گاهی هم ضرب المثل ها دروغ نمی گویند مثل این یکی که می گوید از هرچه بترسی بر سرت می آید من کم سن وسال بودم و نفهمیدم که نباید به این ضرب المثل نزدیک شوم. خطر دارد. کسی یادم نداد. یعنی بهترین سالهای زندگی ام با جنگ گذشت ...نوشتنش راحت است اما کیست که نداند جنگ چقدر بی رحم است ؟! کسی فرصت نداشت بنشیند ویادم بدهد.آن موقعها، بیشتر ، نحوه ی درست کردن ماسک ضد شیمیایی را آموزش می دادند و کمک های اولیه را هم واینکه چطوری وقتی صدای آژیر قرمز را می شنویم باید به سمت سنگرهای مدرسه بدویم و وقتی شهر در معرض بمباران است باید چکار کنیم که جانمان حفظ شود وباید یاد می گرفتیم وقتی ترکشهای موشک های دوربرد نزدیک پایمان می خورد هنوز داغ است ونباید بهش دست بزنیم. آن موقعها ترس معنا ومفهوم دیگری داشت. ته دلمان آنقدر خالی شده بود که ترسها در برابر فاجعه ها، بی مقدار شده بودند...آنقدر وضعیت قرمز دور وبرمان بود که جانمان برای وضعیت سفیدهای کوتاه در می رفت...برای همین کسی فرصت نمی کرد به اهمیت ضرب المثلها بپردازد و اهمیت از دست دادنها . کسی فرصت نداشت یادم بدهد که به این ضرب المثل نزدیک نشوم ومن نا دانسته و ناشیانه نزدیک شدم. یعنی شاید هم تبعات جنگ بود که یکهویی در وجودم خودش را نشان داد.آثار جنگ در هر کدام ما جنگ زده ها یکجوری نمود پیدا کرد. بعضی ها به تنشان زد.بعضیها به سرشان...بعضیها به مالشان بعضیها به بچه هایشان...حالا من با این ضرب المثل چه بلایی سر خودم آوردم ؟! چطوری بهش نزدیک شدم؟! مدام از نبودن مادرم ترسیدم. به این ترس پیله کردم .شاید هم او به من...همیشه از نبودن مادرم می ترسیدم. فوبیای بزرگی شده بود برایم. وقتی چادرش را سر می کرد و برای چند ساعت کوتاه از خانه دور می شد من آنقدر می ترسیدم وبی تاب میشدم که وقتی برمیگشت از زور ترسم بهش پرخاش می کردم. گریه نمی کردم.بغلش نمی کردم.فقط مثل دیوانه های احمق پرخاش می کردم و رابطه ام راباهاش سیاه وتاریک می کردم.قهر می کردم .لب به دست پختش نمی زدم. بهانه جویی می کردم و در تمام این مدتی که سعی در آزار دادنش داشتم زجر می کشیدم. با خودم در نبرد بودم. شبهایی که قهر بودم باهاش را تا صبح گریه می کردم. بال بال می زدم برایش اما یکبار ننشستم مثل آدم بهش بگویم من از نبودنت تا سرحد مرگ می ترسم. من از جای خالی ات دیوانه و آواره می شوم. بلد نبودم درد اصلی ام را بگویم اصلن. فقط بلد بودم با این ترسیدنهای بیخودم زندگی را به کام خودم و مادرم تلخ کنم تا اینکه مادرم را در بدترین زمان ممکن، یعنی وقتی داشتم آدم می شدم و داشتم حس مادرانه ومسئولیتهایش را می فهمیدم ، درست وقتی زندگی مان داشت آرام می شد و دردسرها تمام می شد ، درست وقتی که داشت به رفاهی نسبی می رسید تا خستگی جنگیدنهایش را در کند از دست دادم. مادرم را درست وقتی سختیها را پشت سر گذاشته بود و غوره ها با صبرهایش حلوا میشد از دست دادم.چون از نداشتنش ترسیده بودم وبه سرم آمده بود.مرگ ومادرمبهم نمی آیند.لباس مرگ به قامت مادرم بزرگ بود. لباس مرگ زیبایی مادرم را خدشه دار کرد.لباس مرگ را باید تن ترسهایم می کردم تا مادر قشنگم را اینقدر بی رحمانه از دست ندهم ...لعنت به ترسهایم.لعنت به ترسهایم که گریبان خو شبختی ام را همیشه می گیرند.لعنت به ترسهایم که نمی توانم خفه یشان کنم .ترسهایی که درمان ندارند.که مثل یک غده ی بدخیم به جداره های روحم چسبیده ودرحال رشدند.ترسهایی که هربار بک مصیبت بر سر دلم آوردندجای خالی مادرم به اندازه ی کافی بزرگ بود که نشود تحملش کرد.نشود جبرانش کرد.نشود به کس دیگری داد آنوقت هنوز غم این یکی را باور نکرده، لباس مرگ را تن نازنین ترین مرد زندگی ام دیدم .مردی که از فرط مهربانی اش، به رفیق بیشتر می ماند تا پدر...حالاجان این آدم فقدان زده برایتان بگوید ، بعضی ضرب المثلها بدجوری واقعی وخطرناکند . شما اگر به خرابه هایی که از من مانده و ترسهایی که دست از بقایایم بر نمی دارندنگاه کنید می فهمید چه می گویم .
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۹۵ ساعت 12:45 توسط آرام
|