ایراد از احساسم نیست.احساسم کما فی سابق همانقدر جان دار وپرهیاهو و پرحرارت قلبم را در قبضه گرفته...ایراد از کلمه هایم نیست که واژه ها وفادارترین دوستانی اند که در زندگی من در جریانند. ایراد از تو نیست...تو به همان سرعت گذشته داری رشد می کنی و بارمیدهی و ریشه هایت مانند ریشه های تنومند یک درخت هزارساله، در قلبم پا سفت کرده اند...ایراد از سن وسال من نیست.هنوز پیری به دوستت دارمهایم سرایت نکرده...پیری عددی نیست که بخواهد در برابر احساس من قد علم کند و کاری از دستش بر بیاید...
شاید ایراد از تنگی دلم باشد...از عرضه ی توان وبیانم...شاید ایراد از زیبایی وبزرگی بی حد و بی حصر تو باشد که در حصار سطرها نمی گنجد.اگر هم بخواهم بگنجانمش در حق تو اجحاف کرده ام...در حق دلم و در حق همه ی عاشقانه های جان داری که رسول عشقند...
جانم برایت بگوید: دوستت دارم واین تنها سطری ست که امید دارم همانقدر که از جانم ودلم بر آمده بر دلت بنشیند.بی کم وکاست...بی صغری وکبری چیدن و فلسفه بافتن...دوستت دارم و اندوه بزرگی ست نبودنت ونداشتنت وسط اینهمه بودن...