تو نه فعلی که بشود صرفت کرد واز گذشته به حال وآینده کشاندت

ونه حرف اضافه ای  

تو کلمه ای

کلمه ای که می تواند به اندازه ی بزرگی دنیا  شاید هم بیشتر، ترجمه داشته باشد !

تو کلمه ای

یک کلمه ی دو حرفی که پشتوانه ی  همه ی حرفهای عاشقانه و دل نوشته ها و دلتنگی ها می شود!

تو کلمه ای

کلمه ای که منجی شاعران عاشق است

دستاویزی مثل تو می تواند در روح آدمها برپاکننده ی انقلابی شور انگیز باشد !

تو  ،همین  توی دو حرفی کوچک که به چشم  دلیلها نمی آیی ، ارتفاع علاقه ی دلهایی ...

تو کلمه ای

کلمه ای که می تواند هزاران مخاطب خاص را ، تفسیر کند

و  پای هزاران حرف نانوشته وناگفته را به عرصه ی بزرگترین عاشقانه های دنیا بکشاند

تو کلمه ای

یک کلمه ی دوحرفی دوست داشتنی که تنور عاشقانه های مرا گرم نگه می دارد!

 

 

آرام نوشت :

 اعتراف به دوستت دارم صغری کبری چیدن نمی خواهد

فلسفه ی افلاطونی نمی خواهد

اما پای این اعتراف  ماندن هنر می خواهد ...

هنر عاشقی !

.....................

نگو کسی به فکرت نیست

ونامت را دنیا از یاد برده است                

شاید دنیا

(تویی ومن)

ونام ما مهم نیست در جریده ی عالم

همین که جانانه بر لبی جاری شود   

تا ابدیت خواهد رفت ...

عباس صفاری

کاش دلم بهار گذشته شور میزد

کاش به دلم می افتاد که فرصتهایم برای با تو بودن رو به اتمام است

کاش یکی با خبرم می کرد از اتفاق رفتنت...

کاش می فهمیدم این آخرین بهار مشترکمان است

کاش می دانستم  واز تمام خواب وبیداری ات  تصویر می گرفتم

چه ساده ، ترس بزرگ زندگی ام  به وقوع پیوست!

چه ساده ،نماندی .چه  ساده ،دست به سرم کردی

چه ساده فریبم دادی

چه ساده ، بازی ام دادی پدر جان

چه ساده واحمقانه ، روزهای با توبودنم را از دست دادم

حالا که چه ؟

جور دیگری نمی توانم به استقبال بهار بروم ...

جور دیگری نمی توانم به روزهای عید وآن خانه ی خالی از تو فکر کنم

جور دیگری نمی توانم جان  دلم ...

از ترحم بیزارم اما همین یکبار دلم میخواست خدا دلش به حال دلم بسوزد

واز سر ترحم دیدارت را برایم میسر کند !

....................

من از چمدانهای بسته می ترسم !

 

نگو نمی دانی که هوای  روح نواز  ِ روزگار منی

نگو که از خیالهای عاشقانه ام بی خبری

نگو که اینهمه دلتنگی ضمیمه شده به سطرهایم را نمی بینی

نگو که نمی دانی  غم نشسته در دید گانم ولبخند نشسته بر لبانم تویی

نگو نمی دانی حرفهای پشت سکوتهایم را و ترجمه ی عاشقانه هایم را

من که برای  تو  به  زبان ساده وبی تکلف  مادری ام حرف میزنم

به زبان دلم می چینم دوستت دارمها وعاشقانه هایم را

من که با تمام وجود ، تا می توانم قناعت می کنم تو را

من که دست به احتکارم حرف ندارد

من که نقش عاشقانه ام را خوب از بَرَم

نگو  که باور نخواهم کرد این پیله ی بی خیالی  را  که دور خود تنیده ای!

یک جای دلم...
یک جای دلم باران می‌آید
یک جای دلم...

عباس حسین نژاد

تو احساس زنده بودن را در جانم می دوانی

ومن مسرورم از اینکه مدام دوستت دارم

مدام زمزمه ات می کنم توی شعر، توی نوشتن، توی دلتنگیهایم ،توی بغضهای گلو گیرم

مدام دستت را می گیرم تا به دستهایم الهام بدهی برای نوشتن

مدام آواره ی دلتنگیهایی می شوم که بهانه اش فقط تویی

تو دلیل تمام صبرهای خستگی ناپذیر منی !

ومن مسرورم از اینکه مدام عاشقت هستم

بی وقفه

بی اینکه فاصله ای بی افتد میان علاقه ودلبستگی ام

تو آغوش گرم منی برای پناه بردن

شانه ی امن منی وقت خستگی

ومن چقدر مسرورم از اینکه مدام  دلم برای بودنت تنگ می شود!

 

 

این رو بارها نوشتم.مناسبتها رو دوست ندارم اما اینجا توی این همه خیالی که بافتم وعاشقانه ای که نوشتم و رفتنهایی که آسمون اینجا رو بارونی کرد و آمدنهایی که تقسیمش کردم با همسایه هام ،جای خودم خیلی خالی بود .نه نقش مادرانه م ونه نقش همسرانه م...فقط نقش زن بودنم .شنیدم فردا روز جهانی (زن) خواهد بود خواستم برای فردا جای خودم رو توی خیال بهشتم، سبز کنم !

تقدیم به آرام و آرامها به  پاس زنانگی اصیل شون:

 

بدون زن

 

مردانگی مرد شایعه ای بیش نیست !!

 

" نزار قبانی "

آدمیزاد…
به امید زنده است عزیز من!
به اینکه یک روز
یکی از این همه سایه کنارت بایستد،
-بالاخره-
دست روی شانه‌ات بگذارد
و بگوید:
«زمستانِ اندوه تمام شد
صبورِ سال‌های بی‌یکی صبور»
و بعد روی شانه‌ات لبخند بروید
توی چشم‌هایت چشم بروید
توی دست‌هایت دست.
به اینکه یک روز یکی بیاید
که با تو از چمدان حرف نزند
یکی که بوی رفتن ندهد
بعد تو
از تمرین تنهایی باز بمانی وُ
نقطه چین
از انتهای جمله‌هایت.
آدمیزاد به امید زنده است عزیز من!
به اینکه عاقبتِ رخت ِ سیاهِ سال‌های بی کسی
پیراهن سپید هفته‌های علاقه باشد
همین!
 
 
ناصر کاظمی زاده
 
.......................
 
 
وقت تنگ است
 
چگونه می توانم  بی تو  پا تند کنم برای رسیدن به سالی که می آید
 
کاش میشد لااقل گنجشک خانه ی تازه ات باشم
 
تو برایم دانه بریزی  ومن  برای همیشه در  دام  مهربانی ات بمانم !

دلم چند خط ساده ی دست نویس می خواهد

حتی اگر آن دست خط ناخوانا باشد...

حتی اگر بی مهر وامضاء ونشانی باشد ...

کافیست فقط  حامل عطر تو  باشد !

بوی خوبی می دهند خاطره ها.گرچه بعضیهاشان ، دمار از روزگار آدم در می آورند .بعضیهاشان هم توی روان آدم رژه می روند.بعضیهاشانم خوراک وخوابت را قبضه می کنند .بعضیهاشانم یقه ی بغضت را می گیرند اما می ارزد گاهی بنشینی وآنقدر زیر رو رو کنی آدمها را ، مکانها را ، لحظه ها را ، تا بیرون بکشی آرامش را  .تا پیدا کنی  لحظه های شادمانی که در ازدحام اتفاقات ودلتنگیها و نشیبها گمشان کرده ای. تا خودت را مهمان زندگی کنی دقایقی... حتی اگر آن دقیقه ها  جای خالی آدم بزرگهای زندگی ات را بنشاند روبرویت.حتی اگر اشکت را در بیاورد. اشک ولبخندهایی که  آغشته به  عطر عزیزانت می شود می چسبد . خیلی هم می چسبد ...

واما...

هوای تو را دوست دارم

هوای تو ، بد جوری به دل خیالهایم می نشیند

هوای تو پاک  است

ذرات آلوده ی کُشنده  ندارد

هوای تو تنها هوایی ست که می شود با اطمینان نفس کشید.

رفاقت با تو

رفاقت با بادبادکی کاغذیست 

رفاقت با باد و دریا و سرگیجه

با تو هرگز حس نکرده ام

با چیزی ثابت مواجهم

از ابری به ابر دیگر غلتیده ام

چون کودکی نقاشی شده بر سقف کلیسا.....

                                                                نزار قبانی

 کلمه های ساده ام را شادمان کن

تو که خوب  میدانی چه عادتی کرده اند به زیستن با تو

 به هم خانگی ات ! 

تو که خوب میدانی مرغ آمین  آرزوهای پشت درمانده ی منی

بیا وبشین روی شانه ی شعرهایم

ودستی بکش به الفبای عاشقانه هایم

ساز دلم را کوک کن

دَم بده به  روح انشاء های ضعیف شده ام ...

دلم عاشقانه ای می خواهد که لبریزاز  تکرار نام تو باشد اما تکراری نباشد ...

هنوز یادم نرفته.آرامش وخوش سلیقگی ات را توی کاشتن اولین سین هفت سین هرساله ات ...دعای زیر لبت را وقت نشاندنشان توی سینی مخصوص همیشگی...هنوز یادم نرفته با چه دقتی وضو می گرفتی و لباسهای پاکیزه می پوشیدی و بهترین ساعت روز را انتخاب می کردی برای کاشتن دانه های خوشبختی، که عطر انگشتان تو را می نوشیدند.هنوز یادم نرفته نمناک کردنشان را .رفع عطش شان را درست مثل مادری که کودکش را به سینه می چسباند برای سیراب کردن...راز دستهایت را به من بگو مادر .بگو که چه سحری را توی گوش این دانه های خوشبخت می خواندی که نه قد خم می کردند ونه رنگ می باختند ونه پژمرده می شدند .راز دستهایت را به من بگو تا بهار نیامده . تا بوی بهار دیوانه ام نکرده  .دلتنگ سبزه های همیشه سبز بهارانه ی تو ام...سبزه هایی که هر سال همین موقع ها به نام هر کدام ازما با عشق می پروراندی  وچشم به دروازه ی آن شهر کوچک خاطره ها میدوختی تا صاحبانش بیایند وهزار باره عطر دستهای تو را از لای آنهمه عشق سبز ،با شوق به جانشان هدیه کنند.راز دستهایت را به من بگو مادر مهربانم .بگو تا دیر نشده .تا بهار نیامده .می خواهم برای اولین بار جایم را با تو عوض کنم.راز دستهایت را به من بگو تا بهار که آمد شگفت زده ات کنم. دو سینی سبزه یکی به نام تو فرشته ی نازنینم ویکی به نام ابرمرد زندگی ام ...

 شاید برای اولین بار وآخرین بار باشد که اینجا را مهمان یک خاطره ی روزانه می کنم :

وقتی دست می برم توی کیفم تا کرایه ی تاکسی رو آماده کنم نگام می کنه وبه سختی وبا تلاش بهم  یه چیزی میگه .با خیلی تلاش.جوری که نصف مسیرو نفهمیدم چی میگه .فقط میدونم که گوشام هیچوقت اینقدر تیز نشده بود وتوجهم اینقدر جلب . با کمال میل دوس داشتم حرفای نامفهوم این پیرمرد رو بفهمم وبلاخره فهمیدمش و ...

از همون موقع این بغض لعنتی چمبره زد تو گلوم ودنبال بهونه ام که بترکه. 

.................

بعضی چیزها مهمند.خیلی مهم ...

ومن نمی توانم شانه هایم را بالا بی اندازم وبا وقاحت بگویم مهم نیست!

بیا و همین حالاهوار شو توی نوشته هایم.توی کلمه هایم.توی این خیالهای دم به ساعتم .بیا و هوار شو مثل تمام روزهایی که  حس می کنم عاشقانه هایم جان دارد.مثل وقتهایی که نگاهت حرارت نوشته هایم است.مثل روزهایی که جان شعرهایم را تازه می کنی .مثل آن وقتهای نه خیلی دور که بدون معطلی پر از تو میشدم وشوق نوشتن برای تو .مثل همیشه .مثل هر روز .مثل تمام ساعتهای خلوت صبحگاهی وشبانه ام که آنقدر به فکرهایم می چسبی که تمام نداشتن ها ونبودنها را به اشتیاق بودنت پس میزنم.بیا و حالم را یک جوری که خودت میدانی عوض کن.یک جوری تازه ام کن که عاشقانه ای بی عیب ونقص برایت ترتیب دهم.بیا هوار شو روی اینهمه دلتنگی و از دست دادنهای پشت سر هم.بیا و جوابشان کن.راه آمدنشان را سد کن برایم. بیاو مانع هجوم وحشیانه یشان شو برایم. تنها تویی که می توانی توهای قشنگ عاشقانه ام را برگردانی.تنها تو می توانی آشتی ام دهی با امید.تنها تو می توانی با هوار شدنت...تویی که حضرت کلمه ها وشعرها وعاشقانه های منی!

 اینکه من غمهایم را روزانه می شمارم و وزنش می کنم واندازه اش می گیرم ودر نوشته هایم می گنجانمشان تنها دلیلش این است که بار بغضهایم را روی شانه ی  خانه ی مجازی ام  بگذارم تا شانه ی واقعیتهای زندگی ام سنگین نشوند.حتی اگر مجبور باشم هر روز به این کنج امن و آرامم پناه ببرم.این را بارها به شکلهای مختلف نوشته ام تا اول خودم را قانع کنم.بعد چشمهایی که به هوای  هوایی کردن دلشان، سری به عاشقانه های  خیالی این بهشت مجازی می زنند.از اینکه گاهی سرزندگی وشادمانی والتهابهای عاشقانه ودوست دارمهای مدامم دست خوش این اندوههای ناخواسته وخواسته میشود حس رضایت ندارم اما لااقل ایمان دارم که اینجا جای خوب وگرم و ایمنی است برای حرف زدن بی ملاحظه و بی چشمداشت. خواستم تاکید کنم  اینجا را با تمام خاطره های تلخ وشیرین وآدمهایش دوست دارم.

به قول فروغ عزیزم: 

 دوست دارمش مثل  مزرعی که آب را  

مثل  زورقی که موج را

یا پرنده ای که اوج را

با  اینهمه اتفاق خاکستری این حوالی ،می ترسم تو را لای این همه ساعت دلتنگی گم کنم

می ترسم حافظه ی دلم به انگشتهایم حرارت نرساند برای از تو نوشتن

می ترسم فراموشی کلمه بگیرم و حروف چینی نامت را  نابلد شوم

می ترسم ناشیانه ونه از روی غرض،  دوست داشتنت را پس بزنم با اینهمه تنهایی

می ترسم نامت از زبان عاشقانه هایم بی افتد

می ترسم خیالت از خیالم بپرد

می ترسم از رویای عاشقانه ی باتو بودنم جدا شوم

می شود کمی از سِحر نگاهت را به من وام دهی ؟!

کمی از معجزه ی آغوشت ...

کمی از جادوی حضورت...

می خواهم تا دیر نشده ، عاشقانه هایم را  از نیمه ی راه برگردانم!

 

مانده ام زمستان اگر برود

اگر حرف بهار بشود و آمدنش و تدارک آن هفت سین معروف

من کجای زندگی پنهان شوم

که بوی بهار بی تو  دیوانه ام نکند!