هنوز یادم نرفته.آرامش وخوش سلیقگی ات را توی کاشتن اولین سین هفت سین هرساله ات ...دعای زیر لبت را وقت نشاندنشان توی سینی مخصوص همیشگی...هنوز یادم نرفته با چه دقتی وضو می گرفتی و لباسهای پاکیزه می پوشیدی و بهترین ساعت روز را انتخاب می کردی برای کاشتن دانه های خوشبختی، که عطر انگشتان تو را می نوشیدند.هنوز یادم نرفته نمناک کردنشان را .رفع عطش شان را درست مثل مادری که کودکش را به سینه می چسباند برای سیراب کردن...راز دستهایت را به من بگو مادر .بگو که چه سحری را توی گوش این دانه های خوشبخت می خواندی که نه قد خم می کردند ونه رنگ می باختند ونه پژمرده می شدند .راز دستهایت را به من بگو تا بهار نیامده . تا بوی بهار دیوانه ام نکرده  .دلتنگ سبزه های همیشه سبز بهارانه ی تو ام...سبزه هایی که هر سال همین موقع ها به نام هر کدام ازما با عشق می پروراندی  وچشم به دروازه ی آن شهر کوچک خاطره ها میدوختی تا صاحبانش بیایند وهزار باره عطر دستهای تو را از لای آنهمه عشق سبز ،با شوق به جانشان هدیه کنند.راز دستهایت را به من بگو مادر مهربانم .بگو تا دیر نشده .تا بهار نیامده .می خواهم برای اولین بار جایم را با تو عوض کنم.راز دستهایت را به من بگو تا بهار که آمد شگفت زده ات کنم. دو سینی سبزه یکی به نام تو فرشته ی نازنینم ویکی به نام ابرمرد زندگی ام ...