آنقدر از غم ِنبودن نوشته ام که دستهایم یادشان رفته از شوق بودن بنویسند...

آنقدر غم نبودن به دل کشیده ام که بودن هیچ کس را از صمیم دلم باور نمی کنم...

آنقدر غم ِ از دست دادن کشیده ام که همیشه و همه جا انتظار فاجعه را می کشم...

آنقدر غم  های سنگین  در خانه ام را زده اند  که از خنده های بی پروا هراس دارم...

از بس پس ِ خنده هایم گریه بوده که وقت ِ از ته دل خندیدن ، صدقه میدهم...

از بس خوشیهایم عمر گُل داشته اند

وقتی خوشی پا به دلم می گذارد ،در را هفت قفله می کنم که در نرود...

خسته ام

از اینهمه تنهایی ِ بی دستهایت

از اینهمه لحظه های ِ لبریز از بودن ِ بی بودنت

از اینهمه شمارش دردهایم تنهایی و یک تنه...

از اینهمه بغضی که جلویش را می گیرم که جلوی هر غریبه ای سر باز نکند

خسته ام از تنهایی گریه کردن...

تنهایی دلتنگی کردن...

تنهایی ، رویا ساختن...

خسته ام از بعداً هایی که هیچ وقت خدا نمی رسند تا حالم را خوش کنند...

دوست داشتن قید وبند ندارد

شرط وشروط نمی فهمد

دوست داشتن برای من حکم ِ آب حیات را دارد

اگر هوای دوست داشتن نباشد جان می دهم

اگر دوستت دارم های دلم به در بسته بخورد جان می دهم...

حتی اگر تنم شَرطی شده به زندگی ادامه بدهد

روحم تمام لحظه ها زجر می کشد و از پا می افتد...

به باران بگو بیش از اینها ببارد ...

به باران بگو بیش از اینها ببارد...

 

"به باران بگو بیش ازین‌ها ببارد

و باران مگر چیست؟

سلام تو وقتی که در می‌گشایی

صدای تو وقتی که از شوق خیس است."   (سید علی میر افضلی )