به مردن عزیزهایش
به اینکه تمام تحویل سالهای بعد از مرگ مادرش را در قبرستان بگذراند. به اینکه وقتی همه پای هفت سین نشسته اند و به هم لبخند میزنند و به صدای توپ و سرور وعوض شدن سال گوش می دهند وآغوش به آغوش می شوند و عیدی می گیرند اوبیقرار و مضطر ودلتنگ و اشکی بین دو قطعه در حال رفت وآمد بین مزارهای سه تا عزیزش است...
آدم به تنهایی هم عادت می کند.به بی معرفتی و بی مرامی آدمها هم...به سنگدلی بقیه هم عادت می کند.مثل اعتیاد آدمهای سیگاری به سیگار. آدم می پذیرد شکست را. از دست دادن را.غیر مهم بودن برای عالم وآدم را...
بعضی چیزها عوض نمی شوند.ربطی هم به صبر وانتظار ندارد.مثل مردن عزیزها...چه کسی می تواند بگوید توان تغییرش را دارد؟! یا عزیز بودن ومهره ی مار داشتن ؟! چه کسی می تواند با تلاش و صبر، خودش را عزیز کند؟! تنهایی؟ چه کسی می تواند یقه ی آدمها را بگیرد برای اینکه تنهایی اش را قسمت کند؟! یا یقه ی کسی را بگیرد و از او بخواهد عاشقانه بخواهدش و دوستش داشته باشد؟! اینجاست که بخت واقبال وپول وپله و استایل و سر وشکل و اینها نقش مهمی در عوض کردن اوضاع دارند. این وسط، اگر کسی پیدا شود که بگوید شعور وکمالات هم امتیاز محسوب می شود با خود من طرف است...
از همین جا اعلام برائت و انزجار میکنم از همه ی کسانی که لحظه ی تحویل سال قصد کنند برای دل تکاندن واین اراجیف نوروزی یاد من بی افتند...همین و ختم کلام...!!
همه ی شما را بخیر ما را بسلامت