کاش دلم بهار گذشته شور میزد

کاش به دلم می افتاد که فرصتهایم برای با تو بودن رو به اتمام است

کاش یکی با خبرم می کرد از اتفاق رفتنت...

کاش می فهمیدم این آخرین بهار مشترکمان است

کاش می دانستم  واز تمام خواب وبیداری ات  تصویر می گرفتم

چه ساده ، ترس بزرگ زندگی ام  به وقوع پیوست!

چه ساده ،نماندی .چه  ساده ،دست به سرم کردی

چه ساده فریبم دادی

چه ساده ، بازی ام دادی پدر جان

چه ساده واحمقانه ، روزهای با توبودنم را از دست دادم

حالا که چه ؟

جور دیگری نمی توانم به استقبال بهار بروم ...

جور دیگری نمی توانم به روزهای عید وآن خانه ی خالی از تو فکر کنم

جور دیگری نمی توانم جان  دلم ...

از ترحم بیزارم اما همین یکبار دلم میخواست خدا دلش به حال دلم بسوزد

واز سر ترحم دیدارت را برایم میسر کند !

....................

من از چمدانهای بسته می ترسم !