این پست را تنها برای خودم می نویسم

همین خودی که از من جدا شده وگریخته وقصد برگشتن ندارد!

همین خود ساده ام که روزهاست آغوشم را ترک کرده است!

همین خودی که ترجیح داده تنهایی برود و حرفی از بازگشتن نزند.

همین خودی که روحم را با خودش می برد آن دورها

کنار نفس خاطره هایم

کنار دیوارهای  کاه گلی کودکی ام

به آن خیابان معروف پر از یاد

به آن خانه ی تنها شده ی متروکی

که تا چندی پیش پر از حس زندگی بود!

باورم نمی شود

باورم نمی شود که نمی توانم خودم را به خودم باز گردانم!

باورم نمی شود که از دست دادن تو اینقدر مرا به بیراهه بکشاند!

همیشه با خودم با همین خود فراری ام می گفتم

اگر قرار باشد تو لحظه هایم را رها کنی

اگر قرار باشد تو غزل جدایی بخوانی

اگر قرار باشد تو نبودنت همیشگی شود

اگر قرار به تحمل این همه بیقراری باشد

من اولین موجودی هستم که ته مانده های جانم را هم به دنیا می بخشم

اما حالا انگار که سخت جان شده ام

هستم اما خودم را گم کرده ام !

هستم اما خودم را نمی یابم

هستم اما نیست شده ام در هیاهوی دلتنگیهایم!

میدانم جان دلم!

میدانم هیچ قلبی نمی تواند بفهمد فاصله ی من وتو چقدر زجر آور است.

اگر تمام کلمه ها را هم به تسخیر در آورم باز هم

تا کسی جای من نباشد وداغ جدایی از کسی مثل تو را نبیند

برایم آیه آرامش می خواند و شعر صبوری!

تو بخواه

تو برایم بخواه خودم را از لای اینهمه دلتنگی ،بیرون بکشم

وبشوم همان دختر دوست داشتنی تو که خودش بود وخودش !

که خودش بود وخودی که نگریخته بود!