نگو نمی دانی که هوای روح نواز ِ روزگار منی
نگو که از خیالهای عاشقانه ام بی خبری
نگو که اینهمه دلتنگی ضمیمه شده به سطرهایم را نمی بینی
نگو که نمی دانی غم نشسته در دید گانم ولبخند نشسته بر لبانم تویی
نگو نمی دانی حرفهای پشت سکوتهایم را و ترجمه ی عاشقانه هایم را
من که برای تو به زبان ساده وبی تکلف مادری ام حرف میزنم
به زبان دلم می چینم دوستت دارمها وعاشقانه هایم را
من که با تمام وجود ، تا می توانم قناعت می کنم تو را
من که دست به احتکارم حرف ندارد
من که نقش عاشقانه ام را خوب از بَرَم
نگو که باور نخواهم کرد این پیله ی بی خیالی را که دور خود تنیده ای!
+ نوشته شده در جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۹۰ ساعت 17:10 توسط آرام
|