امروز توی مطب، وقتی قطره های سرم داشتند تلاش می کردند که به جان نیمه جان غمگینم،توانی بدهند،وقتی شالم را انداخته بودم روی چشمهام،که اشکهای احمق وقت نشناسم را پنهان کنم، صدای چندتا زن پیچید توی مطب...از صداها تصویری نداشتم.فقط تشخیص نسبتها سخت نبود.مادری با دخترهاش.صدا وقتی بالا میرود یعنی زمزمه ی عاشقانه نیست..رازگویی نیست...قرار نیست مهربانی در کارباشد.صدا که از سقفش بالاتر رفت یعنی قصد کلمه ها، هتاکی ست...بی حرمتی ست...غمگین واشک آلود از مخفیگاهم بیرون زدم و به جهل دخترها،زل زدم...به کلمه هایی که از دهانشان خارج میشد ...قیافه ی مادرشان را در این وضعیت، تصور می کردم.قیافه ی خودشان و دهان بی چاک وبست شان را...از صداها جز نفرین و بد وبیراه، چیزی بلند نمی شد...چه کسی می توانست عظمت مادر را، به آن دوتا دختر، حالی کند؟ چه کسی حاضر بود وارد میدان شود و با نخ وسوزن لبهاشان را بدوزد...؟! مثل یک نمایش بود...پرده ی وسط یک نمایش. نه از قبلش می دانستم و نه پایانش را...این پرده ی وسط، پرده ی سوزاننده و بی پرده ای بود...بعد از چند دقیقه ، بدون دخالت کسی،با خروج شان از مطب،صداها قطع شد اما اشکهای من،بی محاباتر ، از رسوا کردن من، مذایقه نکردند...

خدایا ! دنیا چرا نمی ایستد؟!