خسته ام ودردها از سر وکولم بالا می روند و دلم می خواهد چند روزی از این شغل ِ شبانه روزی بیرون بیایم و یک دل سیر بی هیچ دغدغه و اضطراب و ترس و شخم زدنی، بدون فکر کردن به زخمهایی که خورده ام و بدون دست کشیدن به قسمتهای شکسته ی دلم وبدون ملامت کردن مهربانی خودم و نگرانی از عاقبت کسانی که از چشم دلم سقوط کرده اند، بخوابم. مثل دختران ِ دم بختی که فارغ از مسئولیتهای زنانه اند. مثل زنهایی که خوابهای سنگین چندین ساعته ی تا لنگ ظهری دارند و در خوابهاو رویاهایشان، جز خریدن تجملات زندگی و زیورآلات زنانه چیز دیگری یافت نمی شود. مثل زنانی که تخت می خوابند ومی دانند اگر تقی به توقی بخورد مادر وخاله وخواهرها ودوستانی دارند برای صدا کردن و یاری خواستن...مثل دخترانی که با شب بخیرهای پرحرارت عاشقانه وامید به لذتهای صبح بخیرهای جانانه جوری می خوابند که خواب هفت پادشاه را می بینند...مثل زنانی که روزشان پر از قرا رهای گردش وتفریحی ست که وقتی برایشان نمی ماند که غصه ای بخورند. مثل زنانی که قلبهایشان مطمئن شده است از دوست داشته شدن و ترس و تنهایی دور وبرشان پرسه نمی زند. مثل زنانی که تا لب تر می کنند خروار خروار عشق به پایشان ریخته می شود و خیال تختشان به خوابشان آرامش می دهد. دلم می خواهدبلاخره روزی برسد که غصه ها وبغضها وجای خالیها و ترس ها بگذارند سر راحت به بالش بگذارم...دلم می خواهد رویاهایم دور ودیر نباشند که خواب را از چشم وقلب نازکم گریزان کنند. دلم می خواهد زنگ تلفن خانه ام هیچوقت به صدا در نیاید تا خواب از پر ِ کاه سبک ترم را بپراند و دلم را بلرزاند و بدبختی ها و از نو شروع شدن خستگیها را به رویم بیاورد...دلم می خواهد از فکر ریه ی دخترم وهمه ی چیزهای مربوط به خوشبختی وآرامش دخترم، مشکلات خواهر برادرهای هفت پشت غریبه ام، دلتنگی برای مزار پدر ومادرم و دوستت دارمهای خسته ی از نفس افتاده ام، تنهایی های تمام نشدنی ام، برای همیشه فارغ شوم و خدایا جان ! هرچه فکر می کنم می بینم مرگ تنها می تواند همان خوابی باشد که خلاصم می کند از بند تن و قفس زندگی...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۴ ساعت 11:44 توسط آرام