...که می شود مونس شب های تنهایی ات...که می شود آغوش ِ اشکهایت...که می شود بستر ِگرم ونرم ِرویا بافی ات...که می شود شریک غم هایت...که شبهای تلخ وسخت ات را به صبح های بی حوصله می رساند !!

 

در تابستان من سفر نبود

جاده نبود

دریا نبود

جنگل نبود

کوه نبود

بناهای تاریخی نبود

بقعه وبارگاه وزیارت نبود

در تابستان من ، اتاق بود...

نشیمن بود...

مطبخ بود...

غصه بود...

دلتنگی بود...

سالگرد ِبی مزار ِ عزیزهایم بود...

تنهایی بود...

غربت بود...

تحمل ِآدمهای از شمال برگشته بود...

روزهای پذیرایی بی کم وکاست با چاشنی ِ دل بود...

 شستن ِماسه های دریای ،دریا رفته ها بود...

گرمی هوا بود...

 سردی دستها بود...

تحمل ِاندوه های جدایی هم  بود...

والبته دروغ نگفته باشم تا دلت بخواهد دوست داشتن بود.

 تا چشم کار می کرد ،دل ِلبریز از عشق بود.

نوشتن بود.کلمه های عاشق ِ سربه زیر بود...

و اینگونه تابستان خود را گذراندم...!!

 

این بود انشای من...

 

 

"می کوشم غم هایم را غرق کنم

اما بی شرف ها یاد گرفته اند شنا کنند"    ( حسین پناهی)

 

 

آنقدر از غم ِنبودن نوشته ام که دستهایم یادشان رفته از شوق بودن بنویسند...

آنقدر غم نبودن به دل کشیده ام که بودن هیچ کس را از صمیم دلم باور نمی کنم...

آنقدر غم ِ از دست دادن کشیده ام که همیشه و همه جا انتظار فاجعه را می کشم...

آنقدر غم  های سنگین  در خانه ام را زده اند  که از خنده های بی پروا هراس دارم...

از بس پس ِ خنده هایم گریه بوده که وقت ِ از ته دل خندیدن ، صدقه میدهم...

از بس خوشیهایم عمر گُل داشته اند

وقتی خوشی پا به دلم می گذارد ،در را هفت قفله می کنم که در نرود...

خسته ام

از اینهمه تنهایی ِ بی دستهایت

از اینهمه لحظه های ِ لبریز از بودن ِ بی بودنت

از اینهمه شمارش دردهایم تنهایی و یک تنه...

از اینهمه بغضی که جلویش را می گیرم که جلوی هر غریبه ای سر باز نکند

خسته ام از تنهایی گریه کردن...

تنهایی دلتنگی کردن...

تنهایی ، رویا ساختن...

خسته ام از بعداً هایی که هیچ وقت خدا نمی رسند تا حالم را خوش کنند...

دوست داشتن قید وبند ندارد

شرط وشروط نمی فهمد

دوست داشتن برای من حکم ِ آب حیات را دارد

اگر هوای دوست داشتن نباشد جان می دهم

اگر دوستت دارم های دلم به در بسته بخورد جان می دهم...

حتی اگر تنم شَرطی شده به زندگی ادامه بدهد

روحم تمام لحظه ها زجر می کشد و از پا می افتد...

به باران بگو بیش از اینها ببارد ...

به باران بگو بیش از اینها ببارد...

 

"به باران بگو بیش ازین‌ها ببارد

و باران مگر چیست؟

سلام تو وقتی که در می‌گشایی

صدای تو وقتی که از شوق خیس است."   (سید علی میر افضلی )

حرفهایی هم هست

مثل ِ

" برای " 

" از "

 " به " 

و  همین " که " ی  همیشگی خودمان که معروفند به حرفهای اضافه

من 

 شبیه حرف های اضافه ام ...

هیچ کجا، محلی از اِعراب ندارم...!! 

دلم واژه های  تر وتازه ی ِبی غصه می خواهد

 برای توصیف ِ دستهایت...

برای شرح ِ چشمهایت...

برای توضیح مُفَصل ِ آغوشت...!!

نتوانستم بیایم...

مرا ببخش

من هم دلم تنگ بود...

خیلی تنگ بود...

آنقدر تنگ که یک عالمه نامه برای جناب مرگ نوشتم

یک عالمه فحش اش دادم...

یک عالمه نفرینش کردم

باور میکنی ؟

من ِبیزار از بد خواستن ، دستم به نفرین برود؟!

نتوانستم مسافر یکی از آن قطارهای عهد بوقی شوم و ریلها را پشت سر بگذارم وبیایم

نتوانستم بیایم وشهریور را با بوی خانه ات تمام کنم...

نتوانستم بیایم  وشهریور را با بوی خیابانت تمام کنم...

نتوانستم بیایم چون می دانستم خانه ات را خالی کرده اند

خیابانت را ترک کرده اند

نتوانستم بیایم وسامان خانه ات را  چمدان پیچ ببینم

نتوانستم بیایم و ببینم که  عطر تنت را بقچه پیچ کرده اند

و خانه ات را آماده ی فروختن...

خودت بگو ؟ آن خانه با آنهمه یاد و رایحه ، فروشی ست؟!

 با تنها مسافر ِ خانه ات  که من باشم چه می کنند ؟!

دلتنگی که شاخ ودم ندارد

دلتنگی همین است که گریبان مرا گرفته ورهایم نمی کند

که درصدایم به شکل خستگی پیچیده

که حوصله ام را به صفر رسانده...

که دنبال بهانه می گردم تا با آدمها در بی افتم...

که حوصله ی هیچ چیز وهیچ کسی را ندارم...

که دوستت دارمهایم را غمگین کرده ...

که دلم می خواهد یکی از آن عاشقانه های پر حرارتم را بنویسم اما جای خالی ات نمی گذارد

نمی گذارد از لذت ِدوست داشتن ، از عطر علاقه ، از خواستن های بی حد وحصرم بنویسم...

که جای خالی ات ،نمیگذارد بنویسم از شوق های دلم...

از شوق هایی که کنار تو به توان ِابدیت می رسید

که جای خالی ات آنقدر بزرگ شده که  با تمام آدمهای مهربان دنیا پُر نمی شود...!!

وگرنه هنوز که هنوز است منم ویک دل ِلبریز از دوست داشتن

منم و یک دنیا سطر ِعاشقانه که به احترام جای خالی ات ،سکوت کرده اند

منم و همان دستهای تشنه

همان چشمهای دیوانه...

همان دستها که وقتی  می نوشتند "دوستت دارم " پروانه ی دلم از پیله ی تنهایی در می آمد

که وقتی می نوشتند " تو   آرزوی بلندی ودست ِ من کوتاه " دست می گذاشت روی دل عاشق ها ...

منم و همان عاشقت هستم های همیشه ام ...

منم و همان رشک وحسرتهای عاشقانه ام...

دعایم کن...

به دعای تو محتاجم برای تحمل اینهمه دلتنگی،برای اینهمه عشقی که در جانم ریشه کرده...

به دعای تو محتاجم تا از پس ِ این دل زودرنج بربیایم  

تا  بادنیا وآدمهایش کنار بیایم...

دعایم کن ...!!

دلگیر که می شوم از دست تو

انتظار ِ بیهوده ی وقوع ِ یک اتفاق عاشقانه ی دور از انتظار

 تنها کاری ست که از دستم بر می آید !

 

"مهدیه لطیفی "

من فکر میکنم توی این عصر ارتباطات، تنها مرگ می تواند حکم جدایی بین آدمهای به هم علاقه مند را صادر کند.آن هم اجباری.مجبور می شوی ،مجبورت می کند به تن دادن .مجبور میشوی تن بدهی به این حقیقت که قلب کسی که دوست داری از کار ایستاده ونمی تواند صدایش را به تو ببخشد.ونمی تواند بخندد برایت...نمی تواند دستهایت را بگیرد .بغلت کند.نگاهت کند.دل بسوزاند برایت.هوایت را داشته باشد.نه اینکه نخواهد ،نمی تواند.از دستش کاری ساخته نیست.قلبش از کار ایستاده.می رود.فرشته ی مرگ از تو جدایش می کند.

من فکر می کنم غیر از مرگ هر چیزی که باعث جدایی آدمها می شود و رفتن ِبعضی شان و جا ماندن آن بعضی دیگر اسمش باید چیز دیگری باشد...حیف کلمه ی هجران که خرج این نوع رفتن شود.

توی این  عصر ایرانسل ها ورایتل ها وهمراه های اول ودوم و اعتباری وغیر اعتباری و اتاقهای گفتگوی آن ور شیشه واین ور ِشیشه ، توی این عصری که نه نیاز به چاپار دارد برای رساندن نامه هایت و نه سفر کردن آنقدرها سخت وصعب است ...

توی این عصری که می شود تنها با چیدن چند حرف ساده کنار هم ،خیلی زود دلتنگی ات را به آن ور خط برسانی ،توی این عصری که می توانی انگشتهایت را روی رقمهای تلفنت فشار دهی ومنتظر صدای دوست داشتنی آن ور خطتت شوی...توی عصری که فاصله ی آدمهای به هم علاقه مند ،اندازه ی یازده رقم ساده است وکیلومترهای زیاد ِ فاصله ای که به لطف جاده های کوتاه شده وبزرگراه های علم شده به چند ساعت ناقابل رسیده،توی همین عصر دم دست بودنها ،در دسترس بودنها، پیامهای صوتی وغیر صوتی،مگر می شود به رفتن فکر کرد ؟! به نبودن ؟! به گم وگور شدن...؟! به جای خالی؟ به از دست دادن؟! به تنهاشدن؟!

من فکر می کنم این وسط اگر جدایی ،اگر فاصله ،اگر رفتن،پا گرفت ،باید به میزان ِ دوست داشتن اویی که می رود شک کرد.این را من نمی گویم .تاریخ  از خیلی وقت پیش داردمی گوید: اویی که می ماند عاشق تر است

وگرنه این جمله های " به درد تو نمی خورم"   " لیاقت تو را ندارم " " این جوری بهتر است " وتمام توضیحات داده ونداده ی وقت رفتن  و راست و دروغش ، هرگز ،قانع کننده نبوده...این را اویی که می رود خوب می داند و اویی که می ماند هم...

فقط  می ماند دلی که این وسط دیده نشده،له شده،درد کشیده ودوست داشتنهایی که روی دستش مانده

فقط می ماند یک آدم زخمی که تمام وجودش را هراسها می گیرند

فقط می ماند یک مشت خاطره برای یک آدم ِنیمه جان ِدق مرگ شده ...

فقط می ماند ع ش قافی که تا ابد خودش را توی وجود اویی که مانده ،پنهان می کند و

همه ی تقصیرها را معصومانه ، به گردن می گیرد!!

.

.

.

 " گفتم : که ناله سر دهم از شور عاشقی

  غم عقده در گلو شد وراه نَفَس گرفت "

رفتی

دستهایم را گذاشتی توی حنای غصه هایم ورفتی...

وکاش میدانستی باور کردن ِرفتن ات برایم محال بود

وکاش میدانستی با  قصه ی رفتن ات ،

با پریدنت از بام زندگی ام ،تبدیلم کردی به یک آدم ضعیف ِهمیشه مضطرب نگران

رفتی

وبه من فرصت یک خداحافظی از جان دل را ندادی...

آن موقع که قلبت میزد ومونیتور نشانش می داد امید داشتم به برگشتن ات

داستان مغز وبیهوشی اش را جدی نگرفتم چون داشتم به قلبت نگاه می کردم

چون قلبت زنده بود ومثل ِروزهای خوب ِ خوشبختی میزد...

چون همیشه فکر می کردم تا قلب کار می کند همه چیز سرجایش می ماند

چون همیشه از قلبت ومردنش می ترسیدم

چون اصلاً به مغزم هم خطور نمی کرد خواب ِبلند مغزت،بشود موضوع تلخ جدایی مان

چون تمام آن روزها منتظر نشسته بودم برگردی .بخندی.بغلم کنی...خوشبختم کنی

دلم برای صورت کشیده ی سفید آرامت تنگ شده

برای قد ِ خمیده ات ...

برای عطر خانه ات...لباسهایت...تخت ات...صندلی چرخدارت...تسبیحت وانگشترت

دلم آنقدر تنگ شده که تصمیم داشتم راهی پیدا کنم برای اینکه زودتر ببینمت

من طاقت انتظارم سر رفته

من صبرم خیلی وقت می شود تمام شده...

از وقتی رفته ای حتی خندیدن هایم عصبی  وکلافه اند.بغض دارند

به چشمهایم نگاه کنی می فهمی که چقدر زود رنج شده ام

چقدر وقت حرف زدن با آدمهای اطرافم،از این شاخه به آن شاخه می پرم وهذیان می گویم...

چرند شده اند حرف زدنهایم...

همه ی وجودم را ترس گرفته

ترس ِاز دست دادن...ترس ِ رفتن ...

بوی خاک هم مرا می ترساند

بوی شهریور که از همه بدتر و دردناک تر...

.

.

.

دیوانگی مگر چطوری ست؟

همین که بی خبری ،به احتضار برساند ات...

همین که حرفهای معمولی آدمها حوصله ات را سر ببرد

همین که باخنده های سرخوش الکی بقیه ،بغض کنی...

همین که دلت نخواهد توی جمع ِفامیلت بنشینی و دل به دل ِبحث شان بدهی...

همین که مثل مرده ها آرام وبی سرو صدا زندگی کنی توی دنیای زنده ها ...

همین ها می شود دیوانگی

به آدم ِ پشت همین ها می گویند دیوانه...!!

 

به سیم آخر زدن دیر اتفاق می افتد

شاید سالهای طولانی طول بکشد...

تمام سیمهای وسط راه را انتخاب می کنی که به سیم آخر نرسی...

از جانت مایه می گذاری...

از دلت مایه می گذاری...

به بخشیدن های پشت هم عادت می دهی خودت را...

به عذر خواهی ها وغلط کردم های بجا ونابجا هم...

مهربانی واقعی را بلد می شوی...

دوست داشتن ات را کِش می دهی...

به زبانهای مختلف ،ثابتش می کنی...

قید علاقه مندیها وخواستن هایت را می زنی برای حفظ یک چیزهای مهمتری...

چیزهایی که از خودت مهم تر شده اند

چیزهایی که آنقدر در تو بزرگ شده اند که خودت را نمی بینی...

که قید خودت را میزنی...

که خودت را پس میزنی برای مراقبت کردن ِ بهترشان...

که خودخواهی در تو می میرد

غرور ِنداشته ات، نداشته تر می شود...

بی توقع ترین ِآدم روی زمین می شوی

چون خیال می کنی توقعات و آرزوهای کوچکت هم دردسر ساز است چه برسد به بزرگ هایش...!!

چون می دانی هر وقت در مورد خواسته هایت حرف زده ای نتیجه ی معکوس گرفته ای...!!

تمام هَم وغمت را می گذاری برای اینکه به سیم آخر نزنی

برای اینکه کار به سیم آخر برسد دیگر نه عطر خاطره می ماندبرایت ، نه ارتفاع علاقه...

برای اینکه می دانی سیم آخرت ،جای  خیلی بدی ست...

بدترین موقعیت جغرافیایی دلت است...

چون خودت فقط می دانی چقدر سیم آخرت ،فاجعه می سازد

چقدر سیم آخرت طوفان به پا می کند...

چقدر سیم آخرت خطرناک است...

خطر مرگ را در کمین ات می نشاند...!!

برای همین یاد گرفته ای به سیم آخر که نزدیک شدی بپیچی ...

راهت را کج کنی...

بروی سراغ کوچه ی علی چپ هایت...

بروی سراغ نقطه های کوچک ِ امیدی که برای مباداهایت ،پس انداز کرده ای...

تا بتوانی فاصله بگیری از سیم آخرت...

تا نزنی به سیم آخرت...!!

 

 

ابر شده ام

ابری متراکم از دوستت دارم هایم

یک تکه ابر بزرگ وسیاه که  همیشه، بی نگاه کردن به حضور فصلها ،می بارد اما تمام نمی شود

کاش باد بیاید ودستم را بگیرد و بِبَرد

بِبَرد یک جای دور

جایی که آدمهایش مجال باریدن به من بدهند...

جایی که آدمهایش حریصانه،زیر باران چشمهایم بایستند و چتر را فراموش کنند

و سر پناه نخواهند...

ودعا نکنند بند بیایم...

و در دل بگویند: چه باران ِلذت بخشی دارد این ابر! 

و بگویند: چه عطر خوشی آورده این ابر ِ عاشق با بارانهایش

جایی که آدم ها دَر نروند

بمانند و با قطره های ِ مهربان ِدوستت دارم هایم ، سرتاپا خیس شوند...

جایی که پر از موجودات عاشق پیشه باشد

جایی که آدمهایش  بی حساب وکتاب وچرتکه انداختن ، دوست داشتن را می بخشند.

بی چشمداشت مهربان و همیشگی اند...

جایی که فعل ِرفتن را از دایره ی لغاتشان حذف کرده باشند...

جایی که آدم هایش بلد باشند ترس ودلهره های این ابر ِخسته را، از دلش بگیرند...

کاش باد بیاید...!! 

 .

.

.

عشق وزخم از یک تبارند

اگر خویشاوندم یا نه

من سراپا همه زخمم

تو سراپا

همه انگشت نوازش باش

 

" حسین منزوی "

سلام بابا...

دلم شکسته...

تو که میدانی وقتی دلم می شکند تنها می توانم به تو فکر کنم...

وقتی دلم می شکند فقط دوست دارم نگاه تو ،توی روزگارم موج بزند

وقتی دلم می شکند فقط می توانم خودم را با آغوش توی فیلم هایت ،دلگرم کنم...

منصفانه نبود...منصفانه نبود ادامه ی زندگی من ،بی شانه های تو...

انصاف نبود این رفتن ِ تو وسط ِغم های بزرگ من...

تو که میدانستی من با غریبه ها ،آشنا نمی شوم...کنار نمی آیم هیچوقت

تو که می دانستی من ،از درد که جان  هم بدهم پناه نمی برم به کسی که دوستش ندارم

تو که میدانستی چقدر تنهایم

وچقدر رنج غربت را صبر کردم به خاطر همان لحظه های اندک ِ خوشبختی ِکنار تو آمدن

تو که می دانستی همه ی  سفرهای زندگی من به خانه ی تو ختم می شد

تو که می دانستی هوایت،زنده ام می کرد

خنده ات ،زنده ام می کرد.

صدایت زنده ام می کرد.

دستهای خشن ِزبرت زنده ام می کرد

تو از خیلی چیزها خبر داشتی

تو تنها کسی بودی که می توانستی غم دلم را بخوانی بی آنکه نشانه هایش را ببینی

تو تنها کسی بودی که همیشه، هوایم را داشتی و با این کارت اعتراض ِهمه را در آورده بودی...

تو تنها کسی بودی که دلت برایم عمیقاً تنگ می شد...

تو تنها کسی بودی که همیشه  منتظر ِآمدن ودیدنم بودی

تو تنها کسی بودی که خسته نمیشدی از بودنم...سیر نمی شدی از دیدنم...

کلافه نمی شدی از رفتارهایم...

دلم شکسته قاضی مهربان ِمن!

دلم شکسته و صدایت را می خواهم...

صدایت را برایم حواله کن...

از آن دنیا ،کاری کن....تدبیری تا آرام شوم...!!

این مرغ سرکنده ی بیقرار را قراری ببخش...

راستی مواظب ِخودت هستی ؟!

شهریور آمده

آمده تا یادم بی اندازد سال هزار وسیصد و داغ ودرد را

تا یادم بی اندازد خالی ِ خانه ات را ...

تا یادم  بی اندازد من بی تو نمردم اما ذره ذره  آب شدم

من بی تو ، نمردم اما زندگی به جانم زهر شد

رفتن ات چند روز دیگر دوساله می شود...

میدانی دوسال ِ بی تو ، یعنی چه؟!

 .

.

.

 

 

دستت را به من نزن!


دستت را به من بزنی زخم خستگی ام دهان باز می کند


و بند نمی آید این خون


که تو با هر نامی که از در می آیی


پرستاری نمی دانی

 

"مهدیه لطیفی"

جمله هایم پر شده از دلم می خواهد  ها

حرف هایم پرشده از دلم می خواهد ها

بغضهایم هم پر شده از دلم می خواهد ها

اشکهایم هم پرشده از دلم می خواهد ها.....

شبها دلم می خواهد هایم را بغل می کنم ومی خوابم

صبح ها با دلم  می خواهدهایم چشم باز می کنم...

توی پیاده روی ام دلم می خواهد ها هم قدم منند

توی مریضیهایم دلم می خواهدهایم طبیب وحبیب می شوند برایم...

اما من خسته ام...

از دلم می خواهدهای بدبختم خسته ام...

از دلم می خواهد هایم که نمی توانند آن جور که باید به دنیای اطرافم خودی نشان بدهند...

از دلم می خواهد هایی که همیشه پشت در بسته می مانند وناچار به برگشتن می شوند

از دلم می خواهدهایی که جهان ِغمگینم را پر از حسرت کرده اند

از دلم می خواهدهایی که هیچ کس نمی فهمدشان...

از دلم می خواهدهایی که به چشم ِبقیه ، ترس آور است...

از دلم می خواهدهایی که نمی تواند توی دل کسی خودش را جا بدهد وعزیز کند...

از دلم می خواهد هایی که مطابق طبع روزگار نیست...

مانده ام با این دلم می خواهد ها چکار کنم؟

به کدام درک اسفل سافلین روانه یشان کنم که خیال همه راحت شود؟

من که آزارم به مورچه هم نمی رسد چطور می توانم دلم می خواهدهایم را سربه نیست کنم؟

من که زنده ماندن ونفس کشیدنم با همین دلم می خواهدها سرپاست...؟!

من که میدانم دلم می خواهدهایم چقدر معصوم و غریب اند...؟!

من که خبر دارم از عطرشان،هوایشان،اهمیت ِبودنشان...

بغض دارم برایشان...

بغضی که اگر سرباز کند می تواند دنیایی را آب بدهد

بغضی که از دیروز توی گلویم چمبره زده ومترصد فرصتیست که زار زار گریه شود...

بغضی که پر از حرفهاییست که هیچوقت به وقتش نزده ام

بغضی که پر از لال مونی های دربه در من است...

بغضی که فقط خدا می داند چقدر پر از اندوه ِانبوه ِحرفهای خاموش من است.

خلوتی کجاست تا با خودم حرف بزنم وبغضهایم را از قفس گلویم نجات دهم؟!

 

از عکس تو وبغض همین قدر بگویم :

دردا که چه شبها ...که چه شبها...که چه شبها ...