من در زندگی ام مهم ترین وعزیزترین آدمهای زندگی ام را بدرقه کرده ام. از دست داده ام. مادرو پدر و برادرم را، یانه بهتر است بگویم جانهایم را با لباس سفید مرگ بوسیده ام. خواب آرامشان را روی سنگ غسالخانه دیده ام.وقتی با بیل که زنده ها باهاش خانه می سازند ،خاک رویشان ریخته اند را دیده ام.خانه ی سرد بی حضورشان را دیده ام.دلتنگی وفقدانشان،بارها وبارها کافرم کرده به زندگی وفلسفه اش...هجرانشان ایمانم را به امید ومعجزه،زندگی ونفس کشیدن، متزلزل کرده است...
حالا از من با این اندوه همیشگی همراهم چه توقعی دارید؟! شماها که با یک بحران کوچک، صبر از کف می دهید؟ شماها که از بس نازک نارنجی هستید خدا شما رو گذاشته در لیست آسیب پذیرهایش و شبانه روز از دلتان مراقبت ومحافظت می کند...شماها که اصلن نمی دانید مفهوم صبر چیست؟! مفهوم از دست دادن وفقدان زدگی؟ شماها که بی رحمی مرگ را ندیده اید از یسر بعد از عسر برایم نگویید...از سرپا شدن وبه زندگی برگشتن و دیدن خوشیها وداشته های حوالی ام حرف نزنید...شماها بروید همان بحران های خاله زنکی،زندگیتان را رفع ورجو کنید...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۵ ساعت 18:7 توسط آرام
|