آخرهایی که طول نمی کشد تمام شدنش
ومن اینجا
کنار "تو" هایی که خلق کردم در خیالم ،در خيالت
كنار اين "تو" هايي كه كاسه ي صبرم را اندازه كرد
كنار اين "تو"هايي كه گاهي اشكم را درآورد وگاهي از ته دل خنداندم
كنار همين "تو"هاي ساده ي از دل برآمده ام
سعي كردم نقاب آرامي باشم
ساحلي صبور كه هرگاه هوس كردي سر بر شانه اش بگذاري
وهر وقت دلت خواست كج وكوله بفهمي اش
وهر وقت دلت خواست بروي ،بيايي ،بماني ،نماني
بگويي ،بنويسي ،شعر شوي،شاعر خطابم كني،گاهي هم عاشق
گاهي هم بيراهه ام بخواني
بگويي ميانبري به نام "دوستت دارم" در زندگي وجود ندارد...
حالا يكي از آخرهاست
مي بيني چقدر زود اولها آخر مي شوند؟!
چقدر زود روزها با تمام سنگيني اش به هم گره مي خورند؟!
حالا يكي از آخرهاست
ومن قرار است بروم قبل از اينكه بهار بيايد
مي دانم مقصدم را
اما نميدانم بر خواهم گشت يا نه......
اين ديگر به دستان من ومعجزه ي عشق ربطي ندارد
دستان اوست كه بايد بخواهد تا
من دوباره در كنار ساحل آرام "تو" پهلو بگيرم
.................................
تنها براي توست كه نفسهايم را هر روز رنگ مي زنم
تا زنگ صدايت در گوشهايم بپيچد......