میدانم نوشتن از عشق، دوست داشتن وبه کار بردن واژه های حبیب طبیب، معشوق ومحبوب در این عصر یخبندان و این دوران غریبانه ی خالی از عاطفه کار بسیار چیپی به نظر می رسد وشاید تنها خواننده های این نوع دل نوشته ها که اسمشان از خودشان چیپ تر است کسانی باشند هم نسل خودم با دلهایی شکسته و عشق هایی برگشت خورده که هنوز معتقدند عشق با همه ی سختیها وصعب العبوریهایش، نرسیدنهایش، در اوج لذت خوشبختی از دست دادن هایش، الهه ایست که زندگی را، لحظه ها را آرامتر و زیباتر می کند...هرچند که من همچنان وهنوز به شدت معتقدم که عشق برای عصر خاص ونسل خاص و کشور وسرزمین خاصی نیست. یک حادثه ی غیر مترقبه است که از قبل پیش بینی نمی شود و بر سر آدم هوار می شود . البته هوار کلمه ی کاملن غیر منصفانه وظالمانه ایست. بهتر است بگویم به دل آدم وارد می شود و تنها اشکالش این است که اذن دخول نمی گیرد. مسئله اینجاست که کدام نسل وکدام نژاد، چطوری ازش استقبال می کند وبا آن تا می کند و چطوری میزبان این مهمان ناخوانده می شود.شاید مثل نسل من این مهمان ناخوانده را ببرد وبنشاند در بهترین و مرکزی ترین نقطه ی دل و مثل حبیب خدا، ازش پذیرایی کند و نگذارد بهش بد بگذرد.شاید هم مثل نسلی غریب از نژادی غریب تر ، مهمان ناخوانده محسوب شود که به قول ضرب المثل معروفمان فقط یک روز، دو روز خوش است.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۹۵ ساعت 9:26 توسط آرام
|