آدمیزاد…
به امید زنده است عزیز من!
به اینکه یک روز
یکی از این همه سایه کنارت بایستد،
-بالاخره-
دست روی شانهات بگذارد
و بگوید:
«زمستانِ اندوه تمام شد
صبورِ سالهای بییکی صبور»
و بعد روی شانهات لبخند بروید
توی چشمهایت چشم بروید
توی دستهایت دست.
به اینکه یک روز یکی بیاید
که با تو از چمدان حرف نزند
یکی که بوی رفتن ندهد
بعد تو
از تمرین تنهایی باز بمانی وُ
نقطه چین
از انتهای جملههایت.
آدمیزاد به امید زنده است عزیز من!
به اینکه عاقبتِ رخت ِ سیاهِ سالهای بی کسی
پیراهن سپید هفتههای علاقه باشد
همین!
ناصر کاظمی زاده
.......................
وقت تنگ است
چگونه می توانم بی تو پا تند کنم برای رسیدن به سالی که می آید
کاش میشد لااقل گنجشک خانه ی تازه ات باشم
تو برایم دانه بریزی ومن برای همیشه در دام مهربانی ات بمانم !
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۰ ساعت 18:52 توسط آرام
|