به سیم آخر زدن دیر اتفاق می افتد

شاید سالهای طولانی طول بکشد...

تمام سیمهای وسط راه را انتخاب می کنی که به سیم آخر نرسی...

از جانت مایه می گذاری...

از دلت مایه می گذاری...

به بخشیدن های پشت هم عادت می دهی خودت را...

به عذر خواهی ها وغلط کردم های بجا ونابجا هم...

مهربانی واقعی را بلد می شوی...

دوست داشتن ات را کِش می دهی...

به زبانهای مختلف ،ثابتش می کنی...

قید علاقه مندیها وخواستن هایت را می زنی برای حفظ یک چیزهای مهمتری...

چیزهایی که از خودت مهم تر شده اند

چیزهایی که آنقدر در تو بزرگ شده اند که خودت را نمی بینی...

که قید خودت را میزنی...

که خودت را پس میزنی برای مراقبت کردن ِ بهترشان...

که خودخواهی در تو می میرد

غرور ِنداشته ات، نداشته تر می شود...

بی توقع ترین ِآدم روی زمین می شوی

چون خیال می کنی توقعات و آرزوهای کوچکت هم دردسر ساز است چه برسد به بزرگ هایش...!!

چون می دانی هر وقت در مورد خواسته هایت حرف زده ای نتیجه ی معکوس گرفته ای...!!

تمام هَم وغمت را می گذاری برای اینکه به سیم آخر نزنی

برای اینکه کار به سیم آخر برسد دیگر نه عطر خاطره می ماندبرایت ، نه ارتفاع علاقه...

برای اینکه می دانی سیم آخرت ،جای  خیلی بدی ست...

بدترین موقعیت جغرافیایی دلت است...

چون خودت فقط می دانی چقدر سیم آخرت ،فاجعه می سازد

چقدر سیم آخرت طوفان به پا می کند...

چقدر سیم آخرت خطرناک است...

خطر مرگ را در کمین ات می نشاند...!!

برای همین یاد گرفته ای به سیم آخر که نزدیک شدی بپیچی ...

راهت را کج کنی...

بروی سراغ کوچه ی علی چپ هایت...

بروی سراغ نقطه های کوچک ِ امیدی که برای مباداهایت ،پس انداز کرده ای...

تا بتوانی فاصله بگیری از سیم آخرت...

تا نزنی به سیم آخرت...!!