"ببخشید جور دیگری نمی توانم به استقبال بهار بروم"
مادرم- بی تو بهار می آید
گنجشكها در حیاط خانه ی ما جشن می گیرند
و روح تو درگوشه و كنار مزرعه ما در جستجوی سبزی و طراوت است
مادرم- بی تو باران شاداب نمی بارد
و دشت وسیع سبز مرا تسلی نمی بخشد
ترا دو ست می داشتم
همانگونه كه خاك را وآسمان را
ترا دوست می داشتم
كه زندگی را-آفتاب را- چشمان سبز باران را
ترا دو ست می داشتم
كه ستاره را – چشمه ها ی لبخند را- جنگل را- زمستان برف پو ش را
ترا دوست می داشتم
به فوران آتشفشان محبتی كه از تو می تابید
مادرم- هیچ چیز جای خالی ترا در ذهن و روحم پر نمی كند
جای تو در این دنیا همواره خالی است
با اشكی به درشتی تگر گ
با دستانی خالی
و قلبی كه طلا ی اندوه ترا تا ابد خواهد درخشاند.......قاسم حسن نژاد
..............................
جاده همان جاده است
مسیر همان مسیر
چیزی عوض نشده .اما چیزهایی در روح من عوض شده است
دیگرمثل گذشته بهارها تاب ماندن در خانه ات را ندارم
تحول سال حالم را متحول نمی کند در کنار آرامگاهت
طراوت سبزه ها واین همه سینی که چیده می شود
سیب نگاه تو را به من بر نمی گرداند .
هیچ سبزه ای عطر سبزه های تو را به مشام من نمی رساند
نمیتوانم به استقبال سالی بروم که از تو خالیست.
که از چشم براهی تو خالی است...
دلم می خواهد این بار معجزه شود
اینبار وقتی آمدم آغوش تو باز شود به روی خسته ام
دلم می خواهد عیدی امسالم تو باشی
نه آن خانه ی خالی از مهر تو ......