یک یادداشتهای کوچک وساده ای هم وجود دارد که دوست داری  توی یک دفترچه ی  خاطرات ِزرشکی رنگ بنویسی  با همان دست خط ساده ات و تاریخ بزنی اش .و ساعت ودقیقه و حتی ثانیه ی دلتنگی ات را توی اش ثبت کنی تا یادت بماند دقیقاً کی وکجا وچه ساعتی تو، ناخوب بوده ای؟ یا دقیقاً چه روزی از ماه وسالت ،رنگ دلتنگی ات پررنگ تر بوده از بقیه ی روزهایش؟ یا دقیقاً کی ،کجای دلت،بارانی سنگین باریده؟یا کی دیوانگی خِرَت را چسبیده وتو کلی دیوانگی کرده ای ؟یا کجا وکی با اهالی دلت ،قهر و آشتی ،کرده ای؟یا کجای کدام روزت،خستگی  بیشتر از همیشه موج میزده؟یا کجای شبت،دست در دست رویا بوده ای؟یا درست کدام نقطه از زندگی ات،دلت یک مرگ آرام بی دردسر خواسته؟! یک یادداشتهایی هم هست که جان میدهد تویشان جان بدهی.تویشان بمیری،تویشان بغض کنی.تویشان اندوهت را جار بزنی.تویشان از دلتنگیهایت بنالی بی آنکه کسی جز خودت بخواند.این یادداشتهای کوچک را گذاشته اند برای مبادا...برای مبادایی که برای همیشه رفته ای و بازماندگانت خواهند خواندو غصه هایت را  خواهند شمرد و لبخندهای اندک ِعمیقت را پای رویاهای شبانه ات به یاد خواهند آورد و به تعدادشان ،یادت را ،یاد خواهند داشت...

زندگی فرصت بس کوتاهیست

تا بدانیم که مرگ

آخرین نقطه ی پرواز پرستوها نیست

مرگ هم حادثه ایست

مثل افتادن برگ...

مثل افتادن برگ...

مثل افتادن برگ...