ابری متراکم از دوستت دارم هایم
یک تکه ابر بزرگ وسیاه که همیشه، بی نگاه کردن به حضور فصلها ،می بارد اما تمام نمی شود
کاش باد بیاید ودستم را بگیرد و بِبَرد
بِبَرد یک جای دور
جایی که آدمهایش مجال باریدن به من بدهند...
جایی که آدمهایش حریصانه،زیر باران چشمهایم بایستند و چتر را فراموش کنند
و سر پناه نخواهند...
ودعا نکنند بند بیایم...
و در دل بگویند: چه باران ِلذت بخشی دارد این ابر!
و بگویند: چه عطر خوشی آورده این ابر ِ عاشق با بارانهایش
جایی که آدم ها دَر نروند
بمانند و با قطره های ِ مهربان ِدوستت دارم هایم ، سرتاپا خیس شوند...
جایی که پر از موجودات عاشق پیشه باشد
جایی که آدمهایش بی حساب وکتاب وچرتکه انداختن ، دوست داشتن را می بخشند.
بی چشمداشت مهربان و همیشگی اند...
جایی که فعل ِرفتن را از دایره ی لغاتشان حذف کرده باشند...
جایی که آدم هایش بلد باشند ترس ودلهره های این ابر ِخسته را، از دلش بگیرند...
کاش باد بیاید...!!
.
.
.
عشق وزخم از یک تبارند
اگر خویشاوندم یا نه
من سراپا همه زخمم
تو سراپا
همه انگشت نوازش باش
" حسین منزوی "