نبودنت

در جان همه ی لحظه هایم ریخته شده است.

ومن هنوز ناباورانه

در انتظارم

انتظاری کودکانه

که شاید این اشکها که بدرقه ی راهت کردم...

این دلتنگیها که پای رفتنت ریختم...

دلت را به دست آورد

تصمیمت را عوض کند

وتقدیر مرا ...

به من بگو مرد مهربانم!

چگونه دلت را راضی کردی به رفتن ؟!

وقتی می دانستی نبض قلبم در دستان توست!

وقتی می دانستی

تاب نمی آورم  به دل خاک سپردنت را

وقتی میدانستی

جدایی فرشته ام را، بخاطر نفسهای زنده تو پذیرفتم...

وقتی میدانستی

من دیگر آن دختر سر زنده ی سالهای قبل نیستم.

وقتی میدانستی دلی برایم نمانده برای از دست دادن...

این روزها که نیستی

مثل آدمهای پریشان با هر اتفاق ساده وکوچکی ،صبر از کف می دهم!

دلم می خواهد دنیا هم با تمام شدن تو تمام شود

کجاست رستاخیز خدا؟!