خودم هم به آرام نوشته هایم بدجوری انس گرفته ام
حتی وقتی آنقدر دلتنگ می شوم که تصمیم می گیرم
چمدانم را ببندم واز اين بهشت خيالي بروم
بروم وپشت سرم را نگاه نكنم
بروم بي آنكه اشكهايي بدرقه ي راهم شوند
بروم بي آنكه از زير آب وآيينه وآيه هاي مقدس عبورم دهند
بروم بي آنكه برايم مهم باشد آرامگاهم تنها مي ماند
اصلن همه ي چيزها را در نگاهم بگذارم وبا خود ببرم
اما وقتی عشق دامنم را می گیرد راهی برایم نمی ماند
جز ماندن وبارانی شدن
جز ماندن و عاشقانه بوسیدن شعرهاو گلایه هاو بی تابیها
جز ماندن وصبر و تمرین آرامش
جز باور کردن اتفاقاتی که بر قلبم نازل می شود
جز تسلیم شدن در برابر خواهشهایی که تمام وجودم را جادو كرده اند
جز چشم دوختن به روزهایی که
گاهی به دلم دست نوازش می کشند
وگاهی همه ی وجودم را زیر ورو می کنند
نمیدانم چرا دچار شده ام به این ناچارهای زندگی ؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۹ ساعت 7:57 توسط آرام