امروز یکی از آخرهاست

 

آخرهایی که طول نمی کشد تمام شدنش

 

ومن اینجا

 

کنار "تو" هایی که خلق کردم در خیالم ،در خيالت

 

كنار اين "تو" هايي كه كاسه ي صبرم را  اندازه كرد

 

كنار اين "تو"هايي كه گاهي اشكم را درآورد وگاهي از ته دل خنداندم

 

كنار همين "تو"هاي ساده ي از دل برآمده ام

 

سعي كردم نقاب آرامي باشم

 

ساحلي صبور كه هرگاه هوس كردي سر بر شانه اش بگذاري

 

وهر وقت دلت خواست  كج وكوله بفهمي اش

 

وهر وقت دلت خواست بروي ،بيايي ،بماني ،نماني

 

بگويي ،بنويسي ،شعر شوي،شاعر خطابم كني،گاهي هم عاشق

 

گاهي هم بيراهه ام بخواني

 

بگويي ميانبري به نام "دوستت دارم" در زندگي وجود ندارد...

 

حالا يكي از آخرهاست

 

مي بيني چقدر زود اولها آخر مي شوند؟!

 

چقدر زود روزها با تمام سنگيني اش به هم گره مي خورند؟!

 

حالا يكي از آخرهاست

 

ومن قرار است بروم قبل از اينكه بهار بيايد

 

مي دانم مقصدم را

 

اما نميدانم بر خواهم گشت يا نه......

 

اين ديگر به دستان من ومعجزه ي عشق ربطي ندارد

 

دستان اوست كه بايد بخواهد تا

 

من دوباره در كنار ساحل آرام "تو" پهلو بگيرم

.................................

تنها براي توست  كه نفسهايم را هر روز رنگ مي زنم

تا زنگ صدايت در گوشهايم بپيچد......

آدمها مثل خط فاصله هاي بلندي هستند

 

كه هي ميان نگاه من و تو تردد مي كنند

 

مي ترسم لاي اين آمد وشدها نگاهت را گم كنم!

 

مي خواهم به دنيا بگويم : به احترام چشمان تو

 

از حركت بایستد!

 

اصلآٌ بميرد!

 

دنيا براي من يعني تنها تو.....

امروز

شایدم هم دیروز ...

حساب روزها از دستم در آمده است

 از بس که هرچه سال تمام تر می شودمن عاشق تر !

دارد باران می بارد بر تن زمین

بر سرزمین عاشقانه هایم

ابرهایش از آسمان توست وقطره هایش از جغرافیای چشمان من

چقدر امروز

وشاید هم دیروز

وفردایی که نمیدانم می آید یا نه ، بوي تو را مي دهد!!

دوستت دارمهايم  نذر نگاه تو !

طرح چشمانت را بر روي همه ي چيزهاي اطرافم كشيده ام

تا وقتي سرم را به هواي زندگي مي چرخانم

تنها تو باشي كه با آن چشمان جادويي هلم  بدهي روبه جلو

رو به فتح قله هاي عاشقانه ي علاقه

تا وقتي خسته مي شوم از روزهاي تكراري

نگاه تو باشد يكجايي كنارم تا تازه ام كند

شادمانم كند وترسهايم را بريزد دور

تا وقتي هوس يك تنهايي  خاص بي پيرايه مي كنم

نگاه  تو آتش اين هوس شيرين را شعله ور كند

من ايمان دارم به چشمان تو

وقتي كه از همه جاي زندگي ام سرك مي كشد وبه من اميد مي دهد

رصد كردن اينگونه ات را دوست دارم

مثل اينكه خودم دوربين نگاهت را تنظيم كرده باشم روي دقيقه هايم

وتو را قرار داده باشم روي بهترين زاويه ي روزهايم

 تا تماشايم كني

تا با آن نگاه دوست داشتني گرم تماشايم كني

تا پاي بساط عشق بازي ام بنشيني وبازي ام دهي 

ومن كيف كنم از ته جانم

از اين بازي  نگاهت با لحظه هايم

لحظه هايي كه پرند از حضور سنگين تو!

..............................

چمدانت را برای رفتن به سال تازه ،آرامتر ببند

هنوز كلي از دوستت دارمهايت ،نگفته باقي مانده است...

فكر مي كني براي گفتنش  چقدرفرصت داري؟!

باز كبوتر دلم پر زده در هواي تو

مي كشدم ز هر طرف جاذبه ي نگاه تو

در سفري دوباره ام

سوخته چون ستاره ام

آه كه آتش درون شعله زد از نواي تو

گرچه جوان دويده ام پير به تو رسيده ام

تا به كجا كشد مرا غربت ماجراي تو

ساز دل شكسته ام

مويه زداغ مي كند

بر سر سجده گاه دل

سوخته جان نشسته ام

تا دم آخرين نفس

بر لب من دعاي تو

قصه ي ناتمام دل با تو تمام مي شود

شاخه ي سبز آرزو گل دهد از صفاي تو

 

اي همه آرزوي من

 

خوب ِ فرشته خوي من

 

شاخه بهشتي غزل

ريخته گل به پاي تو

 

شاعرش؟؟

............................

من حریف

 

حروف چینی نام  بزرگ  تو نمی شوم

 

با این انگشتان کوچک ناتوان......

 

 

امشب هوا  يك جورهايي عجيب است

عجيب مثل تو !

عجيب مثل دلتنگيهاي من!

عجيب مثل هوايي كه در سرم مي چرخاند!

مثل بغضي كه در گلويم  مي پيچاند

امشب هوا يك جورهايي  همراه تنهايي وپرسه هاي خيالم شده است.

امشب دارد به دستهايم بال مي دهد براي گشوده شدن

براي پريدن در آغوش خوابهاي تو ....

براي آرام كردن چشمان خيس من !

براي رام كردن بي تابيهاي غريبانه ي من در اين كوير خشك بي نشان

امشب تنها ساكن شهر ساده دلم،تويي

امشب تنها ساكن چشمان به راه مانده ام تويي 

ومن اين را به فال نيك مي گيرم

اين طواف عاشقانه گرد قبله ي خيالهايت را

اين ضيافتي كه همه چيزش مهياست جز بودن حقيقي تو...

عجيبهاي امشب را نمي خواهم از هم بپاشم

فقط مي خواهم بداني امشب دوستت دارمهايم را محكم درآغوش مي گيرم

وبر نفسهاي  گرم عشق بوسه مي زنم

ومي نشينم ويك دل سير آرزوهايم را تماشا مي كنم

آرزوهايي كه امشب عجيب تر شده اند

امشب دلم مي خواهد يك جور ديگري بگويم دوستت دارم

يك جوري كه نگاهت ثابت شود روي شيدايي ام

يك جوري كه پايت را در سرزمين خوشبختي ام نگهدارم

يك جوري كه تا ابد بماني واين عجيبهاي  قشنگ را برايم بسازي

امشب پا به پاي آسمان وهوا وزمين وخاك وخواب همراهي ام كن محبوبم!

 

 

"ببخشید جور دیگری نمی توانم به استقبال بهار بروم"

 

مادرم- بی تو بهار می آید
گنجشكها در حیاط خانه ی ما جشن می گیرند
و روح تو درگوشه و كنار مزرعه ما در جستجوی سبزی و طراوت است
مادرم- بی تو باران شاداب نمی بارد
و دشت وسیع سبز مرا تسلی نمی بخشد
ترا دو ست می داشتم
همانگونه كه خاك را وآسمان را
ترا دوست می داشتم
كه زندگی را-آفتاب را- چشمان سبز باران را
ترا دو ست می داشتم
كه ستاره را – چشمه ها ی لبخند را- جنگل را- زمستان برف پو ش را
ترا دوست می داشتم
به فوران آتشفشان محبتی كه از تو می تابید
مادرم- هیچ چیز جای خالی ترا در ذهن و روحم پر نمی كند
جای تو در این دنیا همواره خالی است
با اشكی به درشتی تگر گ
با دستانی خالی
و قلبی كه طلا ی اندوه ترا تا ابد خواهد درخشاند.......قاسم حسن نژاد

..............................

جاده همان جاده است

مسیر همان مسیر

چیزی عوض نشده .اما چیزهایی در روح من عوض شده است

دیگرمثل گذشته  بهارها تاب ماندن در خانه ات را ندارم

تحول سال حالم را متحول نمی کند در کنار آرامگاهت

طراوت سبزه ها واین همه سینی که چیده می شود

سیب نگاه تو را به من بر نمی گرداند .

هیچ سبزه ای عطر سبزه های تو را به مشام من نمی رساند

نمیتوانم به استقبال سالی بروم که از تو خالیست.

که از چشم براهی تو خالی است...

دلم می خواهد این بار معجزه شود

اینبار وقتی آمدم آغوش تو باز شود به روی خسته ام

دلم می خواهد عیدی امسالم تو باشی

نه آن خانه ی خالی از مهر تو ......

 

كاش مي دانستي!

ياد تو  مثل آينه اي مي ماند كه نور مي پاشد در سياهي چشمانم

كه نمي رود

كه آهسته قدم مي زند در ثانيه هاي  كشدارم

ميدانم تو را در آغوش ندارم

ميدانم از برم دوري

ميدانم من هم  گاهي تاب ماندنم در همين روياها ته مي كشد

اما اينها كه دليل نمي شود

گرماي وجودت را از اعماق جانم حس  نكنم

كاش مي فهميدي!

من يك عاشقم.

يك عاشق كه تمام ستاره هاي آسمان وزمين را زيرو رو كرده براي يافتن تو

يك عاشق كه  مي داند راز جاودانه كردن تو ، انديشيدن به توست

يك عاشق كه تنها حرف حسابي كه مي زند همين دوستت دارم ساده است.

عاشقي كه از هجوم باران فكرهاي تو نمي ترسد.

جا خالي نمي كند.

مي ماند واز پس ِ ازدحام   تو بر مي آيد

از پس ِ تنهايي هاي تلخ وشيريني كه زاده ي دستان مبارك توست.

كاش مي دانستي !

 شايد همين لحظه اي كه در آنيم دنيا   تمام  بشود به همين سادگي

آنوقت من عاشق مي روم وتو فارغ .........

 

تو سیب گلابی


در دست‌های بایر من هستی

و من می‌خواهم


دو حبه ترانه شوم


در چای زنده‌گی‌ات.......يغما گلرويي

............................

برای پایان امسال ،قاصدك پيامبر بلاخره تونست يه خبر خيلي زيبا با خودش بياره واسه قلبم

يه خبر كه از ديروز حسابي منو به نشاطي عجيب مهمان كرده.يه خبر كه خيلي منتظر شنيدنش

بودم.شايد حدود سه سال.اونم رسيدن دو كبوتر عاشق به هم ديگه بود.وقتي برام نوشت كه

بالاخره صبرش يه ثمر به اين قشنگي داده اشك  خوشحاليم منوغافلگير كرد.

دلم خواست كنارش باشم ومحكم بغلش كنم وسير دلم ببوسمش ....

از ته دلم ،از همين بهشت خياليم، هزاران بوسه وهزاران گل تقديم به اين زوج عاشق شاعر 

اينم بخشي از نوشته ي فوق العاده احساسي دوست عزيزم:

 

حلقه ات جا خوش میکند میان انگشتم و من ذوق می کنم از اینکه دنیا دارد جلوی چشم هام وول وول می کند.

من به شیرینی خدا دادی لبهات اعتقاد دارم... من می میرم برای برق چشم هات وقتی اینطوری عاشقانه زل می زنی به من...می دانی که نوازش انگشت هات بزرگترین و قشنگ ترین لذت دنیاست...تو قفل پلک های مرا می دانی. تو کتاب مقدس قلب مرا دزدیدی و این دل خدا پرست تا آمد دعانوشته هاش را بگیرد عاشق شد. تو شدی بت ِ من! و تا روزی که کمرم خم شود سجده می کنم به نگاهی که دلم را لرزاند و وجودم را کشاند تا لحظه هاش... به خاک می افتم برای احساسمان! سوگند به پروردگار شیشه ها که موهایم را هر صبح برای تو شانه می زنم و لبهام تنها با تو لبخند دارند...


 

خودم هم به آرام نوشته هایم بدجوری انس گرفته ام

حتی وقتی آنقدر دلتنگ می شوم که تصمیم می گیرم

چمدانم را ببندم واز اين بهشت خيالي بروم

بروم وپشت سرم را نگاه نكنم

بروم بي آنكه اشكهايي بدرقه ي راهم شوند

بروم بي آنكه از زير آب وآيينه وآيه هاي مقدس عبورم دهند

بروم بي آنكه برايم مهم باشد آرامگاهم تنها مي ماند

اصلن همه ي چيزها را در نگاهم بگذارم وبا خود ببرم

اما وقتی عشق دامنم را می گیرد راهی برایم نمی ماند

جز ماندن وبارانی شدن

جز ماندن و عاشقانه بوسیدن شعرهاو گلایه هاو بی تابیها

جز ماندن وصبر و تمرین آرامش

جز باور کردن اتفاقاتی که بر قلبم نازل می شود

جز تسلیم شدن در برابر خواهشهایی که تمام وجودم را جادو كرده اند

جز  چشم دوختن به روزهایی که

گاهی به دلم دست نوازش می کشند

وگاهی همه ی وجودم را زیر ورو می کنند

نمیدانم چرا دچار شده ام به این ناچارهای زندگی ؟!

 

از نگاه تو براي خودم چه خيالها كه نساخته ام

چه خوابها كه نديده ام

چه روزها كه سخت وآسان

بيقرار و پر تحمل   از سر نگذرانده ام

چه شبها كه شمارش ستاره ها را براي تسكين اين قلب ملتهب انتخاب نكرده ام

حالا وقتي به خودم نگاه مي كنم انعكاس صداي تو

انعكاس چشمهاي تو .انعكاس دستهاي تو ، همراهي ام مي كند.

آینه شده ای برای من

نام تو ورد زندگي ام شده است!!

تمامم را گرفته ای

تمام ناتمامم را......

 

می توانند
 بعضی ها خواب
بعضی ها خلاصه
می توانند
 شب را می شناسند به اسم به استعاره
 آسمان را می شناسند به ترانه به تشبیه
 تو را می شناسند به خواب به خلاصه
اما من نمی توانم ای تو تمامه ی من
 من نمی توانم
 پس کی به خواب خواهم رفت
کی خلاصه خواهم شد
 کی شاعر تمام ترانه تشبیه ؟
 می گویند سنگ هم گاهی
 به آرامش ستاره حسادت می کند
به من چه
من اگر ترانه خوان گریه های تو نباشم
 هرگز از الفبای این همه سادگی
 به بی نیازی هفت آسمان پرده نشین نخواهم رسید
ببین چه کوچک است این کلمه این حرف
چگونه می شود تنها یکی واژه
 به جای تو از خواب توبا و ترانه چید ؟
هی مولود بی عقد آب و التماس علف
من از بسیاری این همه باران
تشنگی ها آموخته ام
 که دیگر دستم بی پیاله
دلم نهاده
کلماتم این همه بی پرده اند
 راستش را بخواهی
عشق همین است
 ورنه پروردگار شوخ شاعران
این همه آفرینش تو را
تا شکستن من
 به تعویق آينه نمی انداخت

سيد علي صالحي

نور که از شیشه ها می پاشد توی اتاق تنهایی ام

دستم را به سمت آسمان می برم تا از میان آن همه ذرات معلق

ذره هایی را جدا کنم که از سمت وسوی تو آمده باشد

ذره هایی که از جنس ولمسشان می شود فهمید اهل نگاه تواند

ذره هایی که وقتی می پیچند در شامه ام

مثل رايحه ي خدا ، مشتاقم مي كنند

ومن چقدر اين روزها محتاج اين پرتوهاي كوچك نگاه توام !

نيازمند نگاهت  تا بيايي ونگاه بي تابم را  در بستر چشمانت آرام كني.

تنها تو ميداني كه چقدر اين بيقراريهاي قبل از آرامش را دوست دارم

تنها تو مي داني كه اين التهابهايي كه درونم را به تاراج مي برد 

نه بهانه اند ونه شعر 

تنها تو ميداني كه دست وپا زدن لاي اين دستاويزهاي كوچك وبزرگي كه

همرنگ چشمان توست چقدر به من احساس خوب زندگي مي دهد

بگذار هميشه به دستاويزي چون تو آويزان باشم

به دستاويزي كه غرورم را به باد مي دهد

دستاويزي كه جهانم را  به بهشتي بي مانند ،مبدل مي سازد

دستاويزي چون تو مي تواند بستر بزرگي باشد براي علاقه هاي گرمم

كافيست تو بخواهي تا معجزه كنم با چشمانت! 

..............................

از كجاي جاده مي خواهي كه بر گرداني ام؟!    " مهرداد نصرتي"

خانه را كه مي تكانم

غبار كه از دل شيشه ها مي گيرم

آلودگيهاي پرده وپنجره را كه مي شويم

سنگ فرش وپله ها را كه تي مي كشم

تارهاي تنهايي عنكبوتها را كه پاره مي كنم

حس تازه اي ندارم

حسي كه پشتش آماده شدن براي ورود فصلي تازه باشد

حسي كه بهار را به خاطرم بياورد

حسي كه يادم بي اندازد يك عالمه روز ديگر را به چشم بر هم زدني

از سر گذرانديم ودارد تمام ميشود

هيچ كدام از اين حس هاي به ظاهر بهاري ،دلم را چنگ نمي اندازد

هيچ كدامش مرا وانمي دارد به اينكه غبار از دلم بگيرم

وقتي  یقین دارم كه همه ي روزها را فقط به قلبم وداشته هايش فكر كرده ام

وقتي روشن وزلال مثل آيينه ،دلم در تدارك مهرباني وعشق بوده است

وقتي تنهايي وغم و غصه هايم را حواله نداده ام به شانه اي جز بهشت خيالهايم

وقتي مهرباني تنها گلدان طاقچه ي آرزوهايم بوده

خيال مي كنم منطقي اش اين باشد كه فقط به

جنب وجوش وهيجانهاي دنياي اطرافم زل بزنم و نگاه كنم

تلاشهايي كه انگار مصنوعي و غير قابل باورند.

دلم مي خواهد بهار وآمدنش تمريني باشد براي بهتر نفس كشيدن

آموختن صبر، فهميدن ساده ي  خودمان وعزيزانمان

راه دوري نمي رود اگر پايان سالمان هم مثل آغازش ،زلال باشد

پس بيا دور باطل نزنيم

 

بگذار بماند

بگذار بماند تا به من بفهماند هنوز ،كوچكم

براي تحمل اين بازي سخت

اين روزهاي پيچيده

اين كابوس هاي تنهايي

بگذار بماند تا به ذهن ساده ام بياموزد

درس عبور را

 سر به هوايي را

ترديد را

شانه خالي كردن را

هراسيدن را

كودك دلم همين صراحت لهجه را مي خواهد

 

هنگامی که نیازمند رویای تو می شوم

دیگر هیچ چیزی دست خودم نیست .

هیچ چیزی را نمی چینم

فقط دلم دست خيالم را مي گيرد ومي برد

و در اين ميان من تنها مي مانم باتماشاي اينهمه  خواهش زيبا

من مي مانم وجغرافياي خالي  آغوشم

من مي مانم ومساحت انگشتانم

كه دانه دانه دست مي كشند به آرزوهاي عاشقانه ام!

حالا هر چقدر كه مي خواهي  به روياهاي من بخند

 اصلاَ تا آخر دنيا حرفهايم را جدي نگير

تا آخر دنيا غريبه گي كن با داستاني شبيه به من

خيالت تخت !

 از رج زدن تنهايي وبافتن رويا خسته نمي شوم.

راه رستگاري من ،دوست داشتن است

عشق ورزيدن است.

عاشق ماندن است حتي در فاصله هاي باران گيربدون پناه 

راه رستگاري من 

نفس كشيدن در هوايي است كه بوي عشق مي دهد

ديگر فرقي نمي كند

 اين راه  به تو ختم شود يا بهشت خيالهايم

 

 

تقديم به مهر مادري ات عزيز خفته ام!

 


شب که می آید

شب که با این ثانیه های بلند ساکتش از راه می رسد

قلبم عجیب می هراسد از تاریکی

از توهم تو

از کابوسهایی که دست از خوابهایم بر نمی دارند

ومن هی ترسهایم را بالا می آورم

دغدغه هایی که نه آمدن روز آرامشان می کند

نه این شبهای سرد وسوت وکور زمستانی...

دلم می خواهد خیالم را پرت کنم در خانه ی قديمي مان

خانه اي كه سقف مشترك عاشقانه ي مان بود

کنار آن دیوارهای نموری که بوی زندگی می دهند

روی آن  پشت بامی که ستاره هایش  به دستهايم نزديكند

توي حياط واتاقهايي كه هنوز زنگ صداي تو در آن مي پيچد.

دلم مي خواهد چشمهايت را بردارم وبا خودم به اين تنهايي عظيم بياورم

تا ترسهايم با آمدن تو

مثل ترسهاي كودكي ، بميرند .

اينجوري نگاهم نكن

لااقل تو اجازه بده اين همه دلتنگي را جيغ بكشم مثل آن موقعها

بلند گريه كنم و هيچ كس عجيب نگاهم نكند!

...........................................

هرگز گمان مبر زخيال تو غافلم

گر مانده ام خموش خدا داند ودلم

 

 

 

نگاهت هميشه در كنارم راه مي رود

ومن با تلقين اين حس عاشقانه به روحم مي فهمانم

كه تماشاي تو

وآفرينشت ،جهان فكرهايم را ،روشن مي كند!