من به زندگی

من به آغاز صبح با چشمان کوچک خواستنی  دخترم خو گرفته ام

به انگشتان کوچکش

وقتی دور گردنم حلقه شان می کند

به نفسهای گرمش که به زندگی ام می دمد

به بازیهای شاد کننده اش 

به حرفهای کوچک کودکانه اش 

به لحن شیرین صبح بخیرها وشب بخیرهایش

به برق چشمانش وقتی به روزهایم مثل آفتاب نور می پاشد

به پلک خسته ی خوابش که پر از معصومیتی دیوانه کننده است

من به این بهانه ی زیبای زندگی ام خو گرفته ام

واین با عادتهای روزانه ی نخواستنی کلی توفیر دارد ....

............................

اینها که نوشتم

برای آنهایی که سراغ  میوه ی بهشتی ام  را می گیرند...

 

با خوندن پست شاه ماهی

نتونستم جلوی خودمو بگیرم

نتونستم جلوی اشکامو بگیرم

نتونستم زار نزنم

دلم می خواست  الان می بودی

تا زانو بزنم وخم شم وپاهاتو از ته دلم ببوسم .

 

دلم یک تنهایی  عاشقانه می خواهد

از همان ها که گاهی شبیه یک خلوت دلچسبند

وگاهی شبیه یک خواب بلند لذت بخش

از همان تنهایی هایی که خودم باشم ودلی

برای به دست آوردن دلت

از همان هایی که چشم داشته باشد برای تماشا و

دستانی برای به آغوش کشیدن و سکوتی  همرنگ نگاه تو

واحساسی  که سینه را تنگ کند با ضربان بیتاب عاشقانه اش

دلم یک تنهایی عاشقانه می خواهد

از همان هایی که اشک شادی ام را درآورد

و به روح وجانم چنگ بی اندازد و تمامم را تصاحب کند

از همان هایی که عطرش برود تا هزار کوچه  آن طرف تر

دلم یک تنهایی عاشقانه می خواهد

که بلند باشد و گرم

که به پهنای قلبم باشد

که خلاصه شود در تو وبودنت

در تو وخواستنت

که تمام دنیایم را بگیرد ...

که جایی برای حصارها ودیوارها ونقطه چین ها و دردها و فاصله ها ، باقی نگذارد

دلم یک تنهایی عاشقانه می خواهد

که تنها نگاه باشد ونگاه ونگاه ونگاه .....

چه با شتاب آمدی!

در زدی.

گفتم: برو!

اما نرفتی وباز کوبه ی در را کوبیدی.

گفتم:بس است برو!

گفتم : اینجا سنگین است وشلوغ

جا برای تو نیست.

اما نرفتی.نشستی وگریه کردی.

آنقدر که گونه های من خیس شد.

بعد در را گشودم وگفتم: نگاه کن اینجا چقدر شلوغ است؟

وتو خوب دیدی که آن جا چقدر فیزیک وفلسفه وهنر

ومنطق وکتاب و مجله وروزنامه وخط کش و

دلتنگی واشک وگناه وگناه وگناه وآشوب ومه وتاریکی

وسکوت وترس در هم ریخته بود ودل گیج گیج بود.

ودل سیاه وشلوغ وسنگین بود

گفتی: اینجا رازی نیست.

گفتم:راز؟!

گفتی:من رازم.

وآمدی تا وسط خط کش ها ...

من دستهات را در دستهام فشردم تا نگریزی اما فریاد می زدم:

برو !برو!

تو سحر خواندی.من به التماس افتادم

تو چه سبک می خندیدی .من اما همه ی وجودم به سختی می گریست.

بعد چشمها از میان آن دوقاب سبز جادو کردند وگویی طوفانی غریب در گرفت.

آنچنان که نزدیک بود دل از جا کنده شودومن می دیدم که

حرفها وفلسفه ها وکتابها وخط کش ها وکاغذها

ویاسها وتاریکی ها وگناهان وترس و آشوب ومه وسکوت وزخم ودلتنگی

مثل ذرات شن در شنزار

از سطح دل روبیده می شدند وچون کاغذ پاره هایی در آغوش طوفان گم.

خانه پرداخته شد.خانه روشن شدوخلوت وعجیب سبک.

وتو در دل هبوط کردی.

گفتم:چیستی؟!

گفتی:راز

گفتم:این دل خالی است.تشنه ام.

گفتی : دوستت دارم ومن ناگهان لبریز شدم

مصطفی مستور

دوست دارم اش 

 باران را

بارانی که گاهی از بام آسمان فرو می ریزد

وگاهی از چشمه ی چشمان من

اینجا اردیبهشت است

اما باران دارد  شبیه زمستان می بارد

تنهایی هایم شبیه دیوارهایی هستند که هی قد می کشند

وهی بزرگ می شوند

آنقدر بزرگ تا نگاهت را از من بگیرند

تا فاصله را حصار کنند بین من و چشمانت...

تا راه پریدنم را ببندند

اما من هنوز هم می توانم به اندازه ی این دیوارها

بالا بروم

واز حصارها جلو بزنم

هنوز هم می توانم  نردبانی بسازم با شعرهایم

با علاقه هایم

با دوستت دارمهایم

 واز این همه تنهایی به تنهایی  بالا بروم

به شرطی که پشت اینهمه دیوار دلتنگی تو منتظرم نشسته باشی

به شرطی که بدانم چشمان تو هم به اندازه ی قلب من

تشنه وبیقرار زندگی است.

به شرطی که بدانم آغوش تو  هم می خواهد به اندازه ی قواره ام

به من خوشبختی هدیه کند!

 

دلم می خواهد سایه ای شبیه به تو

به سنگینی تو

به زیبایی تو

با رایحه ی دلپذیرتو

بیاید حوالی تنهایی ام

بیاید وبنشیند و برایم قابی بسازد برای تماشا

بیاید وبگذارد سرم را آرا م بر شانه اش بگذارم

بگذارد بلورهای دلتنگی از چشمانم بچکد روی تنش

بگذارد دستانم را حلقه کنم دور تنش

وشامه ام را بچسبانم به سینه اش

وعطرش را با تمام وجودم ببلعم

بگذارد گوشم را به قلبش نزدیک کنم

تا از تکانهایش دلم تکان بخورد

بگذارد به چشمهایش خیره شوم

آنقدر خیره که نگاهم جا بماند همان جا

بگذارد دستهایش را بگیرم میان دستانم

تا تب کنم

تا لبانم داغ شود از دوستت دارمهایی که مدتهاست در جانم پنهان شده

بگذارد حس کنم تو خیال نیستی !

.....................................

دارم یواش یواش نبودنت رو کم میارم

 

وقتی عشق نباشد

 

وقتی عشق برود

 

خوشحالی آدم هم پر می کشد!

 

وزندگی

 

در تداوم نفسهایی ساده اما نه از دل بر آمده ادامه می یابد

 

واین می تواند آغاز یک عمر بلاتکلیفی باشد!

 

یک عمر بلاتکلیف بودن برای چیزی مثل عشق

 

مثل خطی  عاشقانه... خبری همرنگ عشق ...حرفی از جنس دوست داشتن ...

 

وشاید هم اتفاقی  که بیاید وبزند

 

 کاسه کوزه ی همه ی تنهایی هارا خراب کند !

 

بیاید تا دوباره پرنده ی خوشبختی بنشیند لب پنجره ی زندگی

 

تا همچون کبوتری جلد برای همیشه بماند کنج قفس دل...

 

اینها نمی تواند خیال ِ خام باشد

 

این را خوب می دانم که همیشه رفتن پایان ماجرا نیست.

 

 دلم روودخانه می‌خواهد؛

جاری. خروشان. روو به‌راه.

تو آن‌سوویِ روود بروی، من این‌سوو.

 موازی و هم‌راه، و شانه داده به شانه‌ی روود.

و روودخانه، هرچه برود به هیچ پلی نرسد.

و به هیچ دریایی نریزد. به هیچ دشتی.

دلم روودخانه می‌خواهد؛ جاری، خروشان، روو به‌راه.

که فقط برود،

و ما دو سوویِ آن، چشم دوخته به‌هم، هم‌راش برویم.

و هیچ‌کجای روود به هم نرسیم.

رسیدن؛ همه چیز را خراب می‌کند عزیز!

رضا کاظمی

به عریانی لحظه هایم فکر می کنم

 

به اینکه چقدر وحشت آورند

 

چقدر بی نگاه تو

 

آفتاب آفتاب نیست!

 

چقدر زندگی خالی است و تلخ

 

وقتی که تو نباشی

 

دنیا برای من همان قابی است که از نگاهت جا مانده در اتاقم

 

همان اثر انگشتانیست که روزهایم را لمس کرده است

 

همان رد گامهاییست  که هنوز بر قلبم باقی مانده است

 

همان عطریست که با ذره های نیمه جانم یکی شده است

 

وقتی تو نباشی

 

دنیا برایم همان دقیقه هاییست که از مرز تنهایی ام نمیگذرند

 

بدون آغوش تو

 

بدون نفسهای تو

 

زندگی همان خوابهای رنگ پریده من است وشبانه های خیس

 

همان صبحهای ساکت خالی از آرزوست.

 

همان التهابهایی ست که همرنگ نبودنهای توست

 

ترسهایم همیشه درست می گویند

 

 همین ترسهای کوچک وبزرگ تنها کسانی اند که با من صادقند

 

که آماده ام می کنند برای مباداهای هنوز نیامده !

 

بگذار همین جا نقطه ی ایست باشد

 

بگذار همین جا نقطه ی بزرگ پایانی بگذارم برای هرچه خیال بی تو

 

بگذار پایان حرفهای امروزم فقط تو باشی

 

فقط از تو قصه بسازم وبگذارم بقیه هایی که طعم عاشقانه می خواهند

 

با باران چشمان من بارانی نشوند

 

بگذار قهرمان همیشه ی قلبم تو باشی

 

قهرمان خیالهایم

 

قهرمان زندگی ام

 

قهرمان داستانهای عاشقانه ام

 

اینجا را

 

این بهشت خیالی را بدون سیب نگاه تو نمی خواهم

 

بعضی خوشبختی ها گرچه خلاصه اند

 

اما تا ابد زنده اند !!

اتفاق

می تواند برخورد قلب من به دنیای تو باشد

یا سقوط از بلندای چشمان تو !

چه فرقی می کند...

برای من

برای همین من  ِهمیشه سربزیر  صبور چه فرقی می کند ؟!

 چه فرقی می کند که

از خواهشهای ساده و کوچک ِقلبم حرف بزنم یا سکوت کنم

چه فرقی می کند بام علاقه ام  چشمان تو باشد یا سردی آغوش زندگی

بگذار این باران

این هجوم ناگهان

بزند وخراب کند

بگذار چشمان من تا ابد خیس خاطره باشد

بگذار سهم من از بهشت نگاه تو همین باشد

همین سکوت وسقوط

همین سکوت وعطش خوشبختی

همین سکوت وجای خالی ات کنار زندگی! 

نه خاک ونه آسمان

هیچ نمی خواهم،

تنها،فرشته ای

که گرمای دستان حریرش

پیشانی تب شکسته وسردتورا

                                لمس کند،

ویاخته های منجمدتنت

جان دوباره بگیرند:

برخیزی لبخندبزنی و

به دیدارمادربزرگ برویم.

***

این جا،هواسوزغریبی دارد

وبوی سردکافور

دهانم راتلخ می کند.

***

نه زمین،نه آسمان

هیچ نمی خواهم،

تنها،تورا

که بلندشوی،بگویی:برویم.

برویم"پارک شهر"را

هفت باردوربزنیم

سرمان که گیج رفت،بنشینیم جایی

بستنی سفارش بدهیم

وباخنده های همیشه ی تو

راه مان رابکشیم تاخانه.

***

این جا،هواسوزغریبی دارد

توباچشم های بسته نگاهم می کنی

ومن

چشم به آسمانی که نمی بینم

فرشته ای راصدامی زنم

تاباگرمای دستان حریرش بیایدو.

 

رضا کاظمی

...................

منم خوب یادمه پنجشبه است بانوی مهربان من

تادیدارتو

یک شیشه فاصله است ومن

مثل ماهی

            میان تنگ

وتنگ

         میان دریا

آه اگر بشکند این دیوار شیشه ای

                                          رضا کاظمی

اهل کجای این دنیای خاکی ام را نمی دانم

 

اما میدانم از اهالی چشمان توام

 

چشمانی که نه بوی خاک می دهد نه بوی آدمی...

 

 

 

همین الان

 

دلم یک چای داغ می خواهد

 

ویک نیمکت خالی

 

ویک سکوت محض

 

و یک عاشقانه ی آرام...

 

همخانه ها می پرسند:


این عکس کوچک ِ کدام کبوتر است،


که در بام تمام ترانه های تو


رد ِ پای پریدنش پیداست؟


من نگاهشان می کنم،


لبخند می زنم


و می بارم!         "  یغما گلرویی"

تنهایی

یعنی جای خالی تو

یعنی چشمان ِ به در مانده ی من

یعنی جای خالی تو

یعنی چشمان ِبارانی من

یعنی جای خالی تو

یعنی چشمان ِ بی خواب من

یعنی جای خالی تو

یعنی چشمان ِ ... 

نمی خواهم غریبانه از توحرف بزنم

 

غریب یعنی بیگانه  

 

ومن که بیگانه نیستم با این همنشین خوابها وبیداریهایم

 

می خواهم صبورانه وآرام با فکرهای گرم تو کنار بیایم

 

وصبورانه وآرام شعر بنویسم

 

و عاشقانه بچسبم به هر آنچه که یاد قشنگت را در من صدا می زند.

 

مثل کلمه

 

آیینه ،آب ، تبسم...

 

وعشق که صدای مهربان توست در ذره های بیتاب جان من

 

می ترسم سکوت کنم وتو تا ابد در رویای من به خواب بروی

 

می ترسم  حرف نزنم  تو مثل یک آرزوی غریب در گلویم بخشکی.

 

می ترسم چیزی ننویسم وچشمهای تو بام علاقه ام را ترک کند ...

 

می ترسم  از این همه نیازمندی قلبم به چشمان تو

 

از اینهمه دلبستگی ام به  مهربانی تو ....

 

دلم آیه می خواهد از جانب آسمانت

 

 بیا واز خیر ِ این همه سکوت  بگذر

 

ونشانه شو برای این من ِ آشفته....

می ترسی

اگر سیب درخت آرزو را بچینی برایم

از بهشت خیالی  ام رانده  شوی ؟

اینجا که نه من حوایم نه تو آدمش ...

 این تویی که   آفریدگار این بهشت آرامی

بهشتی که نه عطر فریب دارد برای چیدن  سیب

نه سیب دارد برای فریب دستهای آدم

اما تا دلت بخواهد پر از عاشقانه هایی است که طعم حوا می دهد....

 

مشتری نگاه تو بودن

یک بالیدن بی نهایت است

فقط من می دانم  که  می شود از

چشمان روشن تو

قابی دزدید  اندازه ی زندگی 

 

 

 

دوست داشتن را  فقط باید نوشید.

باید حس کرد.

باید بویید.

باید گفت

بی آنکه کسی وحتی معشوقت معنای آن را بفهمد

باید سوخت.

باید دود شد.

باید پروانه شد.

باید پروانه شد

باید.... دوستت دارم. دوستت دارم   

"مصطفی مستور"