بعضی وقتها،بعضی وقتهایی که می فهمی لیاقت یدک کشیدن نام زیبای دوست را نداری.که حاصل ِدوستی ِ تو برای کسی جز یک مشت دلتنگی وبغض وآه چیزی نبوده...که رفاقتت آنقدرها جاندار نبوده که آدم رابطه ات،خشنود وراضی وامیدوار باشد به حضور وبودنت...وقتهایی که گلایه ها توی یک دوستی ساده ی بی شیله پیله قد علم کنند. قطار شوند.وقتهایی که اما واگر وشاید وبایدها می شوند مهم ترین مکالمه های آن دوستی ورفاقت، باید قیچی برداری وطناب رفاقتت را ببُری...باید کَنده شوی...دور شوی ...باید جان ودلت را وادار کنی به کنده شدن ...پریدن از روی خاطره هایی که تا حالا فکر می کردی لحظه های مهربانی بوده اند.که لااقل مطمئن بوده ای که خیال خام نیستند.بدون بغض .بدون کینه.بدون شخم زدن.بدون خیال بد.بدون سوء تفاهمات معمول ما آدمها.بدون واکاوی.توی سکوتی بلند.توی سکوتی کشدار .توی یک خاموشی محض.اینجوری به گمانم بهتر است توی دنیای ناجوانمردی که هر روز به شکلهای مختلفی از خجالت هم، حسابی در می آییم.توی دنیایی که هیچ کس حوصله ی آن یکی را ندارد.توی دنیایی که خوب ها وبدهایش مثل دوران ساده ی دبستان مان معلوم نیست.توی دنیای توقعاتمان...توی دنیای افاده های طَبَق طَبَق مان....حالا چه فاصله یمان یازده رقم ساده باشد.چه یک قاره...وقتی اینهمه با هم غریبه ایم باید قبل از هر اتفاق ناخوشایندی در ِ آن رفاقت را تخته کنیم بی شک...
من فکر میکنم که فقط عشق میتواند
پایانِ رنجها باشد
به همین خاطر
همیشه آوازهایِ عاشقانه میخوانم
من همان سربازم
که در وسطِ جنگ
محبوبش را فراموش نکرده است!
رسول یونان
+ نوشته شده در شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۲ ساعت 7:22 توسط آرام