تقديم به مهر مادري ات عزيز خفته ام!

 


شب که می آید

شب که با این ثانیه های بلند ساکتش از راه می رسد

قلبم عجیب می هراسد از تاریکی

از توهم تو

از کابوسهایی که دست از خوابهایم بر نمی دارند

ومن هی ترسهایم را بالا می آورم

دغدغه هایی که نه آمدن روز آرامشان می کند

نه این شبهای سرد وسوت وکور زمستانی...

دلم می خواهد خیالم را پرت کنم در خانه ی قديمي مان

خانه اي كه سقف مشترك عاشقانه ي مان بود

کنار آن دیوارهای نموری که بوی زندگی می دهند

روی آن  پشت بامی که ستاره هایش  به دستهايم نزديكند

توي حياط واتاقهايي كه هنوز زنگ صداي تو در آن مي پيچد.

دلم مي خواهد چشمهايت را بردارم وبا خودم به اين تنهايي عظيم بياورم

تا ترسهايم با آمدن تو

مثل ترسهاي كودكي ، بميرند .

اينجوري نگاهم نكن

لااقل تو اجازه بده اين همه دلتنگي را جيغ بكشم مثل آن موقعها

بلند گريه كنم و هيچ كس عجيب نگاهم نكند!

...........................................

هرگز گمان مبر زخيال تو غافلم

گر مانده ام خموش خدا داند ودلم