بیا از خوابهایم بیرون. از خوابهای هرشبه ای که دلم نمی خواهد به صبح ِ بی تو بودن برسانمشان.
بیا که جای خالی ات بدجوری درد دارد.
دلتنگم کرده است اینهمه .
مخصوصاً توی روزهایی که دلم از دست غربت دنیا وآدمهایش گرفته.
مخصوصاً روزهایی که اینهمه تلخ وعبوسند با من .که دوستم ندارند.
میدانی جان ِدلم؟
من که هیچوقت خدا به خداحافظی تو ، تن ندادم.
اما به خدا سپردمت محض یافتن آرامشی که توی زندگی ، هیچوقت ، نصیبت نشد.
من که به رفتن بی رحمانه ات دل ندادم.
من که نخواستم اینهمه دوری را ...
دیگر حتی آدمهای معمولی بی عشق هم میدانند این داستان غم انگیز " ماندن سخت تر است " را
اینکه رفتن،ساده ترین وبی دغدغه ترین کار ممکن است.
من مانده ام تو با اینهمه قدرتمندی ات ،چطور به این کار ساده تن دادی؟
نگو که خبر نداشتی مثل آب خوردن توی آغوش تو زنده می شوم
نگو نمیدانستی نداشتن دستهات چقدر هراسناک بود برایم.چقدر مرا می ترساند
تو که خبر داشتی از تعلقم،دلبستگی ام، از نفسهایی که بدون تو در من نمی دمند...کم می آیند
تو که میدانستی نفسهایت ،بدجوری معجزه گربودند حتی وقتی از شدت درد به شماره می افتادند.
تو که می دانستی دلگرمی همه ی آرزوهایم بودی.رضایت خاطرت،مرغ آمینم بود...
تو که میدانستی جای خالی مهر مادری اش،با مهر تو بود که سرپا نگه داشت این من ِ بیهوده گو را
تو که میدانستی چقدر دوستت داشتم...
چقدر می خواستمت...
چقدر می مردم برای زنده بودنت.نفس کشیدنت ...
پس چه شد؟ چه شد آن حرفهای امیدبخشت؟ آن وعده های مهربانت؟
امروز که آغوشت را محتاجم کجا آرمیده ای؟
کدام خاک غریب دامنت را گرفته که فقط توی خوابهایم سرک می کشی؟!
شانه های امنت را کجا جا گذاشته ای که ندارمت اینهمه ...که نیستی اینهمه ...؟!
بگیر دست ِدلم را
بگیر دست ِ دلم را
که حال، کم دارم...