دست به عصا راه میروم با دنیا
کج دار ومریض
پاورچین وبا احتیاط
این روزها انگار با آرام شعرهایم فرق دارم
با آرامی که برای مخاطب خاص دوست داشتنی اش، عاشقانه می بافت
با آرامی که لحظه های اندک شادش را با سخاوت تمام می بخشید به آدمهای اطرافش
با آرامی که تاب می آورد همه ی تلخیهای دنیا اطراف را
با آرامی که گوش جان بود برای حرفهای یواشکی
برای داغ دلها
برای دلتنگیهای آدمهای زندگی اش...
این روزها اما انگار فرق دارم
خیلی فرق دارم
انگار دلم می خواهد جایم را با دنیا عوض کنم
دلم می خواهد بغض های نفس گیرم را بدون ملاحظه بریزم روی شانه ای
دیگر فرقی نمی کند آن شانه آهنی باشد یا سنگی یا آدمی
انگار دلم می خواهد تمام دنیا آغوش شان را به من قرض بدهند
بشوند گهواره ی خوابم
انگار دلم می خواهد بهشتی شبیه همین که دارم
را به نامم مهر بزنند با کلی عاشقانه شبیه همانها که خودم با
همین دستهای عاشقم رج به رج بافتم...
این روزها مثل آدمهای زخم خورده ام
مثل آدمهای غریب افتاده
مثل آدمهای بی هدف...بی انگیزه ...
دلم یک پرستار مهربان می خواهد که تیمارم کند!