حرف هایم پرشده از دلم می خواهد ها
بغضهایم هم پر شده از دلم می خواهد ها
اشکهایم هم پرشده از دلم می خواهد ها.....
شبها دلم می خواهد هایم را بغل می کنم ومی خوابم
صبح ها با دلم می خواهدهایم چشم باز می کنم...
توی پیاده روی ام دلم می خواهد ها هم قدم منند
توی مریضیهایم دلم می خواهدهایم طبیب وحبیب می شوند برایم...
اما من خسته ام...
از دلم می خواهدهای بدبختم خسته ام...
از دلم می خواهد هایم که نمی توانند آن جور که باید به دنیای اطرافم خودی نشان بدهند...
از دلم می خواهد هایی که همیشه پشت در بسته می مانند وناچار به برگشتن می شوند
از دلم می خواهدهایی که جهان ِغمگینم را پر از حسرت کرده اند
از دلم می خواهدهایی که هیچ کس نمی فهمدشان...
از دلم می خواهدهایی که به چشم ِبقیه ، ترس آور است...
از دلم می خواهدهایی که نمی تواند توی دل کسی خودش را جا بدهد وعزیز کند...
از دلم می خواهد هایی که مطابق طبع روزگار نیست...
مانده ام با این دلم می خواهد ها چکار کنم؟
به کدام درک اسفل سافلین روانه یشان کنم که خیال همه راحت شود؟
من که آزارم به مورچه هم نمی رسد چطور می توانم دلم می خواهدهایم را سربه نیست کنم؟
من که زنده ماندن ونفس کشیدنم با همین دلم می خواهدها سرپاست...؟!
من که میدانم دلم می خواهدهایم چقدر معصوم و غریب اند...؟!
من که خبر دارم از عطرشان،هوایشان،اهمیت ِبودنشان...
بغض دارم برایشان...
بغضی که اگر سرباز کند می تواند دنیایی را آب بدهد
بغضی که از دیروز توی گلویم چمبره زده ومترصد فرصتیست که زار زار گریه شود...
بغضی که پر از حرفهاییست که هیچوقت به وقتش نزده ام
بغضی که پر از لال مونی های دربه در من است...
بغضی که فقط خدا می داند چقدر پر از اندوه ِانبوه ِحرفهای خاموش من است.
خلوتی کجاست تا با خودم حرف بزنم وبغضهایم را از قفس گلویم نجات دهم؟!
از عکس تو وبغض همین قدر بگویم :
دردا که چه شبها ...که چه شبها...که چه شبها ...