من فکر میکنم توی این عصر ارتباطات، تنها مرگ می تواند حکم جدایی بین آدمهای به هم علاقه مند را صادر کند.آن هم اجباری.مجبور می شوی ،مجبورت می کند به تن دادن .مجبور میشوی تن بدهی به این حقیقت که قلب کسی که دوست داری از کار ایستاده ونمی تواند صدایش را به تو ببخشد.ونمی تواند بخندد برایت...نمی تواند دستهایت را بگیرد .بغلت کند.نگاهت کند.دل بسوزاند برایت.هوایت را داشته باشد.نه اینکه نخواهد ،نمی تواند.از دستش کاری ساخته نیست.قلبش از کار ایستاده.می رود.فرشته ی مرگ از تو جدایش می کند.

من فکر می کنم غیر از مرگ هر چیزی که باعث جدایی آدمها می شود و رفتن ِبعضی شان و جا ماندن آن بعضی دیگر اسمش باید چیز دیگری باشد...حیف کلمه ی هجران که خرج این نوع رفتن شود.

توی این  عصر ایرانسل ها ورایتل ها وهمراه های اول ودوم و اعتباری وغیر اعتباری و اتاقهای گفتگوی آن ور شیشه واین ور ِشیشه ، توی این عصری که نه نیاز به چاپار دارد برای رساندن نامه هایت و نه سفر کردن آنقدرها سخت وصعب است ...

توی این عصری که می شود تنها با چیدن چند حرف ساده کنار هم ،خیلی زود دلتنگی ات را به آن ور خط برسانی ،توی این عصری که می توانی انگشتهایت را روی رقمهای تلفنت فشار دهی ومنتظر صدای دوست داشتنی آن ور خطتت شوی...توی عصری که فاصله ی آدمهای به هم علاقه مند ،اندازه ی یازده رقم ساده است وکیلومترهای زیاد ِ فاصله ای که به لطف جاده های کوتاه شده وبزرگراه های علم شده به چند ساعت ناقابل رسیده،توی همین عصر دم دست بودنها ،در دسترس بودنها، پیامهای صوتی وغیر صوتی،مگر می شود به رفتن فکر کرد ؟! به نبودن ؟! به گم وگور شدن...؟! به جای خالی؟ به از دست دادن؟! به تنهاشدن؟!

من فکر می کنم این وسط اگر جدایی ،اگر فاصله ،اگر رفتن،پا گرفت ،باید به میزان ِ دوست داشتن اویی که می رود شک کرد.این را من نمی گویم .تاریخ  از خیلی وقت پیش داردمی گوید: اویی که می ماند عاشق تر است

وگرنه این جمله های " به درد تو نمی خورم"   " لیاقت تو را ندارم " " این جوری بهتر است " وتمام توضیحات داده ونداده ی وقت رفتن  و راست و دروغش ، هرگز ،قانع کننده نبوده...این را اویی که می رود خوب می داند و اویی که می ماند هم...

فقط  می ماند دلی که این وسط دیده نشده،له شده،درد کشیده ودوست داشتنهایی که روی دستش مانده

فقط می ماند یک آدم زخمی که تمام وجودش را هراسها می گیرند

فقط می ماند یک مشت خاطره برای یک آدم ِنیمه جان ِدق مرگ شده ...

فقط می ماند ع ش قافی که تا ابد خودش را توی وجود اویی که مانده ،پنهان می کند و

همه ی تقصیرها را معصومانه ، به گردن می گیرد!!

.

.

.

 " گفتم : که ناله سر دهم از شور عاشقی

  غم عقده در گلو شد وراه نَفَس گرفت "