بیا در آغوشم بگیر تا دوباره چشم های دلتنگم را به لبخند های قشنگت بدوزم.

بیا از خوابهایم بیرون. از خوابهای هرشبه ای که دلم نمی خواهد به صبح ِ بی تو بودن برسانمشان.

بیا که جای خالی ات بدجوری درد دارد.

دلتنگم کرده است اینهمه .

مخصوصاً توی روزهایی که دلم از دست غربت دنیا وآدمهایش گرفته.

مخصوصاً روزهایی که اینهمه تلخ وعبوسند با من .که دوستم ندارند.

میدانی جان ِدلم؟

من که هیچوقت خدا به خداحافظی تو ، تن ندادم.

اما به خدا سپردمت محض یافتن  آرامشی که توی زندگی ، هیچوقت ، نصیبت نشد.

من که به رفتن بی رحمانه ات دل ندادم.

من که نخواستم اینهمه دوری را ...

دیگر حتی آدمهای معمولی بی عشق هم میدانند این داستان غم انگیز " ماندن سخت تر است " را

اینکه رفتن،ساده ترین وبی دغدغه ترین کار ممکن است.

من مانده ام تو با اینهمه قدرتمندی ات ،چطور به این کار ساده تن دادی؟

نگو که خبر نداشتی مثل آب خوردن توی آغوش تو زنده می شوم

نگو نمیدانستی نداشتن دستهات چقدر هراسناک بود برایم.چقدر مرا می ترساند

تو که خبر داشتی از تعلقم،دلبستگی ام، از نفسهایی که بدون تو در من نمی دمند...کم می آیند

تو که میدانستی نفسهایت ،بدجوری معجزه گربودند حتی وقتی از شدت درد به شماره می افتادند.

تو که می دانستی دلگرمی همه ی آرزوهایم بودی.رضایت خاطرت،مرغ آمینم بود...

تو که میدانستی جای خالی مهر مادری اش،با مهر تو بود که سرپا نگه داشت این من ِ بیهوده گو را

تو که میدانستی چقدر دوستت داشتم...

چقدر می خواستمت...

چقدر می مردم برای زنده بودنت.نفس کشیدنت ...

پس چه شد؟ چه شد آن حرفهای امیدبخشت؟ آن وعده های مهربانت؟

امروز که آغوشت را محتاجم کجا آرمیده ای؟

کدام خاک غریب دامنت را گرفته که فقط توی خوابهایم سرک می کشی؟!

شانه های امنت را کجا جا گذاشته ای که ندارمت اینهمه ...که نیستی اینهمه ...؟!

بگیر دست ِدلم را

بگیر دست ِ دلم را 

 که حال، کم دارم... 

 

 تو را به خدا !

اگر یک گوشه ای از دنیایت کسی را دیدی که دارد با خودش حرف میزند

کسی را دیدی که با خودش می خندد

کسی را دیدی که چشمهای آشفته ی منتظری دارد 

کسی را دیدی که عجیب راه میرود

کسی را دیدی که تنهایی را دارد تنهایی ، درد می کشد

هراس به دلت راه نده

و مطمئن باش

 یک روزی

یک جایی از زندگی

یک آدم معمولی بوده

یک آدم معمولی مثل تو  

که یک روزی

یک جایی

 یک جوری

" دل و دین وعقل وهوشش همه را به آب داده " 

 و شده است دیوانه ای که تو

حالا

از زندگی اش

از خنده اش

از راه رفتنش

 از نگاه کردنش

 از آشفتگی اش می ترسی

یک یادداشتهای کوچک وساده ای هم وجود دارد که دوست داری  توی یک دفترچه ی  خاطرات ِزرشکی رنگ بنویسی  با همان دست خط ساده ات و تاریخ بزنی اش .و ساعت ودقیقه و حتی ثانیه ی دلتنگی ات را توی اش ثبت کنی تا یادت بماند دقیقاً کی وکجا وچه ساعتی تو، ناخوب بوده ای؟ یا دقیقاً چه روزی از ماه وسالت ،رنگ دلتنگی ات پررنگ تر بوده از بقیه ی روزهایش؟ یا دقیقاً کی ،کجای دلت،بارانی سنگین باریده؟یا کی دیوانگی خِرَت را چسبیده وتو کلی دیوانگی کرده ای ؟یا کجا وکی با اهالی دلت ،قهر و آشتی ،کرده ای؟یا کجای کدام روزت،خستگی  بیشتر از همیشه موج میزده؟یا کجای شبت،دست در دست رویا بوده ای؟یا درست کدام نقطه از زندگی ات،دلت یک مرگ آرام بی دردسر خواسته؟! یک یادداشتهایی هم هست که جان میدهد تویشان جان بدهی.تویشان بمیری،تویشان بغض کنی.تویشان اندوهت را جار بزنی.تویشان از دلتنگیهایت بنالی بی آنکه کسی جز خودت بخواند.این یادداشتهای کوچک را گذاشته اند برای مبادا...برای مبادایی که برای همیشه رفته ای و بازماندگانت خواهند خواندو غصه هایت را  خواهند شمرد و لبخندهای اندک ِعمیقت را پای رویاهای شبانه ات به یاد خواهند آورد و به تعدادشان ،یادت را ،یاد خواهند داشت...

زندگی فرصت بس کوتاهیست

تا بدانیم که مرگ

آخرین نقطه ی پرواز پرستوها نیست

مرگ هم حادثه ایست

مثل افتادن برگ...

مثل افتادن برگ...

مثل افتادن برگ...

اینکه

دلت

یک جایی

یک جایی از زمان ،گیر افتاده باشد که راهی به روزهای آینده ندارد غم انگیز نیست؟!

اینکه تنهایی ،تنهایی ،خیال بَرَت دارد وببردَت به رویا، غم انگیز نیست؟!

اینکه ،توی  یک مشت رویا

 بخواهی نَفَس بکشی ،راه بروی ،زندگی کنی،درد بکشی،بمیری غم انگیز نیست؟!

اینکه دست ِحواست را بگیری ومجبورش کنی از روی خاطره ها ، دوستت دارمها بپرد...

که  مجبور باشی حواست را راهی یک بیراهه کنی تا تمرین فراموشی کند، غم انگیز نیست؟!

چرا...همه ی اینها غم انگیز است

اینکه یک گوشه ای از دلت مدام باران بیاید غم انگیز است

اینکه یک گوشه ای از دلت هیچ وقت خدا آرام نشود غم انگیز است

اینکه یک گوشه ی از دلت همیشه توی مسیر بلا باشد غم انگیز است

اینکه یک گوشه ی دلت،

یک گوشه که از قضا مرکزی ترین قسمت قلبت است مدام درد داشته باشد غم انگیز است

اینکه یک گوشه ی دلت را برای همیشه ی همیشه  از  دست داده باشی غم انگیز است

وغم انگیزتر از همه ی اینها این است که کاری از دستت بر نیاید هیچ وقت خدا...

 

می دانی چه بر سر جهان می آید

اگر تو را فراموش کنم؟

اگر زنبور شاخه ی گل را به خاطر نیاورد؟!

 

مهدی اشرفی

بعضی وقتها،بعضی وقتهایی که می فهمی لیاقت  یدک کشیدن نام زیبای دوست را نداری.که  حاصل ِدوستی ِ تو برای کسی جز یک مشت دلتنگی وبغض وآه چیزی نبوده...که رفاقتت آنقدرها جاندار نبوده که آدم رابطه ات،خشنود وراضی وامیدوار باشد به حضور وبودنت...وقتهایی که گلایه ها توی یک دوستی ساده ی بی شیله پیله قد علم کنند. قطار شوند.وقتهایی که اما واگر وشاید وبایدها  می شوند مهم ترین مکالمه های آن دوستی ورفاقت، باید قیچی برداری وطناب رفاقتت را ببُری...باید کَنده شوی...دور شوی ...باید جان ودلت را وادار کنی به کنده شدن ...پریدن از روی خاطره هایی که تا حالا فکر می کردی لحظه های مهربانی بوده اند.که لااقل مطمئن بوده ای که خیال خام نیستند.بدون بغض .بدون کینه.بدون شخم زدن.بدون خیال بد.بدون سوء تفاهمات معمول ما آدمها.بدون واکاوی.توی سکوتی بلند.توی سکوتی کشدار .توی یک خاموشی محض.اینجوری به گمانم بهتر است توی دنیای ناجوانمردی که هر روز به شکلهای مختلفی از خجالت هم، حسابی در می آییم.توی دنیایی که هیچ کس حوصله ی آن یکی را ندارد.توی دنیایی که خوب ها وبدهایش مثل دوران ساده ی دبستان مان معلوم نیست.توی دنیای توقعاتمان...توی دنیای افاده های طَبَق طَبَق مان....حالا چه فاصله یمان یازده رقم ساده باشد.چه یک قاره...وقتی اینهمه با هم غریبه ایم باید قبل از هر اتفاق ناخوشایندی در ِ  آن رفاقت را تخته کنیم  بی شک...

 

 من فکر می‌کنم که فقط عشق می‌تواند

 پایانِ رنج‌ها باشد

 به همین خاطر

 همیشه آوازهایِ عاشقانه می‌خوانم

من همان سربازم

 که در وسطِ جنگ

 محبوبش را فراموش نکرده است!

رسول یونان

زیستن با باد

دوست داشتنش هراس دارد کلی

اما همین که لحظه های  کوتاه وزیدنش ، برایت خاطره بسازد کلی می ارزد به گمانم

همین که  بوزد برای پر دادن غمهایت  حتی برای مدت کوتاهی ،کلی کیف دارد

همین که بیاید وخنکایش را به رخسار دلتنگیهایت بدهد ،تب ِ ممتد ِ دلت ، می خوابد

حتی اگر پای ابرهای متراکم را بکشد به آسمان دلت ودست تکان بدهد وبرود

حتی اگر توده هوای نا پایدار ، محصول دستهای وزیدنش باشد

عوضش همان لحظه های مملو از آرامش ، همان لحظه های موقت گریزان را باید نوشید

باید بلد بود.یاد گرفت ،تمرین کرد هم آغوشی با باد را...

باید یاد گرفت شکار همان دقایق وزیدن را ...

باید یاد گرفت پا به پای باد عاشقی کردن را ...

باید بلد شد از پس بیتابیهای بعد از رفتنش بر آمد

باید به خودت بفهمانی که بادها میروند که با فصلی تازه ،عطری تازه ،رنگی تازه ،برگردند...

بادها آدم را صبور تر می کنند ...رامت می کنند...مطیعت می کنند ....

بادها درس ِ  "چطور انتظار کشیدن را " یادت می دهند

با اینهمه ...با همه ی اینها... بادها ،را باید عاشقی کرد...!!

راه می افتم توی جاده هایی که میدانم هم باران گیر است

هم سخت و صعب العبور

اما راه می افتم بدون اینکه به هوا فکر کنم وجاده ای که می تواند لغزنده باشد

راه می افتم تا عاشقی کنم

تا توی راه گیر بی افتم

تا توی دستهای دلتنگی وعشق گرفتار شوم . 

تا دیوانه شوم از هراس سقوط  به دره هایی که در کمین نشسته اند!

راه می افتم

توی جاده ای که در دست تعمیر است...

که شانه دارد

که پر پیچ وخم است  

که خطر دارد .که هراس بی نَفَس شدن دارد...

اما راه می افتم

اصلاً مدتهاست که دارم فکر می کنم باید راه افتاد وبه جاده زد

دل به دوستت دارم ها و عاشقانه ها داد

دل به راه، زد

حتی اگر توی مسیر  ، هزاران بار ،هشدار داده باشند این جاده مقصد ندارد...!!

 حتی اگر توی مسیر ، هزاران تابلو ِ " خطر مرگ در کمین نشسته "  باشد...!!

 

 

آن که رفتنی ست به هيچ قيمتی نمی ماند. نمی توانی به چهارميخش بکشی. بگذار برود. اصرار نکن،

پيش از آن که غرورت را به باد بدهی ازفکرت بيرونش بينداز،و تا حد کافری انکارش کن. حتا اگر خدا

باشد!

 

عباس معروفی

 

اما من دوست دارم به همین عباس معروفی معروف بگویم:

مهمان دل، مهمان یک روزه ،نیست.مهمان خاطره های معطر است. آرام ِخیال ِآدم است.کار نَفَس را

میکند .مهمان ِدل ِآدم ، در تمام آرامش تو دست دارد وسخت است که یکجا ،مهمان دلت را ،با دستهای

خودت چال کنی .کافرش شوی... واگر پایش بی افتد  غرورت را حتی اگر به بلندای قله ی اورست باشد

کاه می کنی ...!!

 باید بگویم :

به اصرارش می ارزد ،به التماسش، به تمنایش ...به خواهشش ...می ارزد مهمان دلت را نًرانی ...

وبگذاری همان گوشه ی قلبت ،مثل یک ایمان ،یک اعتماد قشنگ ،بماند حتی اگر برود ...

حتی اگر بخواهد که برود. حتی اگروقت بودنش ، دائم ،موقتی بودنش را گوشزد کند.

حتی اگر تنش ،آغوشش مدام بوی سفر بدهد .

حتی اگر ایمان داشته باشی  آمده است که برود و بازنگردد !! 

 

راستش را بخواهی :

اگر چه از تو سرودن همیشه آسان نیست

 دلم از اینکه  ترا سروده  پشیمان نیست...

مثل مومنی که به ایمانِ باد و به تکلیف بید ،
به تو فکر می کنم
مثل مسافر به راه
مثل علف به ابر
مثل شکوفه به صبح وُ
...

مثل واژه به شعر .
به تو فکر می کنم
مثل خسته به خواب و نرگس به اردیبهشت ،
به تو فکر می کنم
مثل کوچه به روز
مثل نوشتن به نی
مثل خدا به کافر خویش و
مثل زندان به زندگی.
به تو فکر می کنم
مثل برهنگی به لمس وُ تن به شست و شو .
به تو فکر می کنم
مثل کلید به قفل
مثل قصه به کودک
مثل پری به چشمه وُ پسین به پروانه .
به تو فکر می کنم
مثل آسمان به ستاره وُ ستاره به شب .
به تو فکر می کنم
مثل اَبونواس به می
مثل نقطه به خط
مثل حروف الفباء به عین
مثل حروف الفباء به شین
مثل حروف الفباء به قاف .
همین !
هر چه گفتم
انگار انتظارِ آسان رسیدن به همین سه حرف ِ آخر بود .
حالا باید بخوابم
فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد
مثل دریا به ادامه ی خویش .


سید علی صالحی

دلم می خواهد یک نفر بیاید ویک قطعه بسازد

ومرا بنشاند وبگوید محض خاطر حزین من ، می خواهد ساز بزند .

یا یکی بردارد و بگوید دلتنگ دستهای من است....

یا یکی با یک برنامه ی خاصی غافلگیرم کند ...

اما هرچه فکر میکنم می بینم کافه های این شهر جایی برای غافلگیر شدن ندارند

مثل خیابانهایش

مثل آدمهایش ...

مثل سینماها وکوه وتفریح گاه هایش ...

هرچه فکر میکنم می بینم فقط گنجشکهای پشت پنجره می توانند برایم بخوانند

وبارانی که به شیشه ها می کوبد میتواند مرا مهمان عطر آغوشش کند

وهوایی که از درز در وشیارها به فضای خانه ،راه پیدا میکند می تواند نفس رفته ام را برگرداند

وصدای آبی که وقت شست وشو توی لوله ها می پیچد یاد زندگی می اندازَدَم

و ملودیی که با سرخ کردن غذاها می پیچد توی مغزم

والبته صدای ویر ویر گوشی ام که حامل پیام است...

که  پای مرا به دنیای بیرون می کشاند

وگرنه اینجا نه خیابانی دارد برای شانه به شانه شدن و رفتن تا مرز رهایی

نه آدمهایی که بشود خلوتت را ، غمت را ، اشکهایت را قسمت کنی با دلشان...

اینجا به طرز عجیبی همه چیز معمولی و عادیست ...

ومن یک اتفاق عجیب غافلگیرانه می خواهم

یک اتفاق که مرا با غمهایم بغل کند

یک دایه ی مهربان تر از مادر

یک حوصله ی وسیع .حوصله ای که سنگینی بیقراریهایم را تاب بیاورد

یک جان ، که دَم مسیحایی اش را در روحم بدمد ...

که معجزه کند

که مُرده گی ام را زنده کند ...!

نامه نوشتن خوب است...

نامه نوشتن برای عزیزهای قلبم را دوست دارم 

 اما حیف که پستچی نامه های من ،ناشی است...

غیر حقیقی است.

حیف که هیچ اشک ودلتنگی ودردی ضمیمه نمی شود به نامه ها ...به جمله ها...

به عاشقانه های دست و دل باخته ام...

 کاش وسط این عصر سرعت چیزی اختراع میشد تا می توانستم به کلمه ها رایحه بدهم

کاش می شد تمام دلم را ، همه ی حس وحال هر روزم را ،راهی جمله ها کنم...

کاش می شد تمام احساسم را توی تعبیرها بگنجانم درست همان طوری که هستند.

کاش کلمه ها از دستشان بر می آمد میزان دلتنگی ام را نشان دهند

میزان دوست داشتنم را ...

فراز ونشیب های بیقراریهایم را ...

کاش نامه ، می توانست جان داشته باشد.

کاش نامه ،می توانست زبان داشته باشد.

کاش نامه ،از جنس کلمه نبود

وکلمه اینهمه ناتوان وعاجز ...!!

ندارمت، نیستیهای تمام عاشقانه ها ،قرار نداشته ام را از کفم می گرفتند ومن پای هر کدامشان ، هر روز  یک جوراهایی جان دادم...نه از آن جان دادنهایی که سفید پوشم کنند و  مرا بخوابانند سینه ی قبرستان وبا مشتی خاک وگلاب بدرقه ام کنند..از آن هایی که فرشته ی جان گرفتنش ، دوستت دارمهایی بود  که توی سینه اندوهناکم ،کز کرده بودند...جان به لب شدم از بس به تمام کلمه ها، به بیتابی این دل دربه در ،نه گفتم ...که ننویسم...که عاشقانه هایم را بگذارم در ِ کوزه وآبش را بخورم...که پشت کنم به دنیای غریب آدمهای مجازی وغیر مجازی این سیاره ی خاکستری...بهار که آمد شوقم را ریختم پای گلدان عاشقانه هایم تا از کم کم جان دادن ِ من ، نمیرند...هر وردی را که بلدبودم ناشیانه خواندم تا عاشقانه هایم تنهایی را مثل صاحبشان ، درد نکشند ... حالا ،بگذار نروم از جهان کوچک ادبیات عاشقانه ام...بگذار دستهایم را بگذارم توی دست همین کلمه ها، همین دوستت دارم ها ، همین عاشقت هستم ها...بگذار با آمدن فصلها ، عوض شدن هوا ،بارانی شدن روزها ، هزار بار نمیرم و هزاربار جان کندن را تجربه نکنم...دلم پر از جای خالیست...جای خالی آدمهایی که رفته اند...آدمهایی که نیستند.آدمهایی که دستم را گذاشتند توی دستهای گریه.که دلم را کاشتند پای انتظار وچشم به راهی ودلتنگی و امید...بگذار بمانم. بگذار دوباره با واژه ها ، جهانی بسازم برای " تو " . پر از چشمهایت.پر از دستهایت.پر از اوراد عاشقانه.پر از آرامش.پر از دوستت دارم.پر ازخنده های خوشبخت.پر از عطر انتظار.پر از شوق.پر ازآغوش.پر ازاعتماد.جهانی پر از رویای بهشت...!!

گاهی باید بگذاری درد توی دلت بماند

باید بگذاری توی همان چشمهایت ،اشک شود .جاری شود

گاهی باید لال شوی! لال به معنای تمام کلمه

حرف زدن از یادت برود...

درد دل کردن را بگذاری کنج ذهنت وکورش کنی...

نباید ،دردهای دوست داشتنی آدم بر سر زبانها بی افتد !

باید برای خودت نگهش داری...

باید به سکوت تبدیلش کنی

گفتنش ، نه سبکش می کند.نه آرامش.

نه تغییرش میدهد.نه حجمش را کم وزیاد می کند...

بعضی دردها آنقدر شخصی اند که باید تنهایی ، زندگی اش کنی...

تنهایی ،روی شانه هایت حملش کنی...

باید سخت، بچسبد به سینه ی خودت

باید سنجاق برداری وقفل اش کنی به صندوق قلبت...

بعضی دردها از رازها هم مهمترند هم محرمانه تر ،هم بزرگتر ،هم عمیق تر !

باید رازداری اش کنی. مرمت اش کنی...!!

بعضی دردها را نمیتوانی ترجمه کنی

به هیچ زبان آدمیزادی . حتی برای رفع پاره ای دلتنگی !!

فقط بگذار با هق هق بریزد روی شانه ی تنهایی ات ...!

بی صدا ،گرم ، آرام !

..........

مرخصی ندارد.حتی وقت استراحت ندارد.حقوق و مزایا ندارد.بیمه ندارد.ترفیع پست و مقام ندارد.استعفا یا اخراج شدن ندارد.بازنشستگی و از کار افتادگی ندارد.با این حال، دوست داشتنی‌ترین شغل دنیاست، عاشق تو بودن!!

بهمن عطائی

 

حزن واندوه هایی هم هست که بوی زخم نمی دهد. غم هایی هم هست که دوستشان داری عمیقاً.غم هایی که محزونت می کنند اما عطرشان آنقدر دیوانه ات می کند که دلت میخواهد دریا دریا ، اشکهایت را فدای یک لحظه آغوش شان کنی... غم هایی که آهنگ دارند.رنگ دارند. رایحه دارند. هیجان وشعر وشیدایی دارند...چشمهای روشن ،دستهای گرم مدام ، شانه های امن ، بوسه های پرحرارت، که توی بعضی از غمهای آدم  نشسته ،زنده ات می کند.روحت را تازه می کند... خستگی از تن ِ خستگیهایت در می آورد .شوق می دهدت .بال میدهدت...عشق می دهدت . مثل " تو " ...تمام " تو " هایی که نیستند .که دستهای عشق را توی حنا گذاشته اند ورفته اند .که تلخی غزلها را رقم زده اند .که نیستند اما روحشان در جان تمام خاطره ها ، راه میرود.که نیستند اما عطرشان ،توی هوای عاشقی منتشر است...که نیستند اما یادشان توی  خیابانها و نیمکتها وخلوتها و پاتوق ها همیشه ،ثبت است.که نیستند اما هستند...هستند اما نیستند...