در دستهای بایر من هستی
و من میخواهم
دو حبه ترانه شوم
در چای زندهگیات.......يغما گلرويي
............................
برای پایان امسال ،قاصدك پيامبر بلاخره تونست يه خبر خيلي زيبا با خودش بياره واسه قلبم
يه خبر كه از ديروز حسابي منو به نشاطي عجيب مهمان كرده.يه خبر كه خيلي منتظر شنيدنش
بودم.شايد حدود سه سال.اونم رسيدن دو كبوتر عاشق به هم ديگه بود.وقتي برام نوشت كه
بالاخره صبرش يه ثمر به اين قشنگي داده اشك خوشحاليم منوغافلگير كرد.
دلم خواست كنارش باشم ومحكم بغلش كنم وسير دلم ببوسمش ....
از ته دلم ،از همين بهشت خياليم، هزاران بوسه وهزاران گل تقديم به اين زوج عاشق شاعر
اينم بخشي از نوشته ي فوق العاده احساسي دوست عزيزم:
حلقه ات جا خوش میکند میان انگشتم و من ذوق می کنم از اینکه دنیا دارد جلوی چشم هام وول وول می کند.
من به شیرینی خدا دادی لبهات اعتقاد دارم... من می میرم برای برق چشم هات وقتی اینطوری عاشقانه زل می زنی به من...می دانی که نوازش انگشت هات بزرگترین و قشنگ ترین لذت دنیاست...تو قفل پلک های مرا می دانی. تو کتاب مقدس قلب مرا دزدیدی و این دل خدا پرست تا آمد دعانوشته هاش را بگیرد عاشق شد. تو شدی بت ِ من! و تا روزی که کمرم خم شود سجده می کنم به نگاهی که دلم را لرزاند و وجودم را کشاند تا لحظه هاش... به خاک می افتم برای احساسمان! سوگند به پروردگار شیشه ها که موهایم را هر صبح برای تو شانه می زنم و لبهام تنها با تو لبخند دارند...