خروس آشفته ای در بام روبروی مان خانه دارد. خروس ِ محزونی که تمام شب بیدار است و صدا میزند. آنقدر صدا می زند که نزدیکی های صبح ، یعنی همان خروس خوان سحر که تازه باید شغل شریفش شروع  شود، نَفَس اش بالا نمی آید وناله وارصدا زدنش را کنارمی گذارد... دلم می گوید خروس ِبی محلی نباید باشد . حس می کنم فقط ، شب و روزش را گم کرده. فکر می کنم  آلزایمر گرفته وخروس خوان سحرش را فراموش کرده . شاید هم از آن خروس هایی باشد که قرص های خوابش اثر نمی کند وشب را تا صبح ابراز وجود می کند تا تنهایی اش را پر کرده باشد. شاید هم به خاطر ترس از تنهایی وتاریکی صدایش را می بخشد به یک محله ی خاموش وسوت وکور، تا محله را بیدار باش نگه دارد...هرچه هست خروس ِدلتنگی ست...خروس غمگینی ست...خروس آشفته و بیمار وتبداری ست که آنوقت از نیمه های شب اینهمه ضجه می زند و خروس خوان نشده ،نای خواندن نمی ماند برایش...!! کافیست حالت خوش نباشد...کافیست حال دلت خوش نباشد...کافیست شب دلتنگی داشته باشی...کافیست شبت از آن شبهای دلشوره و اضطراب باشد آنوقت است که صدای این خروس ِ عجیب ِهمسایه می شود همدم فکرهای تا دم ِصبحت...که می شود مونس شب های تنهایی ات...که می شود آغوش ِ اشکهایت...که می شود بستر ِگرم ونرم ِرویا بافی ات...که می شود شریک غم هایت...که شبهای تلخ وسخت ات را به صبح های بی حوصله می رساند !!