در این هستی غم انگیز

وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده ی «دوستت دارم»

کام زندگی را تلخ می کند

وقتی شنیدن دقیقه ای صدایِ بهشتی ات

زندگی را

تا مرزهای دوزخ

می لغزاند

دیگر – نازنین من-

چه جای اندوه

چه جای اگر...

چه جای کاش...

- این حرف آخر نیست -

به ارتفاع ابدیت دوستت می دارم

حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه

از لذت گفتنش امتناع کنم.

 .

.

.

به آقای مستور که من عاشق نگاه عاشقانه و موشکافانه و منحصر به فردش راجع به زندگی،هستی،رنج وعشق هستم...

آقای مستور عزیز

حس خیلی خوبی دارم از اینکه امروز  صاحب دست خطتان شدم . نمیدانید چقدر خرسندم که این چند کلمه توسط دستی نوشته شد که داستان اوایل کوچک بود به آن  زیبایی را نوشته...داستانی که عنوان وبلاگم برگرفته از آن است...

چقدر دلم میخواست ازتان بخواهم شعر " به ارتفاع ابدیت دوستت دارم "  را با صدای خودتان بخوانید اما رعایت وقتتان را کردم

روزی فراموش نشدنی که مرا برای ساعاتی از جهنم روزهای پایانی سال خلاص کرد...