دستم را به سمت آسمان می برم تا از میان آن همه ذرات معلق
ذره هایی را جدا کنم که از سمت وسوی تو آمده باشد
ذره هایی که از جنس ولمسشان می شود فهمید اهل نگاه تواند
ذره هایی که وقتی می پیچند در شامه ام
مثل رايحه ي خدا ، مشتاقم مي كنند
ومن چقدر اين روزها محتاج اين پرتوهاي كوچك نگاه توام !
نيازمند نگاهت تا بيايي ونگاه بي تابم را در بستر چشمانت آرام كني.
تنها تو ميداني كه چقدر اين بيقراريهاي قبل از آرامش را دوست دارم
تنها تو مي داني كه اين التهابهايي كه درونم را به تاراج مي برد
نه بهانه اند ونه شعر
تنها تو ميداني كه دست وپا زدن لاي اين دستاويزهاي كوچك وبزرگي كه
همرنگ چشمان توست چقدر به من احساس خوب زندگي مي دهد
بگذار هميشه به دستاويزي چون تو آويزان باشم
به دستاويزي كه غرورم را به باد مي دهد
دستاويزي كه جهانم را به بهشتي بي مانند ،مبدل مي سازد
دستاويزي چون تو مي تواند بستر بزرگي باشد براي علاقه هاي گرمم
كافيست تو بخواهي تا معجزه كنم با چشمانت!
..............................
از كجاي جاده مي خواهي كه بر گرداني ام؟! " مهرداد نصرتي"