غم انگیز است پاییز

و غم انگیزتر،

وقتی تو باشی وُ

من برگ‌ها را با خیالَ‌ت

تنها قدم بزنم

 

رضا کاظمی

بعضی از کلمه ها را دوست دارم

بعضی از کلمه های ساده ی تکراری را ...

همان ها که بی آرایه مهمان خیالهای بهشتی ام می شوند

همان چند دانه کلمه ی پیش پا افتاده را می گویم که همیشه

مرا بی دردسر وبهانه ودلیل می نشانند کنار توی عاشقانه هایم ...

گاهی هم کنار غصه واندوه های کوچک وبزرگم...

گاهی هم لحظه های موقت شادی ام

دلم می خواهد از کلمه هایم قدردانی کنم

دلم می خواهد با تمام روحم از این کلمه های بی توقع آرام سپاس گزاری کنم

که من ودغدغه هایم را  می ریزند در کاسه ی صبوریشان

که در کنار تلخ ترین وشادترین لحظه های زندگی ام  محکم مانده اند

شاید اگر نبودند

 بهشت من 

این بهشت خیالی من

  از پس ِعذاب ِاین همه تنهایی بر نمی آمد

از پس این همه جای ِ خالی ِآدمهای دوست داشتنی ام...

..........................

دلم می خواهد بدانم یک برگ

 وقتی سقوط می کند و زیر سنگینی گامها له می شود چگونه دوباره جوانه میزند؟!

عباس معروفی: دلم می خواست لای آدمها ، مثل ورقهای بازی جوری بر بخورم که

کسی نفهمد چه خالی هستم... 

آرام نوشت : امروز ویار  خنده های ابر مردم  را داشتم بدجوری..

 

بگذار همه ی پنجره ها با من غریبه باشند

خیالی نیست...

وقتی ایمان دارم

که چشمان تو

جایی همین نزدیکی ها مرا می پاید!

بهار لعنتی ِامسال

به دلم انداخته بود

آن همه آیة الکرسی ِ نذر سلامتت به باد خواهد رفت.

سال ِمن

سال ِبد

سال خداحافظی  برای همیشه ات...

................

تنها تویی که از لب من شعر می شوی 

هرکس که لایق غزل عاشقانه نیست

 

آرام نوشت: این بیت برای "تو" برای اینکه جات توی پستم خالی نباشه!

کاش می شد بفهمی

وقتی از چهاردیواری خانه بیرون نمی زنم

وقتی فضا را پر از آهنگهای غمگین می کنم

وقتی سکوت می کنم

وقتی دلم می خواهد زودتر ساعت خاموشی فرا برسد تا من

خودم را  جا بدهم توی بستر خواب...

وقتی شب را بیشتر از آفتاب دوست دارم

وقتی منتظر بارانم وخیسی  آرامبخش خیابانها

وقتی دلم می خواهد فقط حافظ بخوانم وفروغ وغزلهای تلخ عاشقانه

یعنی اینکه خسته ام

خسته ام

خسته تر ازآنکه بتوانم تاب بیاورم حرف کوچک ساده ای را

تقصیرتو نیست.

تقصیر هیچ کس نیست جان دلم!

تقصیر دل من است که حجمش کوچک است برای آرزویی که

هر روز بزرگ وبزرگتر می شود !

.......................

بگذار آنچه از دست رفتنی ست

از دست برود

من آنچه را می خواهم که به رنگ التماس نیالوده باشد.

  " برگرفته از وبلاگ  نقطه سر خط بعدی"

تازه گی ها اینقدر خبرهای جورواجور شنیده ام

که منتظر خبر تازه ای نیستم...

دلم می خواهد خودم را به آن راه معروف بزنم  

تا دوریهای کوچک وبزرگ این روزها به چشم نیاید.

 

 

 

از این آوارهای کوچک وبزرگی که می ریزد

و آرامشم را خراب میکند بیزارم

به همین سادگی!

منتظر صدای بارانم

آمدن پاییز را باور نکرده ام هنوز

از بس که این ابرها دیر می جنبند

از بس که باران قصد فرود ندارد

نکند باران هم تصمیم به نیامدن گرفته باشد...

این ترس را دیگر به دلم راه نمیدهم

فقط منتظر آمدنش می مانم

فقط منتظر آمدنت می مانم ...

 

 

 

بعضی عادتها قشنگ است

زیادی قشنگ است

مثل عادت عاشقی

ومن چقدر مشتاقم به این اعتیاد دردآور...

وچقدر خوشبختم که هر روز پای بساط عاشقی می نشینم

وخودم  ولحظه هایم را می سازم با  "تو"

 

 

عاشق بودن همیشه این نیست

که نگاهت جا بماند توی نگاهی

یا دلت برود بی آنکه بفهمی

یا دستت بلرزد و تبی سنگین وجودت را فرا بگیرد .

عاشق بودن همیشه این نیست

که مستی آغوشی ، آنقدر مستت کند که تلوتلو بخوری لای روزهای زندگی

عاشق بودن  می تواند لبخندی باشد

که می پاشی توی چشمان یک آدم بریده از دنیا

می تواند بغلی باشد پر از مهربانی

برای تنهایی های عظیم کسی ،آدمی،نفری شاید!

می تواند یک بوسه باشد در برابر سیلی دردناک زندگی!

می تواند  ماندن باشد در برابر هرچه خداحافظی تلخ دنیا!

می تواند خیلی چیزها باشد... خیلی چیزها

خیلی چیزهای ساده ای که به چشم نمی آید

خیلی از این معمولیهای زندگی که از کنارش رد می شویم

بی آنکه مثل محبوب ، عمیق وگیرا ،نگاهش کنیم...

دلم می خواهد عاشق تر شوم

عاشقتر از قبل

عاشقانه تر از قبل ...

کاش بشود...  بتوانم...!

....................

"بعضی چیزها رو نباید از خدا خواست یکیش تو "

این عنوان یه پست بود توی وبلاگ سامان .نمیدونم چرا با خوندنش یه جوری شدم!

این پست را تنها برای خودم می نویسم

همین خودی که از من جدا شده وگریخته وقصد برگشتن ندارد!

همین خود ساده ام که روزهاست آغوشم را ترک کرده است!

همین خودی که ترجیح داده تنهایی برود و حرفی از بازگشتن نزند.

همین خودی که روحم را با خودش می برد آن دورها

کنار نفس خاطره هایم

کنار دیوارهای  کاه گلی کودکی ام

به آن خیابان معروف پر از یاد

به آن خانه ی تنها شده ی متروکی

که تا چندی پیش پر از حس زندگی بود!

باورم نمی شود

باورم نمی شود که نمی توانم خودم را به خودم باز گردانم!

باورم نمی شود که از دست دادن تو اینقدر مرا به بیراهه بکشاند!

همیشه با خودم با همین خود فراری ام می گفتم

اگر قرار باشد تو لحظه هایم را رها کنی

اگر قرار باشد تو غزل جدایی بخوانی

اگر قرار باشد تو نبودنت همیشگی شود

اگر قرار به تحمل این همه بیقراری باشد

من اولین موجودی هستم که ته مانده های جانم را هم به دنیا می بخشم

اما حالا انگار که سخت جان شده ام

هستم اما خودم را گم کرده ام !

هستم اما خودم را نمی یابم

هستم اما نیست شده ام در هیاهوی دلتنگیهایم!

میدانم جان دلم!

میدانم هیچ قلبی نمی تواند بفهمد فاصله ی من وتو چقدر زجر آور است.

اگر تمام کلمه ها را هم به تسخیر در آورم باز هم

تا کسی جای من نباشد وداغ جدایی از کسی مثل تو را نبیند

برایم آیه آرامش می خواند و شعر صبوری!

تو بخواه

تو برایم بخواه خودم را از لای اینهمه دلتنگی ،بیرون بکشم

وبشوم همان دختر دوست داشتنی تو که خودش بود وخودش !

که خودش بود وخودی که نگریخته بود! 

دست به عصا راه میروم با دنیا

کج دار ومریض

پاورچین وبا احتیاط

این روزها انگار با آرام شعرهایم فرق دارم

با آرامی که برای مخاطب خاص دوست داشتنی اش،  عاشقانه می بافت

با آرامی که لحظه های اندک شادش را با سخاوت تمام می بخشید به آدمهای اطرافش

با آرامی که تاب می آورد همه ی تلخیهای دنیا اطراف را  

با آرامی که گوش جان بود برای حرفهای یواشکی

برای  داغ دلها

برای دلتنگیهای آدمهای زندگی اش...

این روزها اما انگار فرق دارم

خیلی فرق دارم

انگار دلم می خواهد جایم را با دنیا عوض کنم

دلم می خواهد بغض های نفس گیرم را بدون ملاحظه بریزم روی شانه ای

دیگر فرقی نمی کند آن شانه آهنی باشد یا سنگی یا آدمی

انگار دلم می خواهد تمام دنیا آغوش شان را به من قرض بدهند 

 بشوند گهواره ی خوابم

انگار دلم می خواهد بهشتی شبیه همین که دارم

 را به نامم مهر بزنند با کلی عاشقانه شبیه همانها که خودم با

همین دستهای عاشقم رج به رج  بافتم...

این روزها مثل آدمهای زخم خورده ام

مثل آدمهای  غریب افتاده

مثل آدمهای بی هدف...بی انگیزه ...

دلم یک پرستار مهربان می خواهد که تیمارم کند!

همیشه عابر کوچه ی توام

حتی اگر همه ی دنیا به من بگویند عمریست که بیراهه میروم

خیالی نیست

اگر بیراهه تو باشی

راه را با تمام لذتش می بخشم به دنیا وآدمهایش!

بعضی حسها،بعضی حرفها، بعضی دغدغه ها وبغضها

بعضی دلتنگیها ،بعضی بیتابیها اونقدر شخصی وقلبی اند

که بین خودت واونی که از خودت بهت نزدیک تره برای همیشه باقی می مونند وحالا فکر کن

که اونی که از خودت بهت نزدیک تره وعزیزتره برای همیشه نباشه ...

بعد، اون حسها وحرفها ودلتنگیها

باید تا ابد مثل یه تومور رنج آور بمونه کنج وجودت.

که نه می تونی با دردش کنار بیای ونه می تونی از خودت جداش کنی!

اینجا ،این بهشت خیالی ، این بهشت ،که اصلن شباهتی نداره با بهشتی که خدای آدما وعده داده

این بهشتی که میوه ی ممنوعه ش یه مشت بغض وترانه ی بارونیه ویه کمم عاشقانه ی آرام.

جای خوبی شده واسه فرارم از حقیقتی به اسم زندگی

 که گاهی تلخ میشه با رفتن دوست داشتنیهام...

 اینکه اینجا رو دارم تا از  دست جهنمی ترین حسها خودم رو خلاص کنم خیلی بهم حس آرامش میده!

نمیدونم چرا وقتی می خوام ساده بگم که رفتنت داره چهل روزه میشه باید اینهمه مقدمه بچینم؟!

اما خواستم بگم اون بعضی حرفها وبعضی حسها وبعضی دلتنگیها رو به جای سینه ی تو

به دل این بهشت  خیالی می سپرم  برای همیشه ای که هستم ...

فقط به خاطر من ،تو آرام بگیر توی آغوش خدا !

 

هرچقدر هم که دنیا عوض شود

هر چقدر هم که عصر بشود عصر آدمهای کوکی

هر چقدر هم که زمین سرعت بگیرد برای رسیدن به فضا

هرچقدر هم همه دلشان بخواهد

 به جای  نوشیدن چای خوش عطر ودم کرده ی بهار نارنجی ودارچینی

بروند واز آن نوشیدنیهای گر م وسرد تلخ مد شده ،بدهند به خورد جانشان...

 هرچقدر که ،همه ی چیزها ، با رنگ سال ، رنگ ببازند و

حتی عاشقانه ها بشوند عاشقانه ای فانتزی !

هنوز دلم بوی کهنه ی خیلی چیزها را دوست دارد ...

چیزهایی که اگرچه تنشان کهنه است

اگرچه عمرشان روبه تمام شدن

اما هنوز هم روحم را مهمان  حسی تازه ، می کنند...

حسی شبیه دوباره متولد شدن! 

چشمان تو

عصای شفا بخش ِمن است!

کجاست معجزه ات؟!

دیروز اولین ابرهای پاییزی مهمان کویر من بودند.

با کلی حرف

با کلی نگاه

ومن مثل آدمهای ابر ندیده ، فقط به آسمان نگاه کردم

فقط به ابرها !

وبه فاصله ی زمینی که من ساکنم

وآسمانی که تو اهلش!

می بینی ؟!

هرچقدر هم نردبان بسازم از عاشقانه هایم

هرچقدر هم به پاهایم قدرت طی کردن راه، بدهم

هرچقدر هم به قلبم وعده ووعیدهای بی بن بست...

هنوز هم تا چشمهای تو یک افق ،فاصله دارم.

یک افق !

نبودنت

در جان همه ی لحظه هایم ریخته شده است.

ومن هنوز ناباورانه

در انتظارم

انتظاری کودکانه

که شاید این اشکها که بدرقه ی راهت کردم...

این دلتنگیها که پای رفتنت ریختم...

دلت را به دست آورد

تصمیمت را عوض کند

وتقدیر مرا ...

به من بگو مرد مهربانم!

چگونه دلت را راضی کردی به رفتن ؟!

وقتی می دانستی نبض قلبم در دستان توست!

وقتی می دانستی

تاب نمی آورم  به دل خاک سپردنت را

وقتی میدانستی

جدایی فرشته ام را، بخاطر نفسهای زنده تو پذیرفتم...

وقتی میدانستی

من دیگر آن دختر سر زنده ی سالهای قبل نیستم.

وقتی میدانستی دلی برایم نمانده برای از دست دادن...

این روزها که نیستی

مثل آدمهای پریشان با هر اتفاق ساده وکوچکی ،صبر از کف می دهم!

دلم می خواهد دنیا هم با تمام شدن تو تمام شود

کجاست رستاخیز خدا؟!

 

 

با چه می توان

عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام بوسه ، با کدام لب؟

در کدام لحظه در کدام شب؟

با کدام بال می توان

از زوال روزها وسوزها گریخت؟

با کدام اشک می توان

پرده بر نگاه خیره ی زمان کشید؟

با کدام دست می توان

عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام دست؟.....

دوست دارمش ....

مثل دانه ایی که نور را

مثل مزرعی که باد را

مثل زورقی که موج را

یا پرنده ایی که اوج را

دوست دارمش.....فروغ فرخزاد

.............

عاشق این شعرم!

آرام نوشت:

دلم  نمیخواد بهشت خیالهام قفل داشته باشه.

اما تو این روزا که هنوز عزای دلم

به چله نرسیده وحوصله ی بعضی الطاف رو ندارم 

ترجیح میدم گاهی آستان بهشتم بسته باشه!

از همسایه های همیشه مهربونم هم عذر می خوام !

 

 روح من تَرَک برداشت،جاری ِزلالت کو؟!

این روزها

حس گمشده ای دارم .حسی که لای عاشقانه هایم پنهانش می کنم

حسی که نمیدانم چه رنگیست؟!

چه شکلیست؟!

فقط می دانم مثل اندوه  گریبان گلویم را می گیرد.

فقط میدانم منتظر یک اتفاق تازه ام!

اتفاقی که بوی  مرگ ندهد.

اتفاقی که بوی زندگی اش ، امید ببخشد به قلبم

که ایمان بیاورم به معجزه ای که مدتهاست از باورم  جدا شده !

...................................................

آرام ِ این روزها ، یک قاصدک پیامبر می خواهد!

قاصدکی که توی دستهایش معجزه ای داشته  باشد از جانب  او ...

آرام نوشت:"براي گرم شدن ، جز عشق تو وسيله اي نيست"....(نزار قباني)

اینجا

ایستگاه آخر است .

ومن دلم می خواهد 

کنار چشمهای تو

 اتراق کنم برای همیشه!

 

روزهایی که کنار دستت، نفس می کشیدم

وکنار دستم از قصه های تلخ وشیرین زندگی می گفتی

خیال نمی کردم این صدای مهربان ،هرگز خاموش شود

خیال می کردم این لحظه های سرمست بیداری همیشه با من می ماند.

خیال نمی کردم تو هم مثل فرشته ی  روشن  نوشته هایم  قرارهایت را لای خوابهایم بگذاری.

خیال نمی کردم دوباره کابوس  بی تو بودن ، همنشین روزهای زندگی ام شود.

وقتی چشمهای مهربان بانوی  هر دوی ما به خواب رفت

وقتی غزل خداحافظی را ناگهانی برایمان خواند

تو لای گریستنها واشکهای غم انگیزت قول دادی

قول دادی به دردهای قلبت ، پشت کنی

قول دادی خانه ات ، را نگه داری برای خلاصی ام از خستگیهای روزانه

قول دادی با من بمانی وجای خالی آغوشش را برایم پر کنی

قول دادی  برایم خواب نشوی

قول دادی برایم  بغض مانده در گلو نشوی

قول دادی برایم  دلتنگی ناتمام نشوی

قول دادی و برای اولین بار به قولهای پدرانه ات عمل نکردی

وحالا من وتو وخواب

چیزی که همیشه وحشت داشتم از وقوعش

 دیشب خواب دیدم

خواب تو را...

تمام اصول وقواعد را زیر پا می گذارم

وقتی قرار است از تو

برای خودم بهشتی بسازم بی وسوسه

به تمام نگاهها پشت می کنم

وقتی قرار است از نگاه تو

برای خودم آینه ای بسازم  پر از تماشا !

همه ی حرفهای حساب گرانه ومغرضانه وعاقلانه را نشنیده می گیرم

وقتی  تو مثل یک نغمه ی دوست داشتنی در جان زندگی ام می پیچی!

دلم می خواهد حسودی دنیا را بجنبانم بخاطر انعکاس بزرگ تو در روحم!

....................

غروبهای غم انگیز مهر رایحه ی تو را می پیچاند در مشامم بانوی آب وآینه!

سفر همیشه اتفاق خوشایندی نیست...

 کاش بعضی چمدانها

هیچوقت خدا بسته نشود!

این روزها هرجایی که حرف از رفتن می شود

تمام دلم فرو می ریزد!

 

 

 

اسمش را گذاشته ام دوستت دارم.

ترجمه ی "دوستت دارم" به زبان ساده ی خودم همین است!

همین که صبورانه  بنشینم و تماشا کنم زندگی را از چارچوب چشمهایم.چشمهایت.

......

تازگی ها به تنها چیزی که عمیق فکر می کنم  تویی !