خانه را كه مي تكانم

غبار كه از دل شيشه ها مي گيرم

آلودگيهاي پرده وپنجره را كه مي شويم

سنگ فرش وپله ها را كه تي مي كشم

تارهاي تنهايي عنكبوتها را كه پاره مي كنم

حس تازه اي ندارم

حسي كه پشتش آماده شدن براي ورود فصلي تازه باشد

حسي كه بهار را به خاطرم بياورد

حسي كه يادم بي اندازد يك عالمه روز ديگر را به چشم بر هم زدني

از سر گذرانديم ودارد تمام ميشود

هيچ كدام از اين حس هاي به ظاهر بهاري ،دلم را چنگ نمي اندازد

هيچ كدامش مرا وانمي دارد به اينكه غبار از دلم بگيرم

وقتي  یقین دارم كه همه ي روزها را فقط به قلبم وداشته هايش فكر كرده ام

وقتي روشن وزلال مثل آيينه ،دلم در تدارك مهرباني وعشق بوده است

وقتي تنهايي وغم و غصه هايم را حواله نداده ام به شانه اي جز بهشت خيالهايم

وقتي مهرباني تنها گلدان طاقچه ي آرزوهايم بوده

خيال مي كنم منطقي اش اين باشد كه فقط به

جنب وجوش وهيجانهاي دنياي اطرافم زل بزنم و نگاه كنم

تلاشهايي كه انگار مصنوعي و غير قابل باورند.

دلم مي خواهد بهار وآمدنش تمريني باشد براي بهتر نفس كشيدن

آموختن صبر، فهميدن ساده ي  خودمان وعزيزانمان

راه دوري نمي رود اگر پايان سالمان هم مثل آغازش ،زلال باشد

پس بيا دور باطل نزنيم