ندارمت، نیستیهای تمام عاشقانه ها ،قرار نداشته ام را از کفم می گرفتند ومن پای هر کدامشان ، هر روز یک جوراهایی جان دادم...نه از آن جان دادنهایی که سفید پوشم کنند و مرا بخوابانند سینه ی قبرستان وبا مشتی خاک وگلاب بدرقه ام کنند..از آن هایی که فرشته ی جان گرفتنش ، دوستت دارمهایی بود که توی سینه اندوهناکم ،کز کرده بودند...جان به لب شدم از بس به تمام کلمه ها، به بیتابی این دل دربه در ،نه گفتم ...که ننویسم...که عاشقانه هایم را بگذارم در ِ کوزه وآبش را بخورم...که پشت کنم به دنیای غریب آدمهای مجازی وغیر مجازی این سیاره ی خاکستری...بهار که آمد شوقم را ریختم پای گلدان عاشقانه هایم تا از کم کم جان دادن ِ من ، نمیرند...هر وردی را که بلدبودم ناشیانه خواندم تا عاشقانه هایم تنهایی را مثل صاحبشان ، درد نکشند ... حالا ،بگذار نروم از جهان کوچک ادبیات عاشقانه ام...بگذار دستهایم را بگذارم توی دست همین کلمه ها، همین دوستت دارم ها ، همین عاشقت هستم ها...بگذار با آمدن فصلها ، عوض شدن هوا ،بارانی شدن روزها ، هزار بار نمیرم و هزاربار جان کندن را تجربه نکنم...دلم پر از جای خالیست...جای خالی آدمهایی که رفته اند...آدمهایی که نیستند.آدمهایی که دستم را گذاشتند توی دستهای گریه.که دلم را کاشتند پای انتظار وچشم به راهی ودلتنگی و امید...بگذار بمانم. بگذار دوباره با واژه ها ، جهانی بسازم برای " تو " . پر از چشمهایت.پر از دستهایت.پر از اوراد عاشقانه.پر از آرامش.پر از دوستت دارم.پر ازخنده های خوشبخت.پر از عطر انتظار.پر از شوق.پر ازآغوش.پر ازاعتماد.جهانی پر از رویای بهشت...!!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۲ ساعت 17:19 توسط آرام
|