با اینهمه اتفاق خاکستری این حوالی ،می ترسم تو را لای این همه ساعت دلتنگی گم کنم
می ترسم حافظه ی دلم به انگشتهایم حرارت نرساند برای از تو نوشتن
می ترسم فراموشی کلمه بگیرم و حروف چینی نامت را نابلد شوم
می ترسم ناشیانه ونه از روی غرض، دوست داشتنت را پس بزنم با اینهمه تنهایی
می ترسم نامت از زبان عاشقانه هایم بی افتد
می ترسم خیالت از خیالم بپرد
می ترسم از رویای عاشقانه ی باتو بودنم جدا شوم
می شود کمی از سِحر نگاهت را به من وام دهی ؟!
کمی از معجزه ی آغوشت ...
کمی از جادوی حضورت...
می خواهم تا دیر نشده ، عاشقانه هایم را از نیمه ی راه برگردانم!
+ نوشته شده در جمعه ۵ اسفند ۱۳۹۰ ساعت 7:13 توسط آرام
|